همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز داد

همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت...اگه می خندید از ته دل بود... اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد...

نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...

نه جایی می رفت ؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد

یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش

دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود

یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...نذاشت بپرسم درگیر چی...گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :خیلی...بی روح شدی...چی شد اون همه احساسات؟

پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت... دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ... نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!

وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه...یه اتفاق و این همه بی حسی..فقط یه شب تا صبح طول کشید!
دیدگاه ها (۱)

خیلی با عجله از خونه زد بیرون چند دقیقه بعدش بهم پیام داد ...

می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟ دستهاش تا آرنج گلی ...

گاه می اندیشم... چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته ب...

عزیز دلم تویی ، مهربانم، همه هستی ام تویی عشق من تویی ، گل م...

از یه جایی به بعد دیگه تو کتاب انتخاب نمی کنی کتاب که تو رو ...

نمی دونم داشتم یکم استراحت می کردم که اون بازیه که توش پیروت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط