خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت159


قلبم از حرکت ایستاد.مسخ شده نگاهش کردم. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_بازم مال من میشی..
تند عقب رفتم و گفتم
_نمیشم...
به سمت در دویدم و داد زدم
_دیگه حق نداری بهم زور بگی.
دستگیره رو فشار دادم و در کمال تعجب در باز شد.
صداشو شنیدم که مدام اسمم و می‌آورد اما پشت سرمم نگاه نکردم.
دویدم از خونه بیرون و تازه متوجه شدم توی یه باغ بزرگیم!
حتی راه خروجم نمی‌دونستم.
صدای عصبی اهورا رو از پشت سرم شنیدم
_اعصاب منو بهم نریز آیلین بیا اینجا.
شروع به دویدن کردم که پام توی گل فرو رفت و با سر سقوط کردم و صدای آخم بلند شد.
نگران بازوم و گرفت و پرسید
_چی شد؟حالت خوبه؟
مچ پام و گرفتم و با درد ساختگی نالیدم
_پام... پام شکست!
دستش به سمت مچ پام رفت که داد زدم
_دست نزن میگم شکسته...آخخخخخ
با حرص دست زیر پاها و کمرم زد و گفت
_لجبازی نکنی نمیشه نه؟
محکم مچ پامو گرفتم. در ماشینش و باز کرد و نشوندتم روی صندلی و ماشین و دور زد.
سوار شد و با نگرانی نگام کرد و گفت
_خیلی درد داره؟
با صورتی در هم نالیدم
_آره... دارم میمیرم از درد.
ضربه ای به فرمون زد و ماشین و روشن کرد.


🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۱)

#خان_زاده #پارت160با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم ...

#خان_زاده #پارت161سر تکون داد و بدون حرف از اتاق بیرون رفت....

#خان_زاده #پارت158نگاه‌ش کردم و گفتم_راستش و بخوای خودم میدو...

#خان_زاده #پارت157با اخم نگاهم کرد. سر در نمیاوردم که این ط...

قلب سنگی

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۰ با خودم فک کردم اگه جیمین...

بیب من برمیگردمپارت : 106جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت با جذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط