لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²
گوشی رو قطع کردم و بعد از بستن بند کفشم وارد آسانسور شدم
همیشه دوست داشتم توی پرونده هایی که پدرم قبول میکنه بهش کمک کنم،این پرونده ای که قبول کرده بود بد ذهنمو درگیر کرده؛در رو باز کردم که کلارا پرید بغلم
^ولم کن دخترهه
~نمیخواممم
بزور از خودم جداش کردم
~پیاده میریم؟
^نه،با ماشین من میریم
سوار سوار بی ام و Z4 مشکیم شدیم،این یکی از ماشین های مورد علاقه کلارا بود و مجبورم میکرد همیسه با این بریم بیرون
~واقعا این توانایی رو دارم که داخل این ماشین زندگی کنم
^ثابت شده ای
خنده ای کردیم و ماشین رو روشن کردم و به سمت یکی از بزرگترین مرکز خرید ها روندم
~شنیدی بابام با پدرت چه پرونده ای رو قبول کردن؟
^وای آره،بنظرم خیلی خفنه
~عکسشونو دیدی؟خیلی کراشن
^نه ببینم
از داخل گوشیش عکس دوتا مرد جذاب رو نشون داد
^اومایگاد
~دیدی وقدر جذابن،گه مجرم نبودن،نصف شهر روشون کراش میزد
^اوهوم
بعد از چند مین به مرکز خرید رسیدیم،از ماشین پیاده شدیم و وارد مرکز خرید شدیم
^آماده ای؟
~مثل همیشه بله
حدودا یک ساعت خربد کردیم تقریبا هردوتا دستمون پر از پاکت های خرید بود
~خب الان چیکار کنیم؟؟
^بریم کافه یچیز بخوریم؟
~اره ولی قبلش اینارو بزاریم تو ماشین
سری تکون دادم و خواستیم به سمت در خروجی بریم که با چیزی که دیدم قلبم محکم به سینهام کوبید. انگار تمام صداهای پاساژ یکدفعه خاموش شده بود و فقط به دو مردی نگاه میکردم که خیلی جذابن،اما این فقط ظاهرشون بود
اونا...اونا همونایی بودن که کلارا عکسشونو بهم نشون داد
~سلین خوبی؟؟
^اونجا...رو نگاه
کلارا خط نگاهمو دنبال کرد که به همون دوتا رسید
ادامه دارد...
پارت²
گوشی رو قطع کردم و بعد از بستن بند کفشم وارد آسانسور شدم
همیشه دوست داشتم توی پرونده هایی که پدرم قبول میکنه بهش کمک کنم،این پرونده ای که قبول کرده بود بد ذهنمو درگیر کرده؛در رو باز کردم که کلارا پرید بغلم
^ولم کن دخترهه
~نمیخواممم
بزور از خودم جداش کردم
~پیاده میریم؟
^نه،با ماشین من میریم
سوار سوار بی ام و Z4 مشکیم شدیم،این یکی از ماشین های مورد علاقه کلارا بود و مجبورم میکرد همیسه با این بریم بیرون
~واقعا این توانایی رو دارم که داخل این ماشین زندگی کنم
^ثابت شده ای
خنده ای کردیم و ماشین رو روشن کردم و به سمت یکی از بزرگترین مرکز خرید ها روندم
~شنیدی بابام با پدرت چه پرونده ای رو قبول کردن؟
^وای آره،بنظرم خیلی خفنه
~عکسشونو دیدی؟خیلی کراشن
^نه ببینم
از داخل گوشیش عکس دوتا مرد جذاب رو نشون داد
^اومایگاد
~دیدی وقدر جذابن،گه مجرم نبودن،نصف شهر روشون کراش میزد
^اوهوم
بعد از چند مین به مرکز خرید رسیدیم،از ماشین پیاده شدیم و وارد مرکز خرید شدیم
^آماده ای؟
~مثل همیشه بله
حدودا یک ساعت خربد کردیم تقریبا هردوتا دستمون پر از پاکت های خرید بود
~خب الان چیکار کنیم؟؟
^بریم کافه یچیز بخوریم؟
~اره ولی قبلش اینارو بزاریم تو ماشین
سری تکون دادم و خواستیم به سمت در خروجی بریم که با چیزی که دیدم قلبم محکم به سینهام کوبید. انگار تمام صداهای پاساژ یکدفعه خاموش شده بود و فقط به دو مردی نگاه میکردم که خیلی جذابن،اما این فقط ظاهرشون بود
اونا...اونا همونایی بودن که کلارا عکسشونو بهم نشون داد
~سلین خوبی؟؟
^اونجا...رو نگاه
کلارا خط نگاهمو دنبال کرد که به همون دوتا رسید
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط