( معجزه زندگی )
( معجزه زندگی )
پارت دوازده
خیره بود به آن بچه ای که هنوز هم بغض داشت و تند ترین حالت به نک سینه دخترک مک میزد اگر خواب بود یا زندگیش عوض شده بود باید دست رو غرورش میگذاشت و این بچه را سیر میکرد ... پسر نازی بود ..مخصوصا وقتی چشم هایش را باز کرد
دخترک تند زلزد به چشم های بچه آبی بود .. آره آبی رنگ بود
٫ خدا یا چشماش شبیه چشمای منه باورم نمیشه یعنی واقعا پسر منه از وجود منه ٫ پسر بچه آروم پلک زد و زل زد به مادرش .. کمی در تعجب بود آن چشم های آبیش لبهای به شکل لب های پدرش موهای مشکی بلند که پایین گوش هایش میبود تا حدی بلند و مشکی که روی زانو های ات ریخته بود آروم دست رو موهای نرمش کشید پسر بچه آروم لبخند زد و مک هایش را آروم کرد سپس کم کم چشم هایش گرم میکرد و پلک هایش آروم
برای دخترک صحنه زیبایی بود و رابطه خوبی با بچه ها داشت کم کم پسر بچه مک آروم زد و پلک رو هم گذاشت ... دخترک لبخند ای زد همان دقیقه در باز شد تند و آروم گفت
ات: نیا تو
پسر بچه نک سینه مادرش را رها کرد بلافاصله سرش را سمتش نزدیک کرد تا در آغوش مادرانه پنهان شود
تهیونگ آروم وارد اتاق شد سپس گفت
تهیونگ : نترس شوهرته
دخترک تند سینش را داغل لباس برد بلافاصله سمت تهیونگ زل زد جلوش با اخم ولی سعی در ایجاد مهربانی گفت
تهیونگ : ببین الآنم میگی زنم نیستی و مادر این پچه هم نیستی آره
دخترک سکوت کرد و زل زد به پسر بچه در آغوش
تهیونگ : مگه کوری یا کری ببین من دوست ندارم دست رو زن بلند کنم پس باید مثل آدم رفتار کنی صادق و روشن اوکی شد ؟ ...
دخترک بغضش را قورت داد
ات : باشه آره منم فهمیدم که خواب نیست ولی ببین خودتو بزار جای من میوفتی تو آب بیدار میشی کنار یه مرد غریبه .. انتظار داری چیکار کنم به پرم بغلت بگم شوهر جونمی آره
پسرک کلافه دستی به موهایش کشید سپس سمت دخترک خم شد و پسرش را از آغوش او بیرون کشید سپس تو گهواره اش گذاشت
تهیونگ : باشه بهت ثابت میکنم
سپس از اتاق خارج شد دخترک زل زد به پسر بچه ای که شبیه به خودش بود واقعا چشم های آبی رنگش و دست های کوچیک حتی انگشت پاش ..
بدنش لرزید ٫ یعنی واقعا زن اون پسره پرو هستم و مادر این بچه ولی .. مادرم پدرم لیام داداشم سوبین اینا رو از دست دادم و این پسر بچه بهم داده شد .. شایدم هم این طلسمی باشه نه برای من بلکه برای این پدر و پسر
تهیونگ وارد اتاق شد سپس سندی جلوش گذاشت گنگ گفت
تهیونگ : خب اینم سند ازدواج ما درست دو سال پیش تو چهاردهم دسامبر شنبه ازدواج کردیم
پارت دوازده
خیره بود به آن بچه ای که هنوز هم بغض داشت و تند ترین حالت به نک سینه دخترک مک میزد اگر خواب بود یا زندگیش عوض شده بود باید دست رو غرورش میگذاشت و این بچه را سیر میکرد ... پسر نازی بود ..مخصوصا وقتی چشم هایش را باز کرد
دخترک تند زلزد به چشم های بچه آبی بود .. آره آبی رنگ بود
٫ خدا یا چشماش شبیه چشمای منه باورم نمیشه یعنی واقعا پسر منه از وجود منه ٫ پسر بچه آروم پلک زد و زل زد به مادرش .. کمی در تعجب بود آن چشم های آبیش لبهای به شکل لب های پدرش موهای مشکی بلند که پایین گوش هایش میبود تا حدی بلند و مشکی که روی زانو های ات ریخته بود آروم دست رو موهای نرمش کشید پسر بچه آروم لبخند زد و مک هایش را آروم کرد سپس کم کم چشم هایش گرم میکرد و پلک هایش آروم
برای دخترک صحنه زیبایی بود و رابطه خوبی با بچه ها داشت کم کم پسر بچه مک آروم زد و پلک رو هم گذاشت ... دخترک لبخند ای زد همان دقیقه در باز شد تند و آروم گفت
ات: نیا تو
پسر بچه نک سینه مادرش را رها کرد بلافاصله سرش را سمتش نزدیک کرد تا در آغوش مادرانه پنهان شود
تهیونگ آروم وارد اتاق شد سپس گفت
تهیونگ : نترس شوهرته
دخترک تند سینش را داغل لباس برد بلافاصله سمت تهیونگ زل زد جلوش با اخم ولی سعی در ایجاد مهربانی گفت
تهیونگ : ببین الآنم میگی زنم نیستی و مادر این پچه هم نیستی آره
دخترک سکوت کرد و زل زد به پسر بچه در آغوش
تهیونگ : مگه کوری یا کری ببین من دوست ندارم دست رو زن بلند کنم پس باید مثل آدم رفتار کنی صادق و روشن اوکی شد ؟ ...
دخترک بغضش را قورت داد
ات : باشه آره منم فهمیدم که خواب نیست ولی ببین خودتو بزار جای من میوفتی تو آب بیدار میشی کنار یه مرد غریبه .. انتظار داری چیکار کنم به پرم بغلت بگم شوهر جونمی آره
پسرک کلافه دستی به موهایش کشید سپس سمت دخترک خم شد و پسرش را از آغوش او بیرون کشید سپس تو گهواره اش گذاشت
تهیونگ : باشه بهت ثابت میکنم
سپس از اتاق خارج شد دخترک زل زد به پسر بچه ای که شبیه به خودش بود واقعا چشم های آبی رنگش و دست های کوچیک حتی انگشت پاش ..
بدنش لرزید ٫ یعنی واقعا زن اون پسره پرو هستم و مادر این بچه ولی .. مادرم پدرم لیام داداشم سوبین اینا رو از دست دادم و این پسر بچه بهم داده شد .. شایدم هم این طلسمی باشه نه برای من بلکه برای این پدر و پسر
تهیونگ وارد اتاق شد سپس سندی جلوش گذاشت گنگ گفت
تهیونگ : خب اینم سند ازدواج ما درست دو سال پیش تو چهاردهم دسامبر شنبه ازدواج کردیم
- ۱۸.۴k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط