نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكرد

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكرد
نانوا به او گفت : چرا اينقدر نگراني ؟
گفت : گوسفندانم را رها كرده ام و آمده ام نان بخرم ، ميترسم گرگها شكمشان را پاره كنند
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده اي؟؟؟
گفت: سپرده ام ، اما او خداي "گرگها"هم هست....
دیدگاه ها (۲)

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود!چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ا...

✅خدا........نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط