پارت
پارت ۴
ویو ات
داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو جیهوو بلند شد ولی مطمئنم یه چیزی دستش بود نه نه اون اسلحه بود ، فرصت نداشتم اسلحمو درارم پس بدو بدو به سمته جیمین رفتم و محکم بغلش کردم
ویو جیمین
داشتم با جیهوو حرف میزدم که یهو جیهوو اسلحشو درآورد و بهم زد اما هیچ دردی احساس نکردم چشمام باز کردم که دیدم ات محکم بغلم کرده و گلوله به اون خورده
جیمین رو به بادیگارداش: پس..چرااا وایسادین...زود باشین بگیرینششش ( عربده)
( بادیگارا رفتن دنبالش)
جیمین: ات...ببین ات منو نگاه کن تو چیزیت نمیشه باشه ( بغض)
ات: ج.. جیمین
جیمین: ها..ات لطفاً چشماتو نبند
ات: نمیتونم خوابم میاد
جیمین: نه ات
ویو جیمین
زنگ زدم به دکتر مخصوص عمارتمون بیاد که بعد از چند مین امد
دکتر: سلام آقای پارک
جیمین: سلام...از این طرف بیاین
ویو جیمین
من چرا انقدر نگرانم اصلاً به من چه ، هوفف چرا دکتر نمیاد نکنه اتفاقی افتاد اصلاً چرا اون منو نجات داد ؟
جیمین: د..دکتر حالش چطور ؟
دکتر: ایشون خوبن خوشبختانه ولی بیشتر مواظب باشید
جیمین: ممنونم آقای دکتر
دکتر: خواهش میکنم.. خداحافظ
جیمین: خداحافظ.....هوففف خیالم راحت شد
سئوک ( دست راست جیمین) : ارباب
جیمین: بله
سئوک: میتونم یه سوال بپرسم ؟
جیمین: هوممم بپرس
سئوک: شما عاشق خانم ات شدین؟
جیمین: معلومه که نه
سئوک: پس چرا این همه نگرانش بودین ؟
جیمین: عه...راستیی سئوک یه پرونده رو حل نکردی برو سر کارت ( هول)
سئوک: اممم جوابم رو گرفتم
ویو جیمین
رفتم پیشه ات که یهو....
خماری 😁✌️
ویو ات
داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو جیهوو بلند شد ولی مطمئنم یه چیزی دستش بود نه نه اون اسلحه بود ، فرصت نداشتم اسلحمو درارم پس بدو بدو به سمته جیمین رفتم و محکم بغلش کردم
ویو جیمین
داشتم با جیهوو حرف میزدم که یهو جیهوو اسلحشو درآورد و بهم زد اما هیچ دردی احساس نکردم چشمام باز کردم که دیدم ات محکم بغلم کرده و گلوله به اون خورده
جیمین رو به بادیگارداش: پس..چرااا وایسادین...زود باشین بگیرینششش ( عربده)
( بادیگارا رفتن دنبالش)
جیمین: ات...ببین ات منو نگاه کن تو چیزیت نمیشه باشه ( بغض)
ات: ج.. جیمین
جیمین: ها..ات لطفاً چشماتو نبند
ات: نمیتونم خوابم میاد
جیمین: نه ات
ویو جیمین
زنگ زدم به دکتر مخصوص عمارتمون بیاد که بعد از چند مین امد
دکتر: سلام آقای پارک
جیمین: سلام...از این طرف بیاین
ویو جیمین
من چرا انقدر نگرانم اصلاً به من چه ، هوفف چرا دکتر نمیاد نکنه اتفاقی افتاد اصلاً چرا اون منو نجات داد ؟
جیمین: د..دکتر حالش چطور ؟
دکتر: ایشون خوبن خوشبختانه ولی بیشتر مواظب باشید
جیمین: ممنونم آقای دکتر
دکتر: خواهش میکنم.. خداحافظ
جیمین: خداحافظ.....هوففف خیالم راحت شد
سئوک ( دست راست جیمین) : ارباب
جیمین: بله
سئوک: میتونم یه سوال بپرسم ؟
جیمین: هوممم بپرس
سئوک: شما عاشق خانم ات شدین؟
جیمین: معلومه که نه
سئوک: پس چرا این همه نگرانش بودین ؟
جیمین: عه...راستیی سئوک یه پرونده رو حل نکردی برو سر کارت ( هول)
سئوک: اممم جوابم رو گرفتم
ویو جیمین
رفتم پیشه ات که یهو....
خماری 😁✌️
- ۹۰۱
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط