#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ³
ویو اِلا___
دستهام بیاختیار مشت شده بود…
قلبم محکم توی سینهم میکوبید، طوری که انگار همه میتونستن صداشو بشنون.
نه…
این نمیتونه واقعی باشه…
من؟
باختم؟!
اونم به این مرد…؟
چشمهامو آروم بالا آوردم و توی چشمای سردش زل زدم.
همون نگاه لعنتی… بدون ذرهای هیجان… انگار از اولم میدونست قراره چی بشه.
جونکوک تکیه داد عقب، سیگارشو بین انگشتاش چرخوند و یه پوزخند زد.
جونکوک: خب… دختر قمارباز…
چی شد پس؟
دندونهامو روی هم فشار دادم.
نباید ضعف نشون بدم… نه جلو اون.
الا: این بازی تموم نشده…
جونکوک آروم خم شد سمتم. فاصلهمون خیلی کم شد…
بوی سیگار و عطر تلخش قاطی شد توی نفسهام.
جونکوک: چرا… تموم شده.
تو باختی.
حرفش مثل پتک خورد توی سرم.
لعنتی…
دستم رفت سمت لیوان ویسکی، یه نفس تا تهش سر کشیدم.
گلوم میسوخت… ولی مهم نبود.
الا: شرط… هنوز سر جاشه؟
چشمهاش برق زد.
همون لحظه فهمیدم—منتظر همین بود.
جونکوک: من هیچوقت حرفمو عوض نمیکنم.
یه خنده کوتاه کردم… ولی تهش عصبی بود.
الا: خیلی خب…
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
همه تو بار داشتن نگامون میکردن… حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود.
سرمو بالا گرفتم.
من الاام… نمیتونم عقب بکشم.
الا: ولی یه چیزو خوب گوش کن…
این فقط یه بازی بود.
فکر نکن قراره راحت زیر بار هر چیزی برم.
جونکوک لبخند زد… اون لبخند خطرناک.
جونکوک: منم دقیقاً همینو میخوام.
اخم کردم.
الا: چیو؟
آروم گفت—
جونکوک: یه آدمی که راحت نشکنه.
قلبم یه لحظه مکث کرد…
چی…؟
اما قبل از اینکه چیزی بگم، از جاش بلند شد.
کتشو صاف کرد و به یکی از بادیگاردهاش اشاره کرد.
جونکوک: ماشینو آماده کن.
بعد دوباره نگاش برگشت سمت من.
جونکوک: آماده شو.
اخم کردم.
الا: برای چی؟
یه قدم اومد جلو…
خم شد کنار گوشم… صداش آروم، ولی تهدیدآمیز—
جونکوک: برای عروس شدن، الا.
چشمهام از تعجب گشاد شد.
الا: تو دیوونهای…
جونکوک صاف ایستاد، دستاشو تو جیبش کرد.
جونکوک: شاید…
ولی تو شرطو باختی.
نفس عمیقی کشیدم.
لعنت به این شب…
لعنت به این بازی…
و لعنت به—
خودممممم....
اما یه چیزو خوب میدونستم…
این تازه شروعشه.
ادامه دارد.....
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد
Season : ¹
Part : ³
ویو اِلا___
دستهام بیاختیار مشت شده بود…
قلبم محکم توی سینهم میکوبید، طوری که انگار همه میتونستن صداشو بشنون.
نه…
این نمیتونه واقعی باشه…
من؟
باختم؟!
اونم به این مرد…؟
چشمهامو آروم بالا آوردم و توی چشمای سردش زل زدم.
همون نگاه لعنتی… بدون ذرهای هیجان… انگار از اولم میدونست قراره چی بشه.
جونکوک تکیه داد عقب، سیگارشو بین انگشتاش چرخوند و یه پوزخند زد.
جونکوک: خب… دختر قمارباز…
چی شد پس؟
دندونهامو روی هم فشار دادم.
نباید ضعف نشون بدم… نه جلو اون.
الا: این بازی تموم نشده…
جونکوک آروم خم شد سمتم. فاصلهمون خیلی کم شد…
بوی سیگار و عطر تلخش قاطی شد توی نفسهام.
جونکوک: چرا… تموم شده.
تو باختی.
حرفش مثل پتک خورد توی سرم.
لعنتی…
دستم رفت سمت لیوان ویسکی، یه نفس تا تهش سر کشیدم.
گلوم میسوخت… ولی مهم نبود.
الا: شرط… هنوز سر جاشه؟
چشمهاش برق زد.
همون لحظه فهمیدم—منتظر همین بود.
جونکوک: من هیچوقت حرفمو عوض نمیکنم.
یه خنده کوتاه کردم… ولی تهش عصبی بود.
الا: خیلی خب…
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
همه تو بار داشتن نگامون میکردن… حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود.
سرمو بالا گرفتم.
من الاام… نمیتونم عقب بکشم.
الا: ولی یه چیزو خوب گوش کن…
این فقط یه بازی بود.
فکر نکن قراره راحت زیر بار هر چیزی برم.
جونکوک لبخند زد… اون لبخند خطرناک.
جونکوک: منم دقیقاً همینو میخوام.
اخم کردم.
الا: چیو؟
آروم گفت—
جونکوک: یه آدمی که راحت نشکنه.
قلبم یه لحظه مکث کرد…
چی…؟
اما قبل از اینکه چیزی بگم، از جاش بلند شد.
کتشو صاف کرد و به یکی از بادیگاردهاش اشاره کرد.
جونکوک: ماشینو آماده کن.
بعد دوباره نگاش برگشت سمت من.
جونکوک: آماده شو.
اخم کردم.
الا: برای چی؟
یه قدم اومد جلو…
خم شد کنار گوشم… صداش آروم، ولی تهدیدآمیز—
جونکوک: برای عروس شدن، الا.
چشمهام از تعجب گشاد شد.
الا: تو دیوونهای…
جونکوک صاف ایستاد، دستاشو تو جیبش کرد.
جونکوک: شاید…
ولی تو شرطو باختی.
نفس عمیقی کشیدم.
لعنت به این شب…
لعنت به این بازی…
و لعنت به—
خودممممم....
اما یه چیزو خوب میدونستم…
این تازه شروعشه.
ادامه دارد.....
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد
- ۳۹۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط