روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت

روزی به دیدارم خواهی‌ آمد که دیگر نمی‌‌شناسمت
شاخه گلی‌ روی زانوانم میگذاری
سری تکان می‌‌دهی‌
و می‌‌روی
من
خیره به خالی‌ دنیا
به ناگهان، رفتنت را می‌‌شناسم
دیدگاه ها (۵)

حالا که اینها را می‌‌نویسم، دیگر از هیچ چیزی نمی‌‌ترسم. آنقد...

من به این انتظار اکتفا نمیکنمتو را از این شهراز شب از این فا...

شما را نمی دانم. اما برای من دردناک است وقتی میبینم زنان ایر...

خانمم همیشه میگفت دوستت دارممن هم گذرا میگفتم منم همینطور عز...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت چهــآردهـم بیسـت جو...

وقتی دوستت داشت ولی …

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ : پارت ¹...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط