---
---
**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**
چهار روز از اون ماجرای پریود و بغل لیسا گذشته بود. آت کمکم داشت به شرایط جدید عادت میکرد. لیسا هر روز صبح براش کیسهی آب گرم میگذاشت، چای زنجبیل درست میکرد و با حوصله توضیح میداد که این دردها هر ماه میآیند و میروند.
اما روز پنجم، یه اتفاق دیگه افتاد.
آت توی مدرسه سر کلاس زیستشناسی بود که معلم شروع کرد به توضیح دربارهی تغییرات هورمونی، بارداری، و یه سری اصطلاحات که برای یه دختر پونزدهساله هنوز سنگین بود. یهو یاد حرفهای بچگیاش افتاد که شنیده بود "بچهها از شکم مامان درمیان" و حالا داشت توی ذهنش تصویر میساخت از لیسا که توی کما بود، از خونهایی که اون روز روی زمین ریخت، از قفسهای که افتاد...
معلم چیزی گفت دربارهی "خونریزی داخلی" و آت دیگه نتوانست تحمل کند.
دستش را بلند کرد و با صدای لرزان گفت: «ببخشید، من... حالم بد شده، میتونم برم دستشویی؟»
اما وقتی از کلاس بیرون زد، به جای دستشویی، رفت توی حیاط مدرسه، پشت یه درخت نشست و شروع کرد به گریه کردن. نه برای پریود، نه برای درد شکم—برای اون تصویری که هر شب توی خواب میدید: مامانش زیر قفسه، خون و گردوغبار، و خودش که هیچ کاری نمیتونست بکند.
---
ساعت چهار بعدازظهر، جونگ کوک داشت توی آشپزخانه غذا درست میکرد که صدای درِ ورودی رو شنید. آت اومد داخل، ولی بر خلاف همیشه، کیفیاش رو درنیاورد، کفشهاش رو درنیاورد، سلام نکرد. فقط رفت سمت مبل، نشست و زل زد به دیوار.
لیسا که توی اتاق خواب بود و استراحت میکرد، صدای سکوت رو حس کرد. از اتاق اومد بیرون و با یه نگاه فهمید که چیزی درست نیست. قرار بود آت امروز سرحال باشه، قرار بود بره گلدون جدید بخرن، قرار بود...
«آت؟» لیسا آروم کنارش نشست. «چی شده عزیزم؟»
آت سرش رو تکوند. هیچی نگفت. نه از روی لکنت، نه از روی لج—از روی یه خستگی عمیق که توی استخوانهاش ریشه دوانده بود.
جونگ کوک از آشپزخانه اومد بیرون. پیشبند به تن داشت، دستش خمیر بود. وقتی چشمش به صورت رنگپریده و چشمهای خیس دخترش افتاد، همه چیز رو ول کرد. رفت سمتش، روی زمین کنار مبل نشست و با دستهای خمیریاش، محکم دست آت رو گرفت.
«آت جان، به بابا نگاه کن.»
آت نگاه کرد. جونگ کوک با اون صدای گرم و آروم که همیشه توی آهنگهاش بود، گفت:
«میدونی بابا هم گاهی روزای بد داره؟ روزایی که دلم میخواد هیچی نگم، فقط بشینم و به دیوار نگاه کنم. اون روزا، یه کار میکنم که همیشه بهم کمک میکنه.»
آت با صدای بغضدار پرسید: «چ... چی کار میکنی؟»
جونگ کوک لبخند زد و دستای خمیریاش رو باز کرد:
«میرم پیش مامانت، سرم رو میذارم روی شونهاش و میخوابم. ولی امروز، مامان هنوز ضعیفه. پس بیا پیش بابا.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، جونگ کوک بلند شد، آت رو از روی مبل بلند کرد و با یه حرکت آروم، برد توی اتاق خواب خودش و لیسا. آت رو گذاشت روی تخت، بعد خودش دراز کشید کنارش و بازوهاش رو باز کرد.
«بیا اینجا عزیزم.»
آت، بدون معطلی، رفت توی بغل بابا. سرش رو گذاشت روی سینهی جونگ کوک، دقیقاً جایی که قلبش تندتند میزد. جونگ کوک دستش رو گذاشت روی پشتش و شروع کرد به آروم آروم نوازش کردن. همونطور که موهاش رو شونه میزد، آهنگ «Butterfly» از بیتیاس رو زیر لب زمزمه کرد.
لیسا از در اتاق نگاه میکرد و لبخند میزد. با عصا تکیه داده بود به چهارچوب در و دید که چطور جونگ کوک، اون پسر جوانی که روزی روی صحنه میرقصید و میلیونها طرفدار داشت، حالا تبدیل شده بود به پناهگاه دخترش.
---
آت توی بغل جونگ کوک خوابش برد. نه یه خواب سبک، نه یه چرت نیمساعته—یه خواب عمیق و سنگین که تا صبح ادامه داشت. جونگ کوک هم تمام شب بیدار موند. هر وقت آت توی خواب میپیچید، دستش رو میگذاشت روی شونهاش و آروم میگفت: «همینجام عزیزم، نترس.»
صبح که شد، آت چشمهاش رو باز کرد و دید که جونگ کوک هنوز بغلش کرده، با یه لبخند خسته ولی راضی.
«صبح بخیر دختر گلم.»
آت خندید—اولین خندهش بعد از سه روز.
«بابا... دستات هنوز بوی خمیر میده.»
جونگ کوک با خنده گفت: «خب، دیشب نتونستم غذا رو تموم کنم. امروز با هم درستش میکنیم، باشه؟»
آت محکم بغلش کرد و گفت:
«باشه. ولی اول یه کم دیگه توی بغلت میمونم، اجازه هست؟»
جونگ کوک چشمهاش رو بست و محکمتر بغلش کرد:
«تا هر وقت که بخوای، دخترم. تا هر وقت که بخوای.»
لیسا با یه سینی صبحونه وارد شد و با دیدن این صحنه، اشک از چشمهاش جاری شد. ولی این بار اشک غم نبود؛ اشک غرور بود به خانوادهای که حتی بعد از زلزله، کما، لکنت، پریود و تمام روزهای بد، هنوز سر پا ایستاده بود.
---
**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**
چهار روز از اون ماجرای پریود و بغل لیسا گذشته بود. آت کمکم داشت به شرایط جدید عادت میکرد. لیسا هر روز صبح براش کیسهی آب گرم میگذاشت، چای زنجبیل درست میکرد و با حوصله توضیح میداد که این دردها هر ماه میآیند و میروند.
اما روز پنجم، یه اتفاق دیگه افتاد.
آت توی مدرسه سر کلاس زیستشناسی بود که معلم شروع کرد به توضیح دربارهی تغییرات هورمونی، بارداری، و یه سری اصطلاحات که برای یه دختر پونزدهساله هنوز سنگین بود. یهو یاد حرفهای بچگیاش افتاد که شنیده بود "بچهها از شکم مامان درمیان" و حالا داشت توی ذهنش تصویر میساخت از لیسا که توی کما بود، از خونهایی که اون روز روی زمین ریخت، از قفسهای که افتاد...
معلم چیزی گفت دربارهی "خونریزی داخلی" و آت دیگه نتوانست تحمل کند.
دستش را بلند کرد و با صدای لرزان گفت: «ببخشید، من... حالم بد شده، میتونم برم دستشویی؟»
اما وقتی از کلاس بیرون زد، به جای دستشویی، رفت توی حیاط مدرسه، پشت یه درخت نشست و شروع کرد به گریه کردن. نه برای پریود، نه برای درد شکم—برای اون تصویری که هر شب توی خواب میدید: مامانش زیر قفسه، خون و گردوغبار، و خودش که هیچ کاری نمیتونست بکند.
---
ساعت چهار بعدازظهر، جونگ کوک داشت توی آشپزخانه غذا درست میکرد که صدای درِ ورودی رو شنید. آت اومد داخل، ولی بر خلاف همیشه، کیفیاش رو درنیاورد، کفشهاش رو درنیاورد، سلام نکرد. فقط رفت سمت مبل، نشست و زل زد به دیوار.
لیسا که توی اتاق خواب بود و استراحت میکرد، صدای سکوت رو حس کرد. از اتاق اومد بیرون و با یه نگاه فهمید که چیزی درست نیست. قرار بود آت امروز سرحال باشه، قرار بود بره گلدون جدید بخرن، قرار بود...
«آت؟» لیسا آروم کنارش نشست. «چی شده عزیزم؟»
آت سرش رو تکوند. هیچی نگفت. نه از روی لکنت، نه از روی لج—از روی یه خستگی عمیق که توی استخوانهاش ریشه دوانده بود.
جونگ کوک از آشپزخانه اومد بیرون. پیشبند به تن داشت، دستش خمیر بود. وقتی چشمش به صورت رنگپریده و چشمهای خیس دخترش افتاد، همه چیز رو ول کرد. رفت سمتش، روی زمین کنار مبل نشست و با دستهای خمیریاش، محکم دست آت رو گرفت.
«آت جان، به بابا نگاه کن.»
آت نگاه کرد. جونگ کوک با اون صدای گرم و آروم که همیشه توی آهنگهاش بود، گفت:
«میدونی بابا هم گاهی روزای بد داره؟ روزایی که دلم میخواد هیچی نگم، فقط بشینم و به دیوار نگاه کنم. اون روزا، یه کار میکنم که همیشه بهم کمک میکنه.»
آت با صدای بغضدار پرسید: «چ... چی کار میکنی؟»
جونگ کوک لبخند زد و دستای خمیریاش رو باز کرد:
«میرم پیش مامانت، سرم رو میذارم روی شونهاش و میخوابم. ولی امروز، مامان هنوز ضعیفه. پس بیا پیش بابا.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، جونگ کوک بلند شد، آت رو از روی مبل بلند کرد و با یه حرکت آروم، برد توی اتاق خواب خودش و لیسا. آت رو گذاشت روی تخت، بعد خودش دراز کشید کنارش و بازوهاش رو باز کرد.
«بیا اینجا عزیزم.»
آت، بدون معطلی، رفت توی بغل بابا. سرش رو گذاشت روی سینهی جونگ کوک، دقیقاً جایی که قلبش تندتند میزد. جونگ کوک دستش رو گذاشت روی پشتش و شروع کرد به آروم آروم نوازش کردن. همونطور که موهاش رو شونه میزد، آهنگ «Butterfly» از بیتیاس رو زیر لب زمزمه کرد.
لیسا از در اتاق نگاه میکرد و لبخند میزد. با عصا تکیه داده بود به چهارچوب در و دید که چطور جونگ کوک، اون پسر جوانی که روزی روی صحنه میرقصید و میلیونها طرفدار داشت، حالا تبدیل شده بود به پناهگاه دخترش.
---
آت توی بغل جونگ کوک خوابش برد. نه یه خواب سبک، نه یه چرت نیمساعته—یه خواب عمیق و سنگین که تا صبح ادامه داشت. جونگ کوک هم تمام شب بیدار موند. هر وقت آت توی خواب میپیچید، دستش رو میگذاشت روی شونهاش و آروم میگفت: «همینجام عزیزم، نترس.»
صبح که شد، آت چشمهاش رو باز کرد و دید که جونگ کوک هنوز بغلش کرده، با یه لبخند خسته ولی راضی.
«صبح بخیر دختر گلم.»
آت خندید—اولین خندهش بعد از سه روز.
«بابا... دستات هنوز بوی خمیر میده.»
جونگ کوک با خنده گفت: «خب، دیشب نتونستم غذا رو تموم کنم. امروز با هم درستش میکنیم، باشه؟»
آت محکم بغلش کرد و گفت:
«باشه. ولی اول یه کم دیگه توی بغلت میمونم، اجازه هست؟»
جونگ کوک چشمهاش رو بست و محکمتر بغلش کرد:
«تا هر وقت که بخوای، دخترم. تا هر وقت که بخوای.»
لیسا با یه سینی صبحونه وارد شد و با دیدن این صحنه، اشک از چشمهاش جاری شد. ولی این بار اشک غم نبود؛ اشک غرور بود به خانوادهای که حتی بعد از زلزله، کما، لکنت، پریود و تمام روزهای بد، هنوز سر پا ایستاده بود.
---
- ۲۴۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط