تهیونگ یه لحظه ایستاد. دلش میخواست در رو بشکونه، بغلش کنه
تهیونگ یه لحظه ایستاد. دلش میخواست در رو بشکونه، بغلش کنه، توی گوشش بگه که هیچکدومش درست نیست. ولی میدونست که حالا حرف فایده نداره.
فقط یه راه مونده بود.
کیفش رو برداشت، چاپ عکسها رو گرفت و با ماشین زد به ادارهی پلیس.
چند ساعت بعد... آزمایشگاه پزشکی قانونی
مسئول فنی با دقت به عکسها نگاه کرد. با ذرهبین، با نرمافزارهای تخصصی.
تهیونگ کنارش نشسته بود و نفسش رو حبس کرده بود.
«آقا،» مسئول گفت، «این عکسها دستکاری شدن. سایهها درست نیست، زاویهی نور با محیط همخونی نداره، و اینجا...» انگشت گذاشت روی موی دختر، «این بخش، کپیپیست از یه عکس دیگست. صد در صد فتوشاپه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید، بغضش ترکید: «میتونید مدرکش رو بدید؟»
«بله. گزارش رسمی تا یک ساعت دیگه آمادهست.»
تهیونگ بدون معطلی به خونه برگشت. این بار، دیگه پشت در نایستاد. با کلید یدکی در رو باز کرد.
جونکوک روی تخت نشسته بود، صورتش تو دستهاش. وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بالا انداخت با چشمانی قرمز و پر از خشم.
«چطور جرات کردی بیای تو...»
ولی تهیونگ حرفش رو قطع کرد. رفت کنار تخت، زانو زد و گزارش پلیس رو گذاشت جلوی جونکوک.
«اینم مدرک. عکسها فیکن. هیا فرستادهشون. باهام بیا پلیس، خودت ببین.»
جونکوک با تردید به گزارش نگاه کرد. خط به خط خوند. مهر پلیس، امضای کارشناس، توضیحات فنی.
دستش لرزید.
«این... این یعنی...»
«یعنی من بهت خیانت نکردم، جونی.» تهیونگ صداش میلرزید. «هرگز. نه قبل، نه حالا، نه هیچوقت.»
جونکوک نگاهش کرد. اشک تازه راه افتاد، ولی این بار از جنس شرم و پشیمونی.
«من... من حرفات رو باور نکردم...»
تهیونگ دستش رو گرفت و روی قلبش گذاشت: «حالا که باور کردی؟»
جونکوک هقهق گریه سر داد و خودش رو پرت کرد توی آغوش تهیونگ: «ببخش... ببخش منو... من احمقم...»
تهیونگ محکم بغلش کرد، موهاش رو نوازش داد و زمزمه کرد: «تو احمق نیستی، تو عاشقی. و عاشقها گاهی شک میکنن. ولی من هیچوقت رهات نمیکنم.»
همون شب، جلوی خونهی هیا
تهیونگ و جونکوک با گزارش پلیس جلوی در خونهی هیا ایستادند.
هیا در رو باز کرد و با خونسردی ساختگی گفت: «چی شده؟ کوک، برگشتی پیشم؟»
جونکوک مدرک رو پرت کرد جلوش: «دیگه تمومش کن هیا. پلیس خبر داره. اگه بازم نقشه بکشی، پرونده میشه.»
صورت هیا سفید شد. نگاهش به گزارش افتاد. لباش از ترس لرزید.
تهیونگ جلو اومد: «آخرین بارته که به ما نزدیک میشی. فهمیدی؟ »
هیا دیگه چیزی نگفت. فقط در رو کوبید.
شرایط: ۱۸ لایک
۱۷ کامنت
فقط یه راه مونده بود.
کیفش رو برداشت، چاپ عکسها رو گرفت و با ماشین زد به ادارهی پلیس.
چند ساعت بعد... آزمایشگاه پزشکی قانونی
مسئول فنی با دقت به عکسها نگاه کرد. با ذرهبین، با نرمافزارهای تخصصی.
تهیونگ کنارش نشسته بود و نفسش رو حبس کرده بود.
«آقا،» مسئول گفت، «این عکسها دستکاری شدن. سایهها درست نیست، زاویهی نور با محیط همخونی نداره، و اینجا...» انگشت گذاشت روی موی دختر، «این بخش، کپیپیست از یه عکس دیگست. صد در صد فتوشاپه.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید، بغضش ترکید: «میتونید مدرکش رو بدید؟»
«بله. گزارش رسمی تا یک ساعت دیگه آمادهست.»
تهیونگ بدون معطلی به خونه برگشت. این بار، دیگه پشت در نایستاد. با کلید یدکی در رو باز کرد.
جونکوک روی تخت نشسته بود، صورتش تو دستهاش. وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بالا انداخت با چشمانی قرمز و پر از خشم.
«چطور جرات کردی بیای تو...»
ولی تهیونگ حرفش رو قطع کرد. رفت کنار تخت، زانو زد و گزارش پلیس رو گذاشت جلوی جونکوک.
«اینم مدرک. عکسها فیکن. هیا فرستادهشون. باهام بیا پلیس، خودت ببین.»
جونکوک با تردید به گزارش نگاه کرد. خط به خط خوند. مهر پلیس، امضای کارشناس، توضیحات فنی.
دستش لرزید.
«این... این یعنی...»
«یعنی من بهت خیانت نکردم، جونی.» تهیونگ صداش میلرزید. «هرگز. نه قبل، نه حالا، نه هیچوقت.»
جونکوک نگاهش کرد. اشک تازه راه افتاد، ولی این بار از جنس شرم و پشیمونی.
«من... من حرفات رو باور نکردم...»
تهیونگ دستش رو گرفت و روی قلبش گذاشت: «حالا که باور کردی؟»
جونکوک هقهق گریه سر داد و خودش رو پرت کرد توی آغوش تهیونگ: «ببخش... ببخش منو... من احمقم...»
تهیونگ محکم بغلش کرد، موهاش رو نوازش داد و زمزمه کرد: «تو احمق نیستی، تو عاشقی. و عاشقها گاهی شک میکنن. ولی من هیچوقت رهات نمیکنم.»
همون شب، جلوی خونهی هیا
تهیونگ و جونکوک با گزارش پلیس جلوی در خونهی هیا ایستادند.
هیا در رو باز کرد و با خونسردی ساختگی گفت: «چی شده؟ کوک، برگشتی پیشم؟»
جونکوک مدرک رو پرت کرد جلوش: «دیگه تمومش کن هیا. پلیس خبر داره. اگه بازم نقشه بکشی، پرونده میشه.»
صورت هیا سفید شد. نگاهش به گزارش افتاد. لباش از ترس لرزید.
تهیونگ جلو اومد: «آخرین بارته که به ما نزدیک میشی. فهمیدی؟ »
هیا دیگه چیزی نگفت. فقط در رو کوبید.
شرایط: ۱۸ لایک
۱۷ کامنت
- ۲۶۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط