فرمانده ی زخمی
فرمانده ی زخمی
یوجین: تیر هارو پرت کنین
هجومی از تیر بر سر سپاه جونکوک ریخت نامجون فریاد زد: جونکوک مراقب باش
جونکوک برگشت تیری به پهلوش خورد و روی افتاد
نامجون خودشو به کوک رسوند و داد زد : مگه نمیبینید فرمانده زخمی شده سریع دکترو خبر کنینن
چند نفر از سرباز ها به سمت مطب دکتر دویدن در واقع دکتر شون خیلی دور بود و در نزدیک شهر مطب داشت
هر جوری که بود خودشونو به مطب رسوندن
سربازها: دکتر دکتر
تهیونگ که داشت ویزیت مینوشت با هیاهوی سرباز به بیرون رفت
تهیونگ: چی شده
سربازها: فرمانده جئون زخمی شدن
تهیونگ سریع وسایلشو آماده کرد و با سرباز ها به میدان جنگ رفت
سرباز: بیاین فرمانده اینجاست
تهیونگ: شما برین داروی گیاهی بیارین تا زخمش عفونت نکرده
سربازها: چشم
سربازا که رفتن تهیونگ کنار کوک نشست و وسایلشو در اورد
کوک: فک میکردم نمیای
تهیونگ جوابشو نداد
کوک: شاید چون هنوزم مث قبل دوسم داری
تهیونگ: خیر دیگه علاقه ای بهت ندارم اون روزی که به حرفم گوش ندادی و به میدان جنگ رفتی فرمانده شدی به علاقه من فک کردی؟ نه من از اینکه از دستت بدم میترسیدم ازت خواهش کردم تمنا کردم که نری ولی تو یه درصد هم ارزش قائل نبودی
کوک: ولی من هنوز به دکترم علاقه دارم
تهیونگ: این علاقه بیخوده فرمانده جئون
کوک: اگه هیچ حسی بهم نداری چرا برای نجاتم اومدی
تهیونگ: چون من یه دکترم و کارم مداوای مریض هاست
کوک: تهیونگ به آینده فک کن این جنگ تموم میشه دوباره به خونمون میریم دوباره با امنیت تو شهرمون راه میریم و....
تهیونگ: دوباره ای وجود نداره جئون تو قلبم واسه تو جایی نمونده
تهیونگ از چادر بیرون زد کوک به دنبالش دوید صدای شلیک گلوله اومد
تهیونگ برگشت و با کوک که روی زمین افتاده بود مواجه شد
به سمتش دوید
سرشو تو بغلش گذاشت و دست کم جونشو گرفت
تهیونگ: نه نه کوک ترکم نکن 😭 نههه من دروغ گفتم من هنوز دوست دارم
کوک: تهیونگ میخوا سرفه م بدون سرفه ی که ملاقات با تو برام واقعا سرفه ارزشمند بود سرفه دو. ستت دار م
دست کم جون کوک سرد شد و آروم روی زمین افتاد
تهیونگ: نههههههه
حالا چند سال از اون اتفاق میگذره جنگ بین دو کشور تموم شد ولی چه بر سر دکتر اومد خب اون هرگز فرماندشو فراموش نکرد و یک روز سرد زمستانی در حالی که سرش روی مقبره عشقش گذاشته بود و نامه ای در دست داشت از دنیا رفت
متن نامه : من هیچوقت نمیتونم برات
توصیف کنم چقدر دوستت دارم
وقتی به به خودم اومدم که دیدم
همه افکارم ختم میشه به تو . . .
دلم ریخت وقتی دیدم
تو شدی همه کس من . . .
و هیچکس جز خودت تو قلبم نیست
دیدم که دلم تنگ شده برا دونفرمون
به خودم اومدم دیدم قلبم مال توعه
اما من دیگه هیچیِ تو رو ندارم . . .
پس میام پیشت فرمانده زخمی من 🖤
پایانـ
دوستان دو تا نکته اول این تک پارتی ایده خواهرم بود چون اونم فیک نویسه دو اینکه با دوستم حرف زدم بنده خدا پیجش مسدود ابد شده اگه فیکشو دوست دارین ادمین بشه و ادامه فیک افسر پلیسو بزاره
یوجین: تیر هارو پرت کنین
هجومی از تیر بر سر سپاه جونکوک ریخت نامجون فریاد زد: جونکوک مراقب باش
جونکوک برگشت تیری به پهلوش خورد و روی افتاد
نامجون خودشو به کوک رسوند و داد زد : مگه نمیبینید فرمانده زخمی شده سریع دکترو خبر کنینن
چند نفر از سرباز ها به سمت مطب دکتر دویدن در واقع دکتر شون خیلی دور بود و در نزدیک شهر مطب داشت
هر جوری که بود خودشونو به مطب رسوندن
سربازها: دکتر دکتر
تهیونگ که داشت ویزیت مینوشت با هیاهوی سرباز به بیرون رفت
تهیونگ: چی شده
سربازها: فرمانده جئون زخمی شدن
تهیونگ سریع وسایلشو آماده کرد و با سرباز ها به میدان جنگ رفت
سرباز: بیاین فرمانده اینجاست
تهیونگ: شما برین داروی گیاهی بیارین تا زخمش عفونت نکرده
سربازها: چشم
سربازا که رفتن تهیونگ کنار کوک نشست و وسایلشو در اورد
کوک: فک میکردم نمیای
تهیونگ جوابشو نداد
کوک: شاید چون هنوزم مث قبل دوسم داری
تهیونگ: خیر دیگه علاقه ای بهت ندارم اون روزی که به حرفم گوش ندادی و به میدان جنگ رفتی فرمانده شدی به علاقه من فک کردی؟ نه من از اینکه از دستت بدم میترسیدم ازت خواهش کردم تمنا کردم که نری ولی تو یه درصد هم ارزش قائل نبودی
کوک: ولی من هنوز به دکترم علاقه دارم
تهیونگ: این علاقه بیخوده فرمانده جئون
کوک: اگه هیچ حسی بهم نداری چرا برای نجاتم اومدی
تهیونگ: چون من یه دکترم و کارم مداوای مریض هاست
کوک: تهیونگ به آینده فک کن این جنگ تموم میشه دوباره به خونمون میریم دوباره با امنیت تو شهرمون راه میریم و....
تهیونگ: دوباره ای وجود نداره جئون تو قلبم واسه تو جایی نمونده
تهیونگ از چادر بیرون زد کوک به دنبالش دوید صدای شلیک گلوله اومد
تهیونگ برگشت و با کوک که روی زمین افتاده بود مواجه شد
به سمتش دوید
سرشو تو بغلش گذاشت و دست کم جونشو گرفت
تهیونگ: نه نه کوک ترکم نکن 😭 نههه من دروغ گفتم من هنوز دوست دارم
کوک: تهیونگ میخوا سرفه م بدون سرفه ی که ملاقات با تو برام واقعا سرفه ارزشمند بود سرفه دو. ستت دار م
دست کم جون کوک سرد شد و آروم روی زمین افتاد
تهیونگ: نههههههه
حالا چند سال از اون اتفاق میگذره جنگ بین دو کشور تموم شد ولی چه بر سر دکتر اومد خب اون هرگز فرماندشو فراموش نکرد و یک روز سرد زمستانی در حالی که سرش روی مقبره عشقش گذاشته بود و نامه ای در دست داشت از دنیا رفت
متن نامه : من هیچوقت نمیتونم برات
توصیف کنم چقدر دوستت دارم
وقتی به به خودم اومدم که دیدم
همه افکارم ختم میشه به تو . . .
دلم ریخت وقتی دیدم
تو شدی همه کس من . . .
و هیچکس جز خودت تو قلبم نیست
دیدم که دلم تنگ شده برا دونفرمون
به خودم اومدم دیدم قلبم مال توعه
اما من دیگه هیچیِ تو رو ندارم . . .
پس میام پیشت فرمانده زخمی من 🖤
پایانـ
دوستان دو تا نکته اول این تک پارتی ایده خواهرم بود چون اونم فیک نویسه دو اینکه با دوستم حرف زدم بنده خدا پیجش مسدود ابد شده اگه فیکشو دوست دارین ادمین بشه و ادامه فیک افسر پلیسو بزاره
- ۲۴.۰k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط