★彡   Part 36 彡★

★彡   Part 36 彡★

بلاخره از شر اون انباری خلاص شدم.
به محض اینکه ازش خارج شدیم سقفش ریزش کرد و بعد تماما در آتش سوخت و خاکستر شد.
توی دلم بار ها خدا رو شکر کردم که تهیونگ بلاخره رسید و نجاتم داد.
آسمون رو نگاه کردم.
صبح شده بود. البته نه کاملا.
گرگ و میش بود.
توی یه جای جنگلی بودیم، یه جورایی انگار روی تپه بودیم.
نگاهم رفت تهیونگ که حالا زیر نور، زخم هاش راحت تر دیده میشدن.
"نمیخوای بگی داستان از چه قرار ... "
با گرفته شدن مچ پام جیغی کشیدن.
به پایین نگاه کردم و جسد یکی از آدم ها رو دیدم که مثل بقیه شون افتاده بود و خونریزی داشت. با آخرین توانش مچ پام رو کشید اما درست قبل از اینکه تهیونگ به سمتش بره، چاقویی رو به سمت ران پام پرت کرد.
چاقو نصفه نیمه وارد گوشت بدنم شده بود با این حال به سه نرسید که خون مثل جویباری ازش جاری شد و آخم رفت هوا.
بدجور میسوخت. اما الان این مهم بود؟
نه.
آیا حال بد من تا به امروز برای کسی جز مادرم مهم بوده؟
نه.
"خوبی؟"
نگاهم اول به سمت جنازه ی روی زمین و بعد به تهیونگ رفت.
"آره."
دروغگو.
داری از درد می لرزی.
کلافه دستی توی موهاش کشید.
"رینا!"
یه لحظه موندم.
آیا وقتی که این مرد من رو به اسم کوچیک صدا میکرد میتونستم جوابی بدم؟
خب معلومه که نه.
"بزار یه نگاهی بندازم."
و قبل از اینکه تاییدش کنم خم شد و نگاهی به پام انداخت.
"کاری که میخوام بکنم قراره یکم درد داشته باشه."
"میخوای چه غلطی ... "
نذاشت حرفم کامل شه و چاقو رو در یک حرکت خیلی سریع بیرون کشید.
اشک هام درست مثل خون روی پاهام، به روی صورتم جاری شدن.
"این، چه کاری بود؟"
درحالی که از درد لبم رو می گزیدم به زور کلمات رو دهنم خارج کردم.
کت شلخته و خونیش رو درآورد و محکم دور پاهام بست.
"میتونی راه بری؟"
شانه ای بالا انداخت: خب معلومه نه!
و بعد در یک حرکت سریع من رو شونه اش انداخت. جیغ جیغ کنان به کمرش مشت زدم.
این مرد رسما من رو مثل یه عروسک رو کولش انداخته بود.
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 37 彡★ "خسته نشدی؟""هنوز نه.""جدی میگم، من حالم خوب...

بدویید قشنگ من رو فالو کنیددد ✨@army.fate

★彡   Part 35 彡★ مردی سراسیمه وارد اتاق شد."قربان باید بریم."...

★彡   Part 34 彡★ با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۶با ترس جیغ کشیدم و دویدم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط