تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین ♡
دیدم پدرم وارد خونه شد با حالت غر زدن کاراش رو انجام میداد
=چند بار صدات کردم میدونی چقدر ابروم رفت بگم شاهزاده خانم نیومدن...
+خواب بودم
= میبینم دختر خوشگلم به خودش داره میرسه
+اره دیگه باید با این ازدواج کنار بیام
= پاشو برو بخواب فردا می خوای بری لباسهای عروسیتون رو بخریم
+باشه، کیک نمیخوری؟
= چرا نباید دست بخت دخترم رو بخورم
در حال خوردن کیک بودم که پدرم گفت
= حالا نظرت درباره شوهرتون چی؟ ازش خوشت اومد؟
یاد صبح اوفتادم که اصن تور رو از روی صورتم بر نداشت قیفش رو ندیدم ولی صداش خیلی خوب بود
+نذاشت ببینمش..... ولی صدای خیلی خوبی داشت انگار خدا حنجرش رو بوسیده
پدرم خندش گرفت
= ولی چرا نمی خواست ببینتت؟
+ اینو من خودم نمیدم
بعد دوساعت خندو تعریف کردن به اجبار پدرم رفتم برای فردا خوابیدم ساعته 10 قراره بریم تو این فکرا بودم که سیاهی
«فردا ساعت 10»
»»»»»»»»»»»»»»»»
صبح بلند شدم باصدای گنجشک ها رفتم پدرم رو بیدار کردم سریع رفتم اماده شدم یه لباس کلاسیک فرستادم
باید با این ازدواج کنار بیام پاشدم رفتم کفش هامو پام کردم رفتبم گرون ترین بازار این شهر، رفتیم جلو تر کاتبرت و چند تا محافظ بودن رفتیم سمتشون ولی پادشاه نبود از کاتبرت پرسیدم
+پادشاه کجاست؟
*گفت حال و حوصله ندارم لباس دارم خودش بره هرچی می خواد بخرع... متاسفم خودم بهشون گفتم بیاید لطفا ولی داشت اعصبانی میشد
+ نه نه نه چیزی نیس «بغض»
لباس،، دسته گل همرو گرفتم «عکساش هست»
بعد رفتم خونه.... ادامه دارد
اسلایس یک لباس برای خرید
اسلایس دوم لباس عروسی
اسلایس دوم گل♡
چطور بود؟ ☆
دیدم پدرم وارد خونه شد با حالت غر زدن کاراش رو انجام میداد
=چند بار صدات کردم میدونی چقدر ابروم رفت بگم شاهزاده خانم نیومدن...
+خواب بودم
= میبینم دختر خوشگلم به خودش داره میرسه
+اره دیگه باید با این ازدواج کنار بیام
= پاشو برو بخواب فردا می خوای بری لباسهای عروسیتون رو بخریم
+باشه، کیک نمیخوری؟
= چرا نباید دست بخت دخترم رو بخورم
در حال خوردن کیک بودم که پدرم گفت
= حالا نظرت درباره شوهرتون چی؟ ازش خوشت اومد؟
یاد صبح اوفتادم که اصن تور رو از روی صورتم بر نداشت قیفش رو ندیدم ولی صداش خیلی خوب بود
+نذاشت ببینمش..... ولی صدای خیلی خوبی داشت انگار خدا حنجرش رو بوسیده
پدرم خندش گرفت
= ولی چرا نمی خواست ببینتت؟
+ اینو من خودم نمیدم
بعد دوساعت خندو تعریف کردن به اجبار پدرم رفتم برای فردا خوابیدم ساعته 10 قراره بریم تو این فکرا بودم که سیاهی
«فردا ساعت 10»
»»»»»»»»»»»»»»»»
صبح بلند شدم باصدای گنجشک ها رفتم پدرم رو بیدار کردم سریع رفتم اماده شدم یه لباس کلاسیک فرستادم
باید با این ازدواج کنار بیام پاشدم رفتم کفش هامو پام کردم رفتبم گرون ترین بازار این شهر، رفتیم جلو تر کاتبرت و چند تا محافظ بودن رفتیم سمتشون ولی پادشاه نبود از کاتبرت پرسیدم
+پادشاه کجاست؟
*گفت حال و حوصله ندارم لباس دارم خودش بره هرچی می خواد بخرع... متاسفم خودم بهشون گفتم بیاید لطفا ولی داشت اعصبانی میشد
+ نه نه نه چیزی نیس «بغض»
لباس،، دسته گل همرو گرفتم «عکساش هست»
بعد رفتم خونه.... ادامه دارد
اسلایس یک لباس برای خرید
اسلایس دوم لباس عروسی
اسلایس دوم گل♡
چطور بود؟ ☆
- ۲.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط