پارت ۱۸۰
پارت ۱۸۰
درو باز کردمو رفتم پیشش ، سینی رو رویه میز چوبی گذاشتم و کمکش کردم تا بلند بشه ، کنارش نشستم و با لبخندی تلخ شروع به غذا دادن بهش کردم
+منو ببخش بابا بزرگ ، نوه ی خوبی نبودم ، اگه بودم این بلا سرت نمیومد.... کی فکرش رو میکرد که تو ، پر قدرت ترین رئیس خانواده ی هوانگ ، حالا اینطوری بشی؟ تو بهترین بودی بابا بزرگ ، همیشه به اینکه شما پدر بزرگمید افتخار میکردم ، هنوزم میکنم ، ولی با این تفاوت که الان دیگه روم نمیشه تویه صورتتون نگاه کنم
کنترل اشک هام دست خودم نبودن
∆ت...ت...تقصیر...ت..ت..تو..ن...نی..ست...م..من...خ...خو...خودم..خ..خا..خانواده...مو...ب..با....دس..دستای..خو..خودم..نا..
نابود...ک..کردم...او..اون..از...جو...جونگین...این...از...خودمو...
اونم...از...هی...هیو...هیونجین...
میخواستم چیزی بگم که در باز شدو قامتش نمایان شد با نفرت ازش رو برگردوندم و دوباره مشغول غذا دادن به اقا بزرگ شدم ، جلو اومدو تکیه شو به دیوار کنارم دادو بهم خیره شد
+چی میخوای اینجا ؟
- میخوام دیشبو جبران کنم...
درو باز کردمو رفتم پیشش ، سینی رو رویه میز چوبی گذاشتم و کمکش کردم تا بلند بشه ، کنارش نشستم و با لبخندی تلخ شروع به غذا دادن بهش کردم
+منو ببخش بابا بزرگ ، نوه ی خوبی نبودم ، اگه بودم این بلا سرت نمیومد.... کی فکرش رو میکرد که تو ، پر قدرت ترین رئیس خانواده ی هوانگ ، حالا اینطوری بشی؟ تو بهترین بودی بابا بزرگ ، همیشه به اینکه شما پدر بزرگمید افتخار میکردم ، هنوزم میکنم ، ولی با این تفاوت که الان دیگه روم نمیشه تویه صورتتون نگاه کنم
کنترل اشک هام دست خودم نبودن
∆ت...ت...تقصیر...ت..ت..تو..ن...نی..ست...م..من...خ...خو...خودم..خ..خا..خانواده...مو...ب..با....دس..دستای..خو..خودم..نا..
نابود...ک..کردم...او..اون..از...جو...جونگین...این...از...خودمو...
اونم...از...هی...هیو...هیونجین...
میخواستم چیزی بگم که در باز شدو قامتش نمایان شد با نفرت ازش رو برگردوندم و دوباره مشغول غذا دادن به اقا بزرگ شدم ، جلو اومدو تکیه شو به دیوار کنارم دادو بهم خیره شد
+چی میخوای اینجا ؟
- میخوام دیشبو جبران کنم...
- ۷.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط