کاش میشد با نگاهم همسفر باشی عزیز

کاش میشد با نگاهم همسفر باشی عزیز
در دل آغوش گرمم شعله ور باشی عزیز
بیقرارت میشود آجر به آجر خانه ام‌
کاش میشد لحظه ای را پشت در باشی عزیز
با نجات کشتی طوفانی من تا ابد
روبرویم ساحلی آرامتر باشی عزیز
پنجره را باز کردم‌ عطر جانت میوزید
میشود در کوچه ی من رهگذر باشی عزیز؟
بارها تصویر سازی کرده ام چشم تو‌را
تا بیابم گوهرت را همچو زر باشی عزیز
پا‌به پای من مسیر زندگی را طی کنی
مثل من دیوانه ای دیوانه تر باشی عزیز
من قدم های تو هم بوسه باران میکنم
با دل بیتاب من روزی اگر باشی عزیز
دیدگاه ها (۹)

وصف چشمان تو با این کلمات آسان نیستکلماتیست نیازم که در ای...

در من کافه ای وجود دارد که هر روز در آن با تو قرار دارم! روی...

در من کافه ای وجود دارد که هر روز در آن با تو قرار دارم! روی...

هآ…از همــه فــَرآموشی هآ…از هَمه بــی اعتمــآدی هآ…کــآش مع...

دلـــَم گرفتــه…از همــه ی بــی تفآوتــی هآ…از همــه فــَرآم...

«فرا رسیده روز رهایی برگ»یک شب عادی سرد در فصل زمستان یک شهر...

اندوهِ تو شد واردِ کاشانه‌ام امشبمهمانِ عزیز آمده در خانه‌ام...

رضا کاظم زاده شاعر تبریزی

خیلی قشنگیه🙂🫂حَتیٰ با تَصَورِ خَندَه ش خَندَت میگیرِه،قَشَنگ...

مهرنوش مستحقان زاده شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط