دل بی بته مبادا که صدایش بزنی

دل بی بته مبادا که صدایش بزنی...

بروی خار شوی سر به هوایش بزنی...

دست و پا می زنی ای دل که بسویش بدوی...

تا مگرمن شدن از ما و شمایش بزنی...

دل بی بته نرو در پی آزار نباش...

رام شو پرسه نزن گوش بده هار نباش...

پشت پا خورده ی عشقی که چنین خون شده ای...

او تو را پس زده یکسر پی تکرار نباش...

دل بی بته نگو وقت قماری دگر است...

دست او رو شده همبازی یاری دگراست...

زنگ تفریحِ دلش بودی وُبس قصه تمام...

اسب وحشی تو در بند سواری دگر است...

دل بی بته مرا این همه درگیر نکن...

پیراندوه شدم بیشترم پیر نکن...

گفته بودم که سَرعاشقیم خورده به سنگ...

بس کن این غائله را فرصت تقریر مکن...
دیدگاه ها (۱)

من درختی خشک و بی بارم که پایش آب نیست...آسمانم گرچه در شبها...

جووونم واست بگه که ...زندگی بی تــــــــــــــــــــو مثل کا...

خوب می دانم که برگشتی ندارد رفتنت ..در پناه قلب ویرانم خداحا...

شاید تو می گویی که عاشق بودن آسان است گاهی که دنیای من از چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط