×قسمت یازدهم×پارت سه

×قسمت یازدهم×پارت سه
حرفام که تموم شد بابا بزرگ تو سکوت نفس عمیقی کشید
از رضایت..
..........
_یا ابالفضل
اقا...اقا...توروخدا بیدار شید
اقااااا
از صدای جیغ پرستارا بیدار شدم
یه نگاه به دور و برم کردم
همه کنار تخت بابابزرگ جمع شده بودن
رفتم سمتشون
بابابزرگ با رنگ سفیدی بی جون روی تخت افتاده بود
دستمو روی پیشونیش گذاشتم
سرد بود
ضربانم بالا رفت
دستمو گذاشتم روی قلبش
نمیزد
قلبی نمیزد
نعره زدم:اورژانس خبر کنین
یکی از پرستارا سراسیمه پرید از اتاق بیرون
خدارو شکر مامان نیست اینجا
نکنه بابا بزرگ بمیره
مامان..مامان نمیتونه مرگ یه عزیز دیگه رو باز تحمل کنه
وقتی اورژانس اومد با تخت متحرکشون(اسمشو نمیدونم)بابابزرگو بردن تو امبولانس
ازشون خواستم اجازه بدن به عنوان همراه کنارش باشم
تو ماشین امبولانس نشستم
پرستار داشت بابابزرگو چک میکرد
ناامید بود
منم ناامید بودم
چی شد که اینجوری شد
امبولانس جای قشنگی‌نبود
دلم گرفت
وقتی به این که یه روزی بابامو..وقتی نفسای اخرشو میکشید
توی یه ماشین شبیه این با خودشون میبردن
بابام
بابابزرگم
خدایا چی دارع میشه
چی شد که اینجوری شد اخه خدا
مگه چه اشتباهی کردم که این همه درد باید بکشم تو زندگی
من انقد قوی نیسم خدا
به خدا نیسم
بعضی وقتا انقد حالت خرابه که حتی به خوده خدا هم میگی به خدا...
مثه الانه من
به بیمارستان که رسیدیم بابا بزرگ بردن تو سالن
دنبالشون دویدم
خدا خدا میکردم مامان یا خاله ها زنگ نزده‌باشن و حال بابابزرگو از پرستارا نپرسیده باشن
تلفنم زنگ خورد
یکی از پرستارا بهم اشاره کرد که بیرون جواب بدم
با دودلی رفتم تو حیاط
فرشته بود
با وصل کردن گوشی صدای خندش پیچید تو سرم
انگار داشت با یکی حرف میزد
وقتی الو گفتم توجهش بهم جلب شد و صدای خندش قطع‌شد
_الو ایمان چرا دانشگاه نیومدی!؟
_حال بابابزرگم خوب نیست..باید بمونم بیمارستان
_بیمارستان!؟ینی انقد حالش بده
چیزی نگفتم..باز گفت:علی و میلاد و بقیه منتظرتن
مخم سوت کشید
چرا علی و میلادو به اسم صدا میکرد
چرا بقیه بقیه بودن
مگه اون دو نفر با بقیع فرق داشتن براش
اصن اونا دوستایع من بودن
چرا وقتی من نیستم باید با دوستام باشه
این همه چرا دیوونم کرد
انقدر که تو گوشی داد زدم:دفعه اخرت باشه پسریو به اسم کوچیک صدا میکنی فرشته
چند ثانیه ساکت موند
صدای نفسای تندم رو مخم بود
_ایمان این چع اخلاقه گندیه داری!؟چرا اینجوری میکنی!؟اونا دوستامن
خونم بیشتر به جوش اومد:تو دوست پسری جز من نداری..بفهم اینارو
یا من یا اونا
بعدم بدون خداغزی تلفنو قطع کردم
انقد اعصابم خراب بود که ممکن بود به هرچیز‌بی اهمیتی گیر بدم
سمت اتاقی که بابا بزرگ داخلش بود رفتم
همون موقع یه پرستار از اتاق خارج شد
یه نگاه به من و صورت سرخم کرد
با نگاهم ازش پرسیدم‌حال بابابزرگ چجوریه
سرشو متاسفانه تکون داد
انگار دنیام تکون خورد
یه تکون اساسی
_دیر اوردینش...تقریبا چهارساعتی هست که تموم کرده
نعرم اوج گرفت:پس شما چیکاره این!؟ها!؟حقوق میگیرین که خبر مرگ بدین!؟اینجارو خراب میکنم رو سرتون
اوردمش که خوبش کنید
ینی چی که تموم کرده
_چه خبرته اقا..به ما چه مربوطه‌..اقا بگو بیان ایشونو بیرون کنن
چندتا پرستار دیگه اومدن سمتم
مخم داشت اتیش میگرفت
خواستم از دستشون خودمو بکشم بیرون
اجازه ندادن
بلندبلند داد میزدم
انقدر خودمو بالا پایین کردم که همه کلافه شدن
همه جارو تار میدیدم
یه سوزش تو کناره پام حس کردم
و بعد کم کم از هوش رفتم
دیدگاه ها (۵)

×قسمت یازدهم×پارت چهاروقتی چشمامو باز کردم سفیدی اطراف اذیتم...

بچگیایه ایمانهـخوشگل بوده پدرسگـعشقمه‍ اخهـ قربونشـ برمـ❤_❤(...

×قسمت یازدهم ×پارت دواعصابم خراب شده بودکلافه رفتم کلاس و تا...

×قسمت یازدهم×پارت یک_اهکی..‌نجس کدرمونم کرد...اصلا خودت به چ...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

رمان تو خود منی

" مکالمه "لیا : الو کوک : سلام خوبی ؟لیا : آره مرسی تو خوبی ...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

" ویو لیا "به کوک نگاه کروم اونم داشت نگام میکرد باورم نمیشه...

گمشده در روشنایی. P 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط