دیر آمدی

دیر آمدی
حضورم ....
تاریخِ شکست خورده ایست
از شب
از آفتاب
از تو
از عبورِ خاموشِ لحظه ها
از نگاه ناگریز به سقوطِ آدم ها
از روزگاری
که توالیِ دردناکِ سؤ تفاهمِ عشق شد

دیر آمدی
سینه ام
جغرافیا ی نا مهربانِ رو به غروبی
با هزار قطعه ی نا مانوس از هزار خاطره
که سپیده را از یاد برده
و آینه را
و قانونِ خاموشِ ستاره را
و اعجازِ زردِ قناری را
که از یاد برده
درکِ صریحِ کودکی از شادمانی را

من با دست‌های خالی‌
به واپسین لحظه ی شعر رسیده ام
به مطلقِ یک بغض پناه آورده ام
به خواب آلودگی‌ سردِ یک تخت ، جان داده ام
من پرواز را به هزار کبوتر
به هزاران کبوتر بدهکارم
و تو ...
دیر آمدی
دیدگاه ها (۱)

هیچیک از ما سربلند از این دنیا نمیرویم.یا قلب‌های زیادی را ش...

میدانی خوب جانِ مهربانم...؟این پاییـز را خدا بیخـودی لایِ ای...

بیا نبودنت را حضوری دوباره ببخش !اسم عبور شب را بگوبه سایه ی...

زمستانی را می‌‌مانمکه دروغش بهار استدر سرزمینِ کوه‌های یخیبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط