(تلخ تلخ) بغض گلومو گرفت :'(

(تلخ تلخ) بغض گلومو گرفت :'(
یک ساعتی میشد که روی نیمکت پارک نشسته بود.
دیگه کم کم داشت خسته میشد.
قرارشون ساعت سه همونجای همیشگی بود.
ولی ساعت تقریبا چهار شده بود.
به اندازه کافی منتظرش مونده بود.
شاید بیش از اندازه کافی.
با هم قرار گذاشته بودند که هیچوقت بدقولی نکنند. هیچوقت. تا آخر عمر...
اما حالا... دیگه دیر شده!
باد سرد زمستون به صورتش خورد.
آخرین برگ خشک شده جلوی پاشو برداشت و تو دستاش خرد کرد.
دیگه طاقتش تموم شده بود.
از روی نیمکت بلند شد.
دستاشو تو جیب پالتوش کرد و به راه افتاد.
چند قدمی پیش نرفته بود که از پشت سرش صدای گامهایی که دوان دوان به سمتش میومدن رو شنید.
خودش بود.
باید می ایستاد.
ولی نه... اون بدقولی کرده بود و باید تاوانشو پس میداد...
قدمهاشو سریعتر کرد.
صدای خش خش برگهای زیر پاش بیشتر شده بود.
صداشو که از پشت سر اسمشو فریاد میزد میشنید.
ولی اعتنایی نکرد.
دیگه از پارک خارج شده بود.
باز هم صداش به گوشش میرسید.
ولی نباید اعتنا میکرد.
تقریبا به اون طرف خیابون رسیده بود که صدای گوشخراش ترمز ماشین قلبشو لرزوند.
جرئت برگشتن نداشت.
اما ... درسته.
خودش بود که جلوی ماشین افتاده بود.
پاهاش در جا خشک شده بودند.
ولی بلاخره کشون کشون خودشو بالای سرش رسوند.
صورت غرق در خونشو در آغوش گرفت.
صداش زد.
ولی پاسخی نشنید.
بارها و بارها صداش زد.
ولی انگار سالهاست که از پیشش رفته.
دستاشو تو دستاش گرفت و نوازششون کرد.
امروز هم همون ساعتی که خودش براش خریده بود رو به دست داشت....
روزی که ساعت رو هدیه گرفته بود قول داده بود با این ساعت حتی یک دقیقه هم سر قرارها دیر نکنه...
اشکش روی صفحه ساعت غلتید.
شیشه ساعت ترک خرده بود.
نگاهش رو صفحه ساعت میخکوب شد...
قلبش داشت از سینه کنده میشد.
به هیچ وجه صدای راننده رو که چند قدمی اون طرفتر ضجه میزد رو نمی شنید.
به طرفش برگشت...
- آقا ساعت چنده...
- آخه چه فرقی میکنه...
بدبخت شدم رفت!
بغضش رو فرو خورد...
- واسه من فرق میکنه ...
تو رو خدا بگین ساعت چنده...
- دیگه داره سه میشه!
ساعت سه ...
ساعت قرار ...
چه به موقع کنار هم بودن ....
ولی انگار ... دیگه دیر شده!!!
دیدگاه ها (۱۳)

از چی من خوشت میاد؟ 1-لبخندم 2-شخصیتم ...

ﭘﺴﺮ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﺗﺎﺑﻔﻬﻤﻰ ﭘﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ...ﭘﺴﺮ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﺗﺎ...

جالبه،اگه دوست داشتی بخون :-)شعر حسنی ورژن جدید حسنی نگو جوو...

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آ...

[پارت⁷] "پرنسس من"درست همون موقع صدای زنگوله بالای در کافه...

پارت 131

پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط