استخـوانها به شهر برگردیـد ، دلمان عطـر خاک می خـواهد

استخـوانها به شهر برگردیـد ، دلمان عطـر خاک می خـواهد
آسمـان هم بـرای دیدن خـود ، تکـه ای از پـلاک می خـواهـد
استخوانها کمی هوا ابریست ، چه بگو یم شما که می دانید
گفتن از بالهای خون آلود ، سینه ای چاک چاک می خـواهد
ماه هـر شب از التهاب زمین، به خـودش از حریق می پیچد
اینطـرف هـا که نیستید از شرم ، ماه شاید مغاک می خواهد
من از روزهـا دلم خون است ، تو کجایی که عشق بنویسی؟
شاید اصلا سرودن از تو و عشق ، قلمی دردناک می خواهد
قـاب عکست به سینه دیوار ، چشمهایت هـوای رفتن داشت
تـو و انگشت های نا آرام ... دستهایی که سـاک می خواهد
روی دستـان شهر می پیچید ، عـطرتـان در مشام گنجشکان
بین این روزهای مصنوعی ، کوچه هـا عطر تاک می خواهد
.
تصویر؛ وداع با استخوانهای #شهیدیزدان_سراجی #اعزامی از #بهشهر #مازندران
#تصاویرمنتشرنشده از #رزمندگان #لشکرویژه25کربلا
#بسیج #بسیجی #شهادت #پاسدار #شهید
دیدگاه ها (۱)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۴✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

شــد سـحر اما مــؤذن خـواب بود خواب بود و جنس خوابش ناب بود ...

«زخم ناسور» نگاهم قفل توست. عطر موهایت که رویاهایم را با تار...

شعرهایی از رفیق صابر

ای آشنا، چنان می نمایی گاه که انگار نمی شناسمت؛ دور می شوی و...

اعظم نیک‌روش

سلام من به بقیع و به تربت صادقسلام من به مدینه به غربت صادقس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط