بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_13
دستشو پشت کرم حلقه کردو منو به خودش چسبوند
دازای:میخوام خودم لباس تن جوجه کوچولوم کنم
چویا:تو خیلی گوه میخوری گمشو مگه من بچم؟؟؟؟
دازای:آره بچه منی حرف اضافه هم نزن تا نبردمت تو حموم...
با این حرفش خفه شدمو دیگه جرعت نکردم چیزی بگم...
از زبون دازای:
بلندش کردمو گذاشتمش رو تخت..جوجه خیلی سبک بود
رفتم و از کمدش یه دست کت و شلوار به رنگ قرمز براش برداشتم
انگار ازم ترسیده ولی این خوبه باعث میشه کمتر بی ادبی کنه
داشتم می رفتم سمتش که دیدم خیلی محکم چسبیده به تخت و حوله رو گرفته
دازای: منکه لخت تورو دیدم چرا مقاومت میکنی؟

چویا:میخوای از یه عوضی منحرف نترسم؟خیلی پرویی!
شروع کردم آروم آروم رفتم سمتش
دازای:هرچقدرم پرو باشم به پای تو نمیرسم
از زبون چویا:
داشت باهام حرف می‌زد ولی آروم میومد سمتم...عوضی داشت حواسمو پرت می‌کرد...
چویا:نزدیکم نیا
دازای:تحسینت میکنم خیلی باهوشی!
تا میخواستم جوابشو بدم بهم رسیده بود پس تصمیم گرفتم فرار کنم که دیدم جلوش وایساده

از زبون دازای:
سریع رفتم روشو دوتا دستاشو با یه دستم بالای سرش گرفتم
سریع حوله رو از تنش در آوردم شروع کردم به تن کردن لباساش خیلی مخالفت می‌کرد همش دستو پا میزد
مجبورم کرد بترسونمش...
دازای:یک بار دیگه مخالفت کنی همین الان میکنمت....
چویا:هم...همین الان...؟م..مگه..قراره بعدا بکنی؟...
بهش نیشخند زدم
دازای:خدا میدونه...
سرمو بردم تو گردنشو یه مارک کوچیک گذاشتم
چویا دست کشید روش
چویا:مرتیکه اگه اینو یکی ببینه چی؟؟
دازای:میتونی بهشون بگی کار دوست پسرته
از زبون چویا:
از حرفش تعجب کردم اون عوضی گی عه؟؟؟
دیدگاه ها (۵)

#بهترین_حس #پارت_14از زبون چویا: از حرفش تعجب کردم اون عوضی ...

#بهترین_حس #پارت_15 وایساده بود جلومو نفس نفس میزد کم کم داش...

آااااااااااا..... مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

کسی لایک نمیکنه دلم گرفت😭

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط