معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁷
ـــهیوناـــ
چشم هام درد میکردن. از خستگی زیاد خوابم نمیبرد
طبیعی نبود نه؟
هوا روشن شده بود.صدای بیدار شدن همه میومد که دارن برای رفتن اماده میشن
روی مبل برعکس شدم.یعنی سرم روی زمین بود و پاهام روی مبل.
جریان خونی که توی سرم هجوم میبردن رو حس میکردمکه احتمال خون دماغ شدنم رو زیاد میکرد
صدای یک ثانیه ای جیر جیر در و بعد بسته شدنش رو شنیدم اما این هم دلیل منطقی ای نبود که بخوام از این حالتی که هستم در بیام
صدای پا، پای چند نفر
صدای کشیده شدن چرخ های چمدون ها و پچ پچ های اروم
چشمامو بستم و وقتی باز کردم، بالا سرم بودن
+هیییین
و همین باعث شد با کله پرت شم پایین
دستمو روی سرم گذاشتم
+اخ
یونگی،یونوو،تهیونگ و هائول
یونگی که خواب بود اما بقیشون سعی داشتن با صدای بلند نخندن تا رییس مافیا بیدار نشه
+درد
بلند شدم و لباسام رو تکوندم و مقابلشون وایسادم
+نمیشه منم با خودتون ببرید
؛دقت کردی که ماهم برا تنها بودنتون داریم میری-
؛اوخ
تهیونگ با آرنجش توی پهلوی یونوو زد
؛کلیمممم
÷تا تو باشی دیگه زر نزنی، قراره چهار روزه یه محموله رو تحویل بگیریم نیاز نیست تو بیای
یونگی با خمیازه نصفه نیمه و چشمایی که بسته بودن گفت
∆میشه بریم دیگه؟خوابم میاددد
هائول بغلم اومد
دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود پس متقابل بغلش کردم
+مراقب باشید
...
+من اینو نمیخورم.از کجا معلوم توش سم نریخته باشی؟
-هوففف
به خودم افتخار میکنم که اینجوری اذیتش میکنم.
از لج بازی و ساز منفی زدنم از گوشاش دود بیرون میومد
خیلی سعی داشت صبحانه رو بهم بده اما من قبول نمیکردم و دلیلم این بود که من اینجا لب به غذا نمیزنم،فقط تو خونهی خودم
-داری کلافم میکنی
لبخند زدم
+قصدم همینه چی فک کردی
-میدونی من وقتی کلافم چجوری میشم؟
+عامممم نمیدونم. بدم نمیاد ببینم
خندید.ازون خنده های رو مخی که شیاطین، توی فیلم ترسناک ها دارند و نشون دهنده قربانی یه انسانه.
خب میتونست سعی کنه مثل یه شیطان رفتار کنه اما قرار نبود من مثل یه انسان بدبخت بیچاره مثل تو فیلم، توی جهنمش بسوزم
انتظار داشتم بلند بشه و واقعا زنده زنده توی اتیش بسورنتم اما بلند شد و با همون خنده رفت. و قبل اینکه کاملا ازم دو بشه گفت
-سعی کن هیچ وقت کفریم نکنی جوجه
جوجه؟
جوجههه؟
منو جوجه خطاب کرد؟
البته که در مقایسه با خودش، یه جوجه مرغ کوچولو بحساب میومدم اما هیچ دلیلی نمیشد که بخواد منو جوجه خطاب کنه
+جوجه خودتی شیشه فروش
بقدری این جمله رو بلند گفتم که لحظهای کوتاه سوزش بدی رو از ته گلوم احساس کردم
و رسما داشتیم روهم القاب عجیبی میزاشتیم
برگشت و بهم نگاه کرد. دو قدم نزدیک تر اومد اما حداقل فاصلمون پنج متر میشد
-شیشه فروش؟به عمرم تاحالا شیشه نفروختم
+پس با این حساب اعضای بدن قاچاق کردی. اما عمرا بتونی مافیا باشی و شیشه نفروخته باشی
-کارم از شیشه و کلیه بالاتره
+نخیرم نیست
دوباره مثل همون بچهی دوسالهی لجبازی شده بودم که دم سوپر مارکت، برای اینکه مامانش براش بستنی بخره داره لجبازی میکنه
-هست
+میگم نیست
-و منم میگم هست
دقیقا برعکس خواستم شده بود.
میخواستم اون کلافه و عصبی بشه اما انگار خودش داشت منو کلافه میکرد
+پس اگه تو شیشه فروش نیستی منم جوجه نیستم!
دوباره نزدیکم اومد و فاصله رو به کمتر از نیم متر رسوند و همین کارش باعث شد دو قدم نصفه نیمه به عقب بردارم
دستشو روی سرم گذاشت و از سرم، یه خط صاف رفت تا به سینش رسید
-میبینی؟حتی به گردنمم نمیرسی، جوجه
+اینکه تو گنده ای دلیل نمیشه من کوچیک باشم
-اینکه تو کوچکیک باشی دلیل نمیشه من گنده باشم
خنده عصبی کردم و چشمامو رویهم فشار دادم
+من کوچلو نیستم
صدام داشت نا خداگاه بالا میرفت
-چرا هستی
دیگه به معنای واقعی کلمه کنترلی روی اعصابم نداشتم
+نخیرم تا نوک سینه هاتم
+هین
دستمو جلوی لبام گذاشتم.
شت
دیگه انتظار اینکه اینو بگم رو از خودم نداشتم
فصل دوم
P⁹⁷
ـــهیوناـــ
چشم هام درد میکردن. از خستگی زیاد خوابم نمیبرد
طبیعی نبود نه؟
هوا روشن شده بود.صدای بیدار شدن همه میومد که دارن برای رفتن اماده میشن
روی مبل برعکس شدم.یعنی سرم روی زمین بود و پاهام روی مبل.
جریان خونی که توی سرم هجوم میبردن رو حس میکردمکه احتمال خون دماغ شدنم رو زیاد میکرد
صدای یک ثانیه ای جیر جیر در و بعد بسته شدنش رو شنیدم اما این هم دلیل منطقی ای نبود که بخوام از این حالتی که هستم در بیام
صدای پا، پای چند نفر
صدای کشیده شدن چرخ های چمدون ها و پچ پچ های اروم
چشمامو بستم و وقتی باز کردم، بالا سرم بودن
+هیییین
و همین باعث شد با کله پرت شم پایین
دستمو روی سرم گذاشتم
+اخ
یونگی،یونوو،تهیونگ و هائول
یونگی که خواب بود اما بقیشون سعی داشتن با صدای بلند نخندن تا رییس مافیا بیدار نشه
+درد
بلند شدم و لباسام رو تکوندم و مقابلشون وایسادم
+نمیشه منم با خودتون ببرید
؛دقت کردی که ماهم برا تنها بودنتون داریم میری-
؛اوخ
تهیونگ با آرنجش توی پهلوی یونوو زد
؛کلیمممم
÷تا تو باشی دیگه زر نزنی، قراره چهار روزه یه محموله رو تحویل بگیریم نیاز نیست تو بیای
یونگی با خمیازه نصفه نیمه و چشمایی که بسته بودن گفت
∆میشه بریم دیگه؟خوابم میاددد
هائول بغلم اومد
دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود پس متقابل بغلش کردم
+مراقب باشید
...
+من اینو نمیخورم.از کجا معلوم توش سم نریخته باشی؟
-هوففف
به خودم افتخار میکنم که اینجوری اذیتش میکنم.
از لج بازی و ساز منفی زدنم از گوشاش دود بیرون میومد
خیلی سعی داشت صبحانه رو بهم بده اما من قبول نمیکردم و دلیلم این بود که من اینجا لب به غذا نمیزنم،فقط تو خونهی خودم
-داری کلافم میکنی
لبخند زدم
+قصدم همینه چی فک کردی
-میدونی من وقتی کلافم چجوری میشم؟
+عامممم نمیدونم. بدم نمیاد ببینم
خندید.ازون خنده های رو مخی که شیاطین، توی فیلم ترسناک ها دارند و نشون دهنده قربانی یه انسانه.
خب میتونست سعی کنه مثل یه شیطان رفتار کنه اما قرار نبود من مثل یه انسان بدبخت بیچاره مثل تو فیلم، توی جهنمش بسوزم
انتظار داشتم بلند بشه و واقعا زنده زنده توی اتیش بسورنتم اما بلند شد و با همون خنده رفت. و قبل اینکه کاملا ازم دو بشه گفت
-سعی کن هیچ وقت کفریم نکنی جوجه
جوجه؟
جوجههه؟
منو جوجه خطاب کرد؟
البته که در مقایسه با خودش، یه جوجه مرغ کوچولو بحساب میومدم اما هیچ دلیلی نمیشد که بخواد منو جوجه خطاب کنه
+جوجه خودتی شیشه فروش
بقدری این جمله رو بلند گفتم که لحظهای کوتاه سوزش بدی رو از ته گلوم احساس کردم
و رسما داشتیم روهم القاب عجیبی میزاشتیم
برگشت و بهم نگاه کرد. دو قدم نزدیک تر اومد اما حداقل فاصلمون پنج متر میشد
-شیشه فروش؟به عمرم تاحالا شیشه نفروختم
+پس با این حساب اعضای بدن قاچاق کردی. اما عمرا بتونی مافیا باشی و شیشه نفروخته باشی
-کارم از شیشه و کلیه بالاتره
+نخیرم نیست
دوباره مثل همون بچهی دوسالهی لجبازی شده بودم که دم سوپر مارکت، برای اینکه مامانش براش بستنی بخره داره لجبازی میکنه
-هست
+میگم نیست
-و منم میگم هست
دقیقا برعکس خواستم شده بود.
میخواستم اون کلافه و عصبی بشه اما انگار خودش داشت منو کلافه میکرد
+پس اگه تو شیشه فروش نیستی منم جوجه نیستم!
دوباره نزدیکم اومد و فاصله رو به کمتر از نیم متر رسوند و همین کارش باعث شد دو قدم نصفه نیمه به عقب بردارم
دستشو روی سرم گذاشت و از سرم، یه خط صاف رفت تا به سینش رسید
-میبینی؟حتی به گردنمم نمیرسی، جوجه
+اینکه تو گنده ای دلیل نمیشه من کوچیک باشم
-اینکه تو کوچکیک باشی دلیل نمیشه من گنده باشم
خنده عصبی کردم و چشمامو رویهم فشار دادم
+من کوچلو نیستم
صدام داشت نا خداگاه بالا میرفت
-چرا هستی
دیگه به معنای واقعی کلمه کنترلی روی اعصابم نداشتم
+نخیرم تا نوک سینه هاتم
+هین
دستمو جلوی لبام گذاشتم.
شت
دیگه انتظار اینکه اینو بگم رو از خودم نداشتم
- ۱۴۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط