یک قرار دیگه به درخواست فلیکس نگران بود خیلی نگران بود
یک قرار دیگه به درخواست فلیکس. نگران بود. خیلی نگران بود. چندین بار لباسش رو توی آینه چک کرد. بالم لبش رو برای بار صدم روی لبش کشید و موهاش رو مرتب کرد. با خودش قرار گذاشته بود خجالت رو کنار بذاره و برای اولین بار هیونجین رو ببوسه. داشت دیوانه میشد. هنوز حتی اتفاقی نیفتاده بود و دست هاش یخ زده بودن. میترسید. میترسید هیونجین پسش بزنه. نمیدونست موفق شده یا نه. هیونجین بهش گفته بود بهش علاقهای نداره و فقط میخواد بهش یه فرصت بده تا قلبش رو به دست بیاره. فلیکس نمیدونست باید چیکار کنه تا قلب هیونجین رو به دست بیاره. واقعا نمیدونست! اونقدر نسبت به خودش نامطمئن بود، که همیشه کنار هیونجین ساکت میشد. همیشه از بحث فرار میکرد و همیشه دستپاچه بود. هیونجین هم ساکت میموند. تنها وقتایی که واقعاً حرف میزدن، توی دایرکت بود. زمانی که بحث موسیقی میشد. اما فلیکس از این که ساکت بمونه و هیچ کاری نکنه خسته بود. چهار ماه گذشته بود و هنوز هم با ترس دستهای هیونجین رو میگرفت. این خوب نبود. اگه همینطور پیش میرفت، در آخر همه چیز خراب میشد.
از دستشویی پاساژ بیرون اومد و به سمت هیونجین که روی نیمکت نشسته بود رفت. واقعا نمیتونست. نمیتونست تحمل کنه که به چهره زیباش نگاه کنه و هیچ کاری نکنه. اما میترسید. قلبش طوری میزد که میشد باهاش انرژی برق کل محله رو تامین کرد. رو به روی هیونجین ایستاد. نگاه پسر که روش قفل شد، با اضطراب از تماس چشمی اجتناب کرد و به زمین نگاه کرد.
- بریم؟
با شنیدن صدای دوست پسرش، آروم سرش رو تکون داد. هیونجین از جاش بلند شد و لیوان پلاستیکی آیس پکش رو توی سطل زباله کنارش پرت کرد. بی توجه، شروع به قدم زدن کرد و فلیکس، مثل یک جوجه دنبالش راه افتاد. زیر چشمی به پسر خیره میشد و با خودش کلنجار میرفت. پسر! این که یه رابطه نبود... رسماً عذاب بود! لبش رو گاز گرفت و با ناامیدی سرش رو پایین انداخت. سرعتش پایین اومده بود. هیونجین متوقف شد. با آرامش برگشت و نگاهش کرد. اما طبق معمول حرفی نزد. فلیکس احمق بود؟ شبیه یه نوجوون دبیرستانی رفتار میکرد که برای اولین بار با پسر شماره یک مدرسه قرار گذاشته. یعنی هنوز همون قدر بچه و بی دست و پا به نظر میرسید؟ اگه میذاشت این سکوت ادامه دار بشه، شاید برای همیشه کراشش رو از دست میداد. با تردید، دست لرزونش رو بالا آورد و دست گرم هیونجین رو توی دستش گرفت. هیونجین خواست به راهش ادامه بده اما فلیکس محکم دستش رو کشید و با قدم های مردد اما محکم، سمت پله اضطراری رفت. هیونجین با تعجب پشت سرش میاومد. شاید هم اکراه. فلیکس نمیدونست. پشت سرش رو نمیدید که تشخیص بده و مغزش، هر لحظه احتمال ترسناک تری رو روی صفحه نمایش بزرگ توی سرش نمایش میداد. پسر مو بلند حس میکرد باید کارش رو متوقف کنه، عذرخواهی کنه و دوباره پشت سر هیونجین راه بیفته، اما نمیدونست چرا انجامش نمیداد. اهرم در رو پایین کشید و هیونجین رو پشت سر خودش، توی راه پله پرت کرد. رو به روش ایستاد و با دلپیچه، به چشمهای هیونجین خیره شد. اما دنبال هیچ احساسی نگشت. میترسید چیز خوبی نبینه. نفس عمیقی کشید و گفت:
+ ببین... میخوام یه کاری کنم ولی قول بده حرکتی نکنی باشه؟ نترس...
نفهمید که جمله آخر رو به خودش گفته یا به دوست پسرش. با لرز، روی پاشنه پاهاش بلند شد، یقه هیونجین رو گرفت و جلو کشید، چشم هاش رو بست و لبهاش رو... چرا... چرا این شبیه لب نبود؟ چشم هاش رو باز کرد. نشونه گیریش خطا رفته بود. بوسه، کنار لب هیونجین نشسته بود. افتضاح بود. خیلی افتضاح بود. از خودش متنفر بود. اما نباید خودش رو میباخت. خنده کوچیک و پر از استرسی تحویل هیونجینی که هنوز همونطور بی حرکت ایستاده بود، داد و زمزمه کرد:
+ خب... حالا باید یه کوچولو بریم این طرف تر.
اینبار دقت کرد که لبهاش جای درستی فرود بیان. سبک و سریع بوسه زد و عقب کشید.
چی...؟ انجامش داد؟ الان چی کار کرد؟ هیونجین رو بوسید؟ میخواست فقط فرار کنه. خون توی پاهاش دویده بود. یک قدم عقب رفت. لعنتی... مطمئن بود هیونجین خوشش نیومده. با خودش چی فکر کرده بود؟ باید میرفت و خودش رو میکشت.
دست پسر مو مشکی روی دستش نشست و مانع عقب رفتن بیشترش شد. فلیکس میتونست قسم بخوره که حالا که با دقت نگاه میکنه، میتونه کش اومدن محو لبهای هیونجین رو ببینه. هیونجین، دستش رو روی گونه فلیکس گذاشت و صورتش رو جلو کشید. لب هاش رو جلو برد و بوسه کوتاهی کنار لبش زد. لبخند زد و گفت:
- خب... حالا باید یه کوچولو بریم این طرف تر.
لب هاش رو روی لبهای پسر کوچکتر نشوند و بوسید. اما نه کوتاه و سطحی. فلیکس دیگه هیچی نمیفهمید. هیچی هیچی...
#هیونلیکس #سناریو
#scenario ֪ #hyunlix
از دستشویی پاساژ بیرون اومد و به سمت هیونجین که روی نیمکت نشسته بود رفت. واقعا نمیتونست. نمیتونست تحمل کنه که به چهره زیباش نگاه کنه و هیچ کاری نکنه. اما میترسید. قلبش طوری میزد که میشد باهاش انرژی برق کل محله رو تامین کرد. رو به روی هیونجین ایستاد. نگاه پسر که روش قفل شد، با اضطراب از تماس چشمی اجتناب کرد و به زمین نگاه کرد.
- بریم؟
با شنیدن صدای دوست پسرش، آروم سرش رو تکون داد. هیونجین از جاش بلند شد و لیوان پلاستیکی آیس پکش رو توی سطل زباله کنارش پرت کرد. بی توجه، شروع به قدم زدن کرد و فلیکس، مثل یک جوجه دنبالش راه افتاد. زیر چشمی به پسر خیره میشد و با خودش کلنجار میرفت. پسر! این که یه رابطه نبود... رسماً عذاب بود! لبش رو گاز گرفت و با ناامیدی سرش رو پایین انداخت. سرعتش پایین اومده بود. هیونجین متوقف شد. با آرامش برگشت و نگاهش کرد. اما طبق معمول حرفی نزد. فلیکس احمق بود؟ شبیه یه نوجوون دبیرستانی رفتار میکرد که برای اولین بار با پسر شماره یک مدرسه قرار گذاشته. یعنی هنوز همون قدر بچه و بی دست و پا به نظر میرسید؟ اگه میذاشت این سکوت ادامه دار بشه، شاید برای همیشه کراشش رو از دست میداد. با تردید، دست لرزونش رو بالا آورد و دست گرم هیونجین رو توی دستش گرفت. هیونجین خواست به راهش ادامه بده اما فلیکس محکم دستش رو کشید و با قدم های مردد اما محکم، سمت پله اضطراری رفت. هیونجین با تعجب پشت سرش میاومد. شاید هم اکراه. فلیکس نمیدونست. پشت سرش رو نمیدید که تشخیص بده و مغزش، هر لحظه احتمال ترسناک تری رو روی صفحه نمایش بزرگ توی سرش نمایش میداد. پسر مو بلند حس میکرد باید کارش رو متوقف کنه، عذرخواهی کنه و دوباره پشت سر هیونجین راه بیفته، اما نمیدونست چرا انجامش نمیداد. اهرم در رو پایین کشید و هیونجین رو پشت سر خودش، توی راه پله پرت کرد. رو به روش ایستاد و با دلپیچه، به چشمهای هیونجین خیره شد. اما دنبال هیچ احساسی نگشت. میترسید چیز خوبی نبینه. نفس عمیقی کشید و گفت:
+ ببین... میخوام یه کاری کنم ولی قول بده حرکتی نکنی باشه؟ نترس...
نفهمید که جمله آخر رو به خودش گفته یا به دوست پسرش. با لرز، روی پاشنه پاهاش بلند شد، یقه هیونجین رو گرفت و جلو کشید، چشم هاش رو بست و لبهاش رو... چرا... چرا این شبیه لب نبود؟ چشم هاش رو باز کرد. نشونه گیریش خطا رفته بود. بوسه، کنار لب هیونجین نشسته بود. افتضاح بود. خیلی افتضاح بود. از خودش متنفر بود. اما نباید خودش رو میباخت. خنده کوچیک و پر از استرسی تحویل هیونجینی که هنوز همونطور بی حرکت ایستاده بود، داد و زمزمه کرد:
+ خب... حالا باید یه کوچولو بریم این طرف تر.
اینبار دقت کرد که لبهاش جای درستی فرود بیان. سبک و سریع بوسه زد و عقب کشید.
چی...؟ انجامش داد؟ الان چی کار کرد؟ هیونجین رو بوسید؟ میخواست فقط فرار کنه. خون توی پاهاش دویده بود. یک قدم عقب رفت. لعنتی... مطمئن بود هیونجین خوشش نیومده. با خودش چی فکر کرده بود؟ باید میرفت و خودش رو میکشت.
دست پسر مو مشکی روی دستش نشست و مانع عقب رفتن بیشترش شد. فلیکس میتونست قسم بخوره که حالا که با دقت نگاه میکنه، میتونه کش اومدن محو لبهای هیونجین رو ببینه. هیونجین، دستش رو روی گونه فلیکس گذاشت و صورتش رو جلو کشید. لب هاش رو جلو برد و بوسه کوتاهی کنار لبش زد. لبخند زد و گفت:
- خب... حالا باید یه کوچولو بریم این طرف تر.
لب هاش رو روی لبهای پسر کوچکتر نشوند و بوسید. اما نه کوتاه و سطحی. فلیکس دیگه هیچی نمیفهمید. هیچی هیچی...
#هیونلیکس #سناریو
#scenario ֪ #hyunlix
- ۱.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط