ازتمتنفرمامادوستدارم
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
#پارت19
-------------------------------------------------------
سانزو با شنیدن حرف های هانا پوزخند زد و یهو دست هاشو زیر با..سن هانا برد و بلندش کرد و با پوزخند به صورت سرخ شده اش نگاه کرد.
سانزو:چی شده موش کوچولوی نکنه ازم ترسیدی.
هانا با خجالت آب دهنش قورت داد و گونه هاشو به طرز بامزه ای پف کرد و دست هاشو روی شونه ای سانزو گذاشت.
هانا:بترسم از تو جناب عالی کدوم خری باشی که ازش بترسم؟
سانزو با شنیدن حرف های هانا قهقهه زد و به سمت اتاق خواب قدم برداشت که دید رنگ از صورت هانا پریده و با غرور مسخره کرد.
سانزو: که نمی ترسی ها؟
هانا:ازت نمی ترسم!!
هانا داد زد اما برای سانزو بیشتر شبیه یه جیغ کوچک کوچل موچلو بود.
سانزو:داد نزن احمق
هانا:احمق باباته!!
هانا عصبانی شد و سر لج موهای سانزو رو کشید که یهو حالت سانزو عوض شد و یه لبخند شیطانی آمیز زد.
سانزو: آنقدر عجله داری کوچولو؟~~
هانا با دیدن تغییر چهره ای سانزو تعجب کرد و دست هاش از روی شونه اش برداشت.
هانا:بذارم زمین
لحن هانا جدی شد و نگاهش هم سرد.
سانزو: اوخی عزیزم
سانزو سر لج هانا رو زمین نذاشت برعکس دوباره شروع کرد قدم زدن سمت اتاق خواب و در رو با لگد باز کرد و هانا رو روی تخت گذاشت و روش خیمه زد و با یه نگاه شیطون و بازیگوش بهش نگاه کرد.
سانزو:اگر می خوای فرار کنی سعی من جلوت رو نمی گیرم.
هانا هنوز با سردی بهش نگاه می کرد ، بدون هیچ اهمیت یا عجلهای از زیر سانزو بیرون اومد و از اتاق خارج شد و بعدش سریع به طبقه پایین می رفت در حالی که قلبش تند تند می زد و صورتش دوباره سرخ شده بود.
وقتی به آخرین پله رو پشت سر گذاشت به سمت آشپزخونه رفت و یه لیوان آب برداشت و یه سره سر کشید و بعدش آبی که روی چونه اش ریخته شده بود رو با پشت دست پاک کرد و دوتا سیلی محکم به خودش زد.
هانا:به خودت بیا زن!!
با اصرار و عزم گفت، و بعدش روی مبل نشست و به منظره ای شب نگاه کرد در حالی که به این فکر می کرد که نباید عاشق همچنین آدمی بشه.
ویو سانزو:
سانزو به محض اینکه اون حرف هارو زدم بدون هیچ اهمیتی و خیلی ریلکس رفت من هم جلوش رو نگرفتم به هر حال الان وقتش نبود که زیرم ناله کنه هنوز براش زد بود اول باید دلش رو به دست بیارم اون موقعه میشه اسباب بازی کوچیک و مطیع من.
با این فکر پوزخند زدم و از روی تخت بلند شدم و به سمت بالکن رفتم و از جیبم پاکت سیگار بیرون آوردم و پاکت باز کردم و یه نخ سیگار بیرون کشیدم و با فندک روشن کردم و در حالی که به بیرون نگاه می کردم سیگار کشیدم.
هوای خنک شب به صورتم می خورد و باعث می شد موهام تکون بخوره، نور ماه صورتم برق انداخته بود و باعث شد بود صورتم تو تاریکی شب روشن بشه.
وقتی سیگارم تموم شد رو زمین پرتش کردم و با پام لهش کردم و دست هامو تو جیبم فرو بردم و از بالکن و بعدش اتاق خارج شدم و با بی حوصلگی از پلهها پایین رفتم.
به اطراف نگاه کردم اما اون نبود پس به مبل نزدیک شدم و دیدم که روی مبل خوابش برده در حالی که نور ماه صورتش روشن می کرد و باعث می شد اون موهای بلوند به یه بلوند تیره تبدیل بشه.
بدون هیچ حرفی به سمتش رفتم و بلندش کردم راستش خیلی سبک بود دفعه قبل هم که بلندش کردم همینقدر سبک بود.
به سمت طبقه بالا رفتم و در حالی که بلندش کرده بودم با خودم بالا بردم و توی یه اتاق خواب جدا روی تخت گذاشتمش و روش پتو کشیدم و خودم رفتم اون یکی اتاق خواب و خوابیدم
#پارت19
-------------------------------------------------------
سانزو با شنیدن حرف های هانا پوزخند زد و یهو دست هاشو زیر با..سن هانا برد و بلندش کرد و با پوزخند به صورت سرخ شده اش نگاه کرد.
سانزو:چی شده موش کوچولوی نکنه ازم ترسیدی.
هانا با خجالت آب دهنش قورت داد و گونه هاشو به طرز بامزه ای پف کرد و دست هاشو روی شونه ای سانزو گذاشت.
هانا:بترسم از تو جناب عالی کدوم خری باشی که ازش بترسم؟
سانزو با شنیدن حرف های هانا قهقهه زد و به سمت اتاق خواب قدم برداشت که دید رنگ از صورت هانا پریده و با غرور مسخره کرد.
سانزو: که نمی ترسی ها؟
هانا:ازت نمی ترسم!!
هانا داد زد اما برای سانزو بیشتر شبیه یه جیغ کوچک کوچل موچلو بود.
سانزو:داد نزن احمق
هانا:احمق باباته!!
هانا عصبانی شد و سر لج موهای سانزو رو کشید که یهو حالت سانزو عوض شد و یه لبخند شیطانی آمیز زد.
سانزو: آنقدر عجله داری کوچولو؟~~
هانا با دیدن تغییر چهره ای سانزو تعجب کرد و دست هاش از روی شونه اش برداشت.
هانا:بذارم زمین
لحن هانا جدی شد و نگاهش هم سرد.
سانزو: اوخی عزیزم
سانزو سر لج هانا رو زمین نذاشت برعکس دوباره شروع کرد قدم زدن سمت اتاق خواب و در رو با لگد باز کرد و هانا رو روی تخت گذاشت و روش خیمه زد و با یه نگاه شیطون و بازیگوش بهش نگاه کرد.
سانزو:اگر می خوای فرار کنی سعی من جلوت رو نمی گیرم.
هانا هنوز با سردی بهش نگاه می کرد ، بدون هیچ اهمیت یا عجلهای از زیر سانزو بیرون اومد و از اتاق خارج شد و بعدش سریع به طبقه پایین می رفت در حالی که قلبش تند تند می زد و صورتش دوباره سرخ شده بود.
وقتی به آخرین پله رو پشت سر گذاشت به سمت آشپزخونه رفت و یه لیوان آب برداشت و یه سره سر کشید و بعدش آبی که روی چونه اش ریخته شده بود رو با پشت دست پاک کرد و دوتا سیلی محکم به خودش زد.
هانا:به خودت بیا زن!!
با اصرار و عزم گفت، و بعدش روی مبل نشست و به منظره ای شب نگاه کرد در حالی که به این فکر می کرد که نباید عاشق همچنین آدمی بشه.
ویو سانزو:
سانزو به محض اینکه اون حرف هارو زدم بدون هیچ اهمیتی و خیلی ریلکس رفت من هم جلوش رو نگرفتم به هر حال الان وقتش نبود که زیرم ناله کنه هنوز براش زد بود اول باید دلش رو به دست بیارم اون موقعه میشه اسباب بازی کوچیک و مطیع من.
با این فکر پوزخند زدم و از روی تخت بلند شدم و به سمت بالکن رفتم و از جیبم پاکت سیگار بیرون آوردم و پاکت باز کردم و یه نخ سیگار بیرون کشیدم و با فندک روشن کردم و در حالی که به بیرون نگاه می کردم سیگار کشیدم.
هوای خنک شب به صورتم می خورد و باعث می شد موهام تکون بخوره، نور ماه صورتم برق انداخته بود و باعث شد بود صورتم تو تاریکی شب روشن بشه.
وقتی سیگارم تموم شد رو زمین پرتش کردم و با پام لهش کردم و دست هامو تو جیبم فرو بردم و از بالکن و بعدش اتاق خارج شدم و با بی حوصلگی از پلهها پایین رفتم.
به اطراف نگاه کردم اما اون نبود پس به مبل نزدیک شدم و دیدم که روی مبل خوابش برده در حالی که نور ماه صورتش روشن می کرد و باعث می شد اون موهای بلوند به یه بلوند تیره تبدیل بشه.
بدون هیچ حرفی به سمتش رفتم و بلندش کردم راستش خیلی سبک بود دفعه قبل هم که بلندش کردم همینقدر سبک بود.
به سمت طبقه بالا رفتم و در حالی که بلندش کرده بودم با خودم بالا بردم و توی یه اتاق خواب جدا روی تخت گذاشتمش و روش پتو کشیدم و خودم رفتم اون یکی اتاق خواب و خوابیدم
- ۹۰۱
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط