پارت

پارت ۱۸
رز وحشی
دنبالش رفتم..رسیدیم به اشپز خونه
ته:بشین
هانا:باش
نشستم اروم با خودم گفتم
هانا:آه سرم درد میکنه
و در آخر نفسم رو آروم دادم بیرو
ته:بیا این قهوه رو بخور
هانا:مرسی خیلی ممنون

ته...
به صورتش نگاهی کوتاه انداختم زیبا بود
هانا:اِهم{صداش رو صاف کرد}شما اینجا کار میکنین؟
ته:هوم اینجا کار میکنم
دوباره سرش روی میز گزاشت..زربان قلبم رفته بود بالا
هانا:باید به رئیس زنگ بزنم ببینم حال ات چطوره
ته:اره بزن ولی اول سوال منو جواب بده
هانا:بفرما
ته:ات چی کارته انقدر بهش اهمیت میدی؟
هانا:خواهرمه
ته:هوم..بیا داره بوق میخوره
هانا:شما چرا زنگ زدید خودم میزدم
ته:منو تو نداره
هانا:الو
کوک:الو{صداش گرفته}
هانا:خوبی صدات...
کوک:خوبم ات...بهش سروم وصل کردن نگران نباش
هانا:باشه
قط کرد
ته:خوب نگرانشون نباش
باشه ارومی گفت چشمش به روی صفحه بود به اسم کوک خیره شده بود
هانا:باند مافیا به جز وحشی؟
خندید خیلی خوشگل بود لب خندش..زیبا و بی نقص بود
ته:منو مسخره میکنی؟
هانا:نه نه
ته:بچه پرو
یه لب خند بچه خر کن زد  و بلند شد و‌ میخواست بره که دستش رو گرفتم
ته:از  روزی که کوک تو و ات رو گرفت و زندانی کرد من از همه چی خبر دار بودم تو..از چیزی که فکر می کردم خوشگل تری
به صورتش نگاه کردم سرخ و سفید شده بود
هانا:میشه دستم رو ول کنی؟
دستش رو ول کردم
ته:میتونی بری
و رفت

ات...
با یه سر درد شدیدی چشمام رو باز کردم و ولی تار میدیدم همه جا تار بود چند تا پِلک زدم دیگه خوب میدیدم
پرستار:خانوم جئون حالت خوبه صدای منو میشنوی
سرم رو اروم تکون دادم پرستار رفت بیرون ولی در رو باز گزاشت مارد قهوه

کوک...
پرستار از اتاق اومد بیرون
پرستار:آقای جئون خانوم به هوش اومد..
همین که گفت به هوش اومده بدو رفتم داخل اتاق و نزاشتم ادامه حرفش رو بزنه..در رو بستم
کوک:حالت خوبه؟
ات:اره
کوک:بمیرم برات که صدات نگیره ببخشید اشتباه از من بود
ات:خدا نکنه بعد مگه تو کردی؟
کوک:نه ولی نباید اون رفتار رو میداشتم
ات:میخوام بشینم
کمکش کردم نشست کوک...
ات:من خوبم نمی خواد نگران باشی(سرد)
کوک:من نگرانت نبودم !(سرد)
ات:از صورتت معلومه
خدایا چرا انقدر سرد حرف میزنه
راوی:نه نه اصلا تو کاری نکردی !🤨😒ایششش
ات:هییی چرا بهم خیره شدی؟
کوک:نه داشت....
ات:نزن زیرش گردن گیرت خرابه بعدً یه ساف کاری کن (سرد)
کوک:انقدر فکرای احمقانه نکن داشتم فکر میکردم!فضول(سرد،عصبی)
ات:معلومه
کوک:هرجور دلت میخواد برداشت کن
ات...
از دستش عصبی بودم اصلا دلم نمیخواد ببینمش
مامان سلین:دخترم حالت خوبه
ات:مامان من خوبم
مامان سلین:خدا رو شکر
یه لبخند تلخی زدم از مامان خواستم بگرده خونه
مامان:خدافظ مراقب خودت باش
ات:چشم خدافظ
مامان سلین هم رفت
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱۷رز وحشیهانا و کوک زودتر رفتن ایشش اصلا قهرم باهاشون.....

پارت ۱۶رز وحشیکوک...چند ساعتی گذشت و دیگه تکون نمیخورد چشمام...

پارت ۱۴رز وحشی ات...موهام رو خوش کردم وبعد لخت کردم و باز گز...

☆سادیسمی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط