P

P1
ویو هانا

سلام من هانا هستم و ۱۷ سال دارم . تو مدرسه محبوبم و یک اما بعد اومدن هیون یک بودن سخت شده.۲ ماه پیش که هیون به مدرسمون انتقالی گرفت تا ۱ ما ه فقط درگیر بودیم اما بعد انسان شدیم و الان با هم رفیق صمیمی هستیم.خب وقتی من از پرورشگاه فرار کردم شروع کردم به کار کردن شب و روزم کار بود و الان نزدیک ۱ میلیارد پس انداز دارم و می خواهم بعد تموم شدن دبیرستان به آمریکا مهاجرت کنم خب کلاس ساعت ه‍ شروع میشه و الان ساعت ۶:۳۰ بلند شدم لباس پوشیدم موهام کوتاهه پس بالا بستم کیفم رو برداشتم رفتم بیرون راهی مدرسه شدم ساعت ۶:۴۵ بود یه چیز گرفتم و خوردم رسیدم مدرسه امروز چون ۳ زنگ اول رو ورزش داشتیم لباس ورزشی پوشیدم و به سالن مدرسه رفتم
توپ بسکتبال رو برداشتم و شروع به تمرین کردم بستکبالم زیاد خوب نیست اما تو والیبال رو دست ندارم...
داشتم تمرین میکردم به ساعت نگاهی انداختم و ساعت ۷:۱۵ بود
بعد صدایی شنیدم برگشتم ...

هانا: حاجی جان میخواستی یکم دیر تر بیای ترو خدا

هیون:بسه بابا اومدم که حالا یه روز دیر اومدم

هانا: تو همیشه این موقع میای اما دیروز قول دادی بچه

.......................................
حمایت!!
دیدگاه ها (۰)

P²هانا: تو همیشه این موقع میای اما دیروز قول دادی بچههیون:ول...

P³هانا: تو همیشه این موقع میای اما دیروز قول دادی بچههیون: ب...

خب خب این اولین فیک از هیون.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ....

MY DADDY°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°P¹P1ویو هاناسلام من...

MY DADDY...............................P⁵بعد کلی حرف زدن رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط