𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲


بعد از صبحونه با عجله به سمت دانشگاه رفتم...
تو راه هزار بار به خودم لعنت فرستادم چرا باید دروغ بگم؟ چرا نمیتونم بهشون بگم که رویام چیز دیگه‌ایه؟
اما میدونستم که گفتن حقیقت مثل این میمونه که دارم خودم رو از پرتگاه پرت میکنم پایین...

وقتی به دانشگاه رسیدم به جای اینکه به سمت کلاس برم به سمت باغچه پشت دانشگاه رفتم... روی یه نیمکت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم..
احساس میکردم در حال غرق شدنم،دروغ هام، انتظارات خانواده ام و رویایی که هر لحظه دورتر میشد.


یهو صدای یه دختر از پشت سرم اومد.

یوری: ا.ت؟اینجا چیکار میکنی؟

سرم رو بالا آوردم،یوری بود.

ا.ت: هیچی... فقط حالم خوب نیست.

یوری: چرا؟ اتفاقی افتاده؟

نمی تونستم بهش دروغ بگم. اون تنها کسی بود که از رازم خبر داشت.

ا.ت: دیشب... دیشب اولین اجرام بود.

چشم های یوری از خوشحالی برق زد.
یوری: واقعا؟ چطور بود؟

ا.ت: خوب بود. اما...

یوری: اما چی؟

ا.ت: اما احساس میکنم نمیتونم این راه رو ادامه بدم خانواده ام... اونا هیچ وقت قبول نمیکنن

یوری کنارم نشست و دستشو روی شونه ام گذاشت.
یوری: ا.ت تو باید برای خودت زندگی کنی نه برای دیگران... تو با استعداد ترین بالرینی هستی که میشناسم...نباید به خاطر ترس،رویات رو رها کنی

حرفاش مثل یه بارون روی روح خشکم میبارید. شاید اون درست میگفت..شاید وقتش بود که برای اولین بار تو زندگیم..خودم رو انتخاب کنم...

_______

بعد از دانشگاه با عجله به سمت استودیوی باله رفتم...

صدای موسیقی پیانو تو فضا پیچیده بود و رقصنده ها در حال گرم کردن بدن هاشون بودن..

مربی ،خانم پارک با چهره ای جدی به من نگاه کرد.
خانم پارک: ا.ت، دیر کردی.

ا.ت: ببخشید خانم پارک امروز ترافیک سنگینی بود.

بدون اینکه منتظر جوابم بمونه بهم اشاره کرد تا به جام برگردم...
با عجله به سمت میله باله رفتم و شروع کردم به گرم کردن ...

تمرین شروع شد... خانم پارک با دقت به حرکات همه نگاه میکرد.

اما من نمیتونستم تمرکز کنم.. پاهام سنگین بودن... و حرکاتم بی روح و نامنظم ...پرش‌هام کوتاه بودن و چرخش هام نامتقارن... یه چیزی اشتباهه، اما نمی تونستم بفهمم چرا..

یهو صدای خنده از گوشه ی استودیو به گوشم رسید. لارا و دوستاش به من میخندیدن...

لارا با صدایی که می خواست همه بشنون گفت...
لارا: نگاه کن این رقصیدن نیست فقط تکون دادن بدنه..

خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم... لارا به سمتم اومد و با لحنی تمسخر آمیز گفت...
لارا: ا.ت میدونی چرا دیروز تونستی روی صحنه بری؟ چون اون دختره که قرار بود اجرا کنه پاش آسیب دیده بود وگرنه هیچ کس حاضر نیست رقص نامرتب تو رو ببینه.

قلبم فشرده شد. انگار یه سطل آب سرد روی سرم ریخته بودن...
خانم پارک با چهره ای کلافه و ناراحت به من نگاه کرد....
خانم پارک: ا.ت، امروز حالت خوب نیست. بهتره بری خونه استراحت کنی.

اشک تو چشمام جمع شده بود.. بدون هیچ حرفی به سمت كيفم رفتم...تموم وجودم از شرم و خجالت می سوخت...
حرفای لارا درست بود..من فقط یه جایگزین بودم..یه انتخاب دوم...
تموم شور و شوقی که برای اجرام داشتم تو یه لحظه از بین رفت...

سرم رو پایین انداختم و با عجله وسایلم رو جمع کردم.. دلم میخواست هر چی زودتر از اینجا برم
از نگاه های تمسخر آمیز لارا و دوستاش، از نگاه کلافه مربی و از همه مهمتر از خودم که اینقدر رویاپردازی کرده بودم...
وسایل باله ام رو با عصبانیت توی کیفم گذاشتم و با عجله به سمت در رفتم.

می خواستم بدون اینکه کسی متوجه بشه از استودیو خارج شم..
اما درست تو لحظه ای که دستم به دستگیره در داشت میرسید در باز شد و...
دیدگاه ها (۳۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳[ویو تهیونگ]صبح روز بعد با چ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴[ویو ا.ت]بعد از اینکه اون رف...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱[ویو ا.ت]نفس نفس میزدم دستام...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟰جلوی ساختمون منتظر ماشین بود...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط