𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟮

[ویو تهیونگ]

پنج روز گذشته بود. پنج روزی که برای من مثل بهشت بود. هر روز بعد از کار، به سالن باله میومدم. فقط برای اینکه ا.ت رو ببینم...
هر روز باهاش کمی صحبت می‌کردم و این لحظات، تموم خستگی روزم رو از بین می‌برد.
ا.ت مثل یه پروانه، تو سالن می‌رقصید و من، غرق تماشای اون می‌شدم.

امروز اما... نتونستم به سالن برم. قرار کاریم طول میکشید و پدرم بیشتر به من فشار می‌آورد و من هر روز بیشتر احساس می‌کردم که تو یه تله گیر افتاده‌ام.

[ویو ا.ت]

پنج روز گذشته بود.تهیونگ هر روز به سالن میومد و هر روز باهاش کمی صحبت می‌کردم و این صحبت‌ها، برام مثل یه داروی آرام‌بخش بود. اون تنها کسی بود که منو می‌فهمید.

اما امروز، تهیونگ نیومد. قلبم فشرده شد.
تو طول تمرین تموم تلاشم رو می‌کردم تا تمرکزم رو از دست ندم، اما نمی‌تونستم.

بعد از اینکه تمرینا تموم شد و همه رفتن، من تو سالن موندم.اهنگ گرامافون رو عوض کردم..

موسیقی پخش شد، اما این بار، رقصم پر از درد بود. پر از خشم بود.


به یاد حرف‌های مادر، پدر و برادرم افتادم.


\صدای پدرم، مثل همیشه خشک و جدی توی گوشم می‌پیچید...
جیون‌وو: وظیفه‌ی تو اینه که باعث افتخارخانوادت باشی، نه اینکه سرمون رو پایین بندازی.

صدای مادرم پر از سرزنش بود...
می‌سوک: تو هیچ‌وقت اون دختری نیستی که من آرزوش رو داشتم.

صدای سوهون، پر از تحقیر و تمسخر توی ذهنم می‌چرخید..
سوهون: ضعیف‌تر از تو توی این خونه کسی نیست… همیشه همون بچه‌ی لوس و بی‌عرضه می‌مونی./

حرف‌هاشون مثل یه سیلی به صورتم بود... بدنم از خشم می‌لرزید.

انقدر به خودم فشار آوردم که تموم بدنم درد گرفت. اما متوقف نشدم....فقط ادامه دادم و ادامه دادم.
با تموم قدرتم می‌چرخیدم. سریع و تند.

می‌خواستم تموم خشم و ناامیدیم رو با این چرخش‌ها بیرون بریزم.

سریع‌تر می‌چرخیدم. انقدر که دیگه نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. سرم گیج رفت. دنیا دور سرم می‌چرخید.
پاهام شروع به لرزیدن کردن و تعادلم رو از دست دادم.
در حال افتادن بودم، اما نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم.

چشم‌هام رو بستم و منتظر برخورد به زمین بودم....
اما یهو، یه جفت دست قوی منو گرفت.

چشمام رو باز کردم. تهیونگ بود. تو آخرین لحظه، منو گرفته بود.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
دست‌هاش هنوز روی بازوم و کمرم بود.
نگاهش نگران بود.

تهیونگ: تو خوبی؟!

نمی‌تونستم حرفی بزنم. فقط بهش خیره شده بودم.

[ویو تهیونگ]

تو آخرین لحظه گرفتمش. اگر دیرتر رسیده بودم، حتما زمین می‌خورد.
دستم رو محکم دور کمرش حلقه کرده بودم. بدنش می‌لرزید...صورتش از خستگی و درد، رنگ پریده بود.

با صدایی لرزون و نگران گفتم..
تهیونگ: تو خوبی؟!

نمی‌تونست حرفی بزنه.. فقط سرش رو به آرومی تکون داد.
فهمیدم که پاش آسیب دیده ..
با احتیاط به سمت صندلی بردمش...
روی صندلی نشست و من جلوی پاش زانو زدم.

با دستای لرزون و با احتیاط بند کفش باله‌ش رو باز کردم و از پاش درآوردم.
مچ پاش و انگشتای پاش کبود و خونی شده بودن...قلبم فشرده شد.
[اسلاید ۲]
دیدگاه ها (۱۲)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟯تهیونگ: چرا اینقدر به خودت...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟰[دو روز بعد][ویو تهیونگ] با...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭مادرم نگاهی پر از نگرانی ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬[ویو تهیونگ]وقتی به خونه ر...

...

پارت ۹

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط