P¹⁰

P¹⁰


بعد از آن پیام، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.

یورا بالاخره گفت: «یعنی یکی از ما می‌دونه چه‌یون کجاست؟»

سوآه گفت: «شاید فقط می‌خوان بینمون شک بندازن.»

هاری آرام گفت: «ولی اگه راست باشه چی؟»

همه ساکت شدند.

سوآه به هاری نگاه کرد. «تو بیشتر از ما درباره اون شب می‌دونی.»

هاری ناراحت شد. «من فقط چیزهایی رو یادمه که خودمم ازشون می‌ترسم!»

یورا بینشان آمد. «بس کنید! چه‌یون هنوز گم شده.»

همان لحظه گوشی سوآه دوباره لرزید.

یک عکس جدید.

چه‌یون در یک اتاق نشسته بود.

زنده بود.

یورا با ناباوری گفت: «چه‌یونه... خودشِ خودشه!»

اما در عکس، چه‌یون سرش پایین بود و دست‌هایش بسته به نظر می‌رسید.

زیر عکس نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهید زنده ببینیدش، امشب تنها بیایید.»

سوآه فوراً گفت: «من می‌رم.»

یورا گفت: «تنها؟ عمراً.»

هاری هم آرام گفت: «منم میام.»

سه دختر به هم نگاه کردند.

این بار، هیچ‌کدام قرار نبود دیگری را تنها بگذارد.

اما چیزی که نمی‌دانستند این بود که...

عکس چه‌یون مربوط به همان شب نبود.






ادامه در پارت ۱۱...
دیدگاه ها (۰)

P¹¹ساعت ۱۰ شب، سه دختر به آدرسی که در پیام فرستاده شده بود ر...

P¹²هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.«اون شب... ما اینجا نیومده...

P⁹صبح روز بعد، سه دختر در کافه‌ای کوچک نشسته بودند.یورا عکس ...

گم نکنی جوجه🐣🎀

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

P⁴هاری هنوز به عکس خیره بود.سوآه پرسید: «هاری... چی رو یادت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط