رمان: فقط یک قدم تا تو
رمان: فقط یک قدم تا تو
پارت۱:
*درخواستی*
ویو ی ا.ت:
روز اوله هاگوارتز بود. به عنوان ی اصیل زاده، باید توی اسلترین باشم. ولی امروز، معلوم میشه.
ویو راوی:
دامبلدور ا.ت رو صدا زد.
ا.ت وارد سالن شد. همه شگفت زده شدن. چون تابحال ی دختر کره ای و به این زیبایی وارد هاگوارتز شده.
متیو از روی میز اسلترین چشماش قفل ا.ت شد. عشق؟تنفر؟ نمیدونیم . ولی قطعا متوجه میشیم.
دامبلدور: خانم کیم! بفرمایید روی صندلی بشین.
+بله
ا.ت نشست و کلاه روی سرش گذاشتن.
کلاه: با اومدن این دختر، همه پسر ها عاشقش میشن! اما ..... یکیشون موفق میشه که بتونه دلش رو بدست بیاره. و اون.... نمیتونم بگم..... ولی ..... ا.ت میره توی گروه .......
ویو ا.ت:
اون چند ثانیه... ضربان قلبم رو توی گوشم احساس می کردم....
کلاه: اسلترین
وای خدای من .... بالاخره.....
ویو راوی:
تمام پسر های اسلترین شروع به دست زدم کردن و بقیه گروه ها ناراحت، اما امیدشون رو از دست ندادن.
ا.ت به سمت میز اسلترین رفت.
دراکو: هی! تو! بیا اینجا بشین.
ا.ت وسط متیو و دراکو نشست.
دارکو: خب.... شنیدم اصیل زاده ای
+درسته.
دراکو: من دراکو ام! دراکوملفوی!
دراکو دستش رو دراز کرد .
+خوشبختم.
ا.ت با دراکو دست داد. دراکو دست ا.ت رو گرفت و به لب هاش نزدیک کرد و بوسید. ا.ت جا خورد.
دراکو: خب خانم زیبا، گفتی اسمت ا.ت بود ؟
متیو: بسه دراکو! اینقدر اذیتش نکن!
دراکو:من؟ من فقط داشتم باهاش صحبت میکردم، اینطور نیست ا.ت؟
+آاااااامممم...
متیو:خفه شو دراکو! مزاحمش نشو.
دراکو: هی هی هی ! چرا اینقدر زود عصبی میشی؟ باشه. اصلا برای خودت رفیق!
بعد دراکو یک چشمک ریزی به ا.ت زد و در گوشش گفت .
دراکو: بعدا باهات کار دارم،کوچولو!
دراکو شروع به صحبت با بقیه کرد.
متیو: خب .... ا.ت.. کم از خودت بگو... فک کنم جزو اصیل زاده های کره ای باشی،درسته؟
+بله
متیو: کدوم؟
+ کیم!
متیو: خوبه .
+بله!
متیو: میشه اینقدر این مدلی حرف نزنی؟ ما باهم هم گروهی هستیم . میدونم تو کره خیلی احترام به بزرگتر مهمه اما .... میشه با من اینطوری نباشی؟
+آاامممم.... تلاشم رو میکنم...
متیو: خوبه!
+همم...
متیو: خب راستش وقتی وارد سالن شدی خیلی باعث تعجبم شد که ی کره ای دیدم. و راستش من همیشه دوست داشتم ی دوست کره ای داشته باشم..... پس مایلی به دوستی با من؟
+اومممم..... باشه.... فک کنم الان میتونم اوپا صدات کنم؟
متیو خنده ی ریزی کرد.
متیو: اوپا؟ واقعا؟
+آره
ا.ت و متیو شروع به خندیدن کردن.
لورنزو: هی ! من لورنزو ام!
+خوشبختم!
تئودور: تئودورم عزیزم! ولی میتونی تئو صدام کنی بیب!
+ آاااااا... اوکی!
متیو نگاهی هشدار آمیز به تئودور کرد. ولی تئودور به ل*اس زدن ادامه داد و............
چطور بود سیسی ها؟🌟
#متیو#رمان#سناریو
پارت۱:
*درخواستی*
ویو ی ا.ت:
روز اوله هاگوارتز بود. به عنوان ی اصیل زاده، باید توی اسلترین باشم. ولی امروز، معلوم میشه.
ویو راوی:
دامبلدور ا.ت رو صدا زد.
ا.ت وارد سالن شد. همه شگفت زده شدن. چون تابحال ی دختر کره ای و به این زیبایی وارد هاگوارتز شده.
متیو از روی میز اسلترین چشماش قفل ا.ت شد. عشق؟تنفر؟ نمیدونیم . ولی قطعا متوجه میشیم.
دامبلدور: خانم کیم! بفرمایید روی صندلی بشین.
+بله
ا.ت نشست و کلاه روی سرش گذاشتن.
کلاه: با اومدن این دختر، همه پسر ها عاشقش میشن! اما ..... یکیشون موفق میشه که بتونه دلش رو بدست بیاره. و اون.... نمیتونم بگم..... ولی ..... ا.ت میره توی گروه .......
ویو ا.ت:
اون چند ثانیه... ضربان قلبم رو توی گوشم احساس می کردم....
کلاه: اسلترین
وای خدای من .... بالاخره.....
ویو راوی:
تمام پسر های اسلترین شروع به دست زدم کردن و بقیه گروه ها ناراحت، اما امیدشون رو از دست ندادن.
ا.ت به سمت میز اسلترین رفت.
دراکو: هی! تو! بیا اینجا بشین.
ا.ت وسط متیو و دراکو نشست.
دارکو: خب.... شنیدم اصیل زاده ای
+درسته.
دراکو: من دراکو ام! دراکوملفوی!
دراکو دستش رو دراز کرد .
+خوشبختم.
ا.ت با دراکو دست داد. دراکو دست ا.ت رو گرفت و به لب هاش نزدیک کرد و بوسید. ا.ت جا خورد.
دراکو: خب خانم زیبا، گفتی اسمت ا.ت بود ؟
متیو: بسه دراکو! اینقدر اذیتش نکن!
دراکو:من؟ من فقط داشتم باهاش صحبت میکردم، اینطور نیست ا.ت؟
+آاااااامممم...
متیو:خفه شو دراکو! مزاحمش نشو.
دراکو: هی هی هی ! چرا اینقدر زود عصبی میشی؟ باشه. اصلا برای خودت رفیق!
بعد دراکو یک چشمک ریزی به ا.ت زد و در گوشش گفت .
دراکو: بعدا باهات کار دارم،کوچولو!
دراکو شروع به صحبت با بقیه کرد.
متیو: خب .... ا.ت.. کم از خودت بگو... فک کنم جزو اصیل زاده های کره ای باشی،درسته؟
+بله
متیو: کدوم؟
+ کیم!
متیو: خوبه .
+بله!
متیو: میشه اینقدر این مدلی حرف نزنی؟ ما باهم هم گروهی هستیم . میدونم تو کره خیلی احترام به بزرگتر مهمه اما .... میشه با من اینطوری نباشی؟
+آاامممم.... تلاشم رو میکنم...
متیو: خوبه!
+همم...
متیو: خب راستش وقتی وارد سالن شدی خیلی باعث تعجبم شد که ی کره ای دیدم. و راستش من همیشه دوست داشتم ی دوست کره ای داشته باشم..... پس مایلی به دوستی با من؟
+اومممم..... باشه.... فک کنم الان میتونم اوپا صدات کنم؟
متیو خنده ی ریزی کرد.
متیو: اوپا؟ واقعا؟
+آره
ا.ت و متیو شروع به خندیدن کردن.
لورنزو: هی ! من لورنزو ام!
+خوشبختم!
تئودور: تئودورم عزیزم! ولی میتونی تئو صدام کنی بیب!
+ آاااااا... اوکی!
متیو نگاهی هشدار آمیز به تئودور کرد. ولی تئودور به ل*اس زدن ادامه داد و............
چطور بود سیسی ها؟🌟
#متیو#رمان#سناریو
- ۱۲۱
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط