درحال ه بخاطر جر و بحثتوننفس نفس مزد وارد عمارت شد
درحالى كه بخاطرِ جر و بحثتون،نفس نفس ميزدى وارد عمارت شدى.
انتها پيراهنت رو تو مشتت گرفتى،تا با وجودِ بلند بودنش،به راحتى قدم بردارى.
ميخواستى از پله ها بالا برى كه،بازوت با شدت از پشت كشيده،و بعد به ديوار كوبيده شدى:
"بهت اجازه دادم كه برى بالا؟"
دندون هات رو،بخاطرِ حرص و عصبانيت روىِ هم سابيدى:
"عوضى!"
مردى كه تو چند سانتى از تو قرار داشت،تك خنده عصبى كرد و يكى از ابروهاش رو بالا انداخت:
"بهت گفته بودم تو اون مهمونىِ كوفتى،كلِ توجهت بايد روىِ من باشه!بهت گفته بودم اگه غير از اين اتفاق بيفته،مطمئن ميشم كه تمامِ محرك هاىِ اطرافت رو از بين ببرم!خب،خوش حال باش عزيزم،چون قراره حمامِ خون راه بندازم برات!"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى.نگاهت بينِ چشمهاىِ سرد و بى حسش در چرخش بود و قطعا خوب اين رو ميدونستى كه مردِ مقابلت،به چيزى كه ميگه عمل ميكنه!
حقيقت اين بود كه تو،به غير از يك گروگان ساده چيزى نبودى!
مردِ مقابلت،تورو فقط بخاطرِ رسيدن به اهدافِ خودش گروگان گرفته بود و بعد به اجبار،تورو به عنوان پارتنرِ خودش معرفى كرد!
انتها پيراهنت رو تو مشتت گرفتى،تا با وجودِ بلند بودنش،به راحتى قدم بردارى.
ميخواستى از پله ها بالا برى كه،بازوت با شدت از پشت كشيده،و بعد به ديوار كوبيده شدى:
"بهت اجازه دادم كه برى بالا؟"
دندون هات رو،بخاطرِ حرص و عصبانيت روىِ هم سابيدى:
"عوضى!"
مردى كه تو چند سانتى از تو قرار داشت،تك خنده عصبى كرد و يكى از ابروهاش رو بالا انداخت:
"بهت گفته بودم تو اون مهمونىِ كوفتى،كلِ توجهت بايد روىِ من باشه!بهت گفته بودم اگه غير از اين اتفاق بيفته،مطمئن ميشم كه تمامِ محرك هاىِ اطرافت رو از بين ببرم!خب،خوش حال باش عزيزم،چون قراره حمامِ خون راه بندازم برات!"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى.نگاهت بينِ چشمهاىِ سرد و بى حسش در چرخش بود و قطعا خوب اين رو ميدونستى كه مردِ مقابلت،به چيزى كه ميگه عمل ميكنه!
حقيقت اين بود كه تو،به غير از يك گروگان ساده چيزى نبودى!
مردِ مقابلت،تورو فقط بخاطرِ رسيدن به اهدافِ خودش گروگان گرفته بود و بعد به اجبار،تورو به عنوان پارتنرِ خودش معرفى كرد!
- ۲.۹k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط