Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۹ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک بیتوجه به حرف دخترک مشغول کشید کت چرمی اش بود ... ولی دخترک دست بردار نبود ون تا حدی عصبی بود که اگر الان اسلحه هم دستش بود بهش شلیک میکرد ...
محکم ساعد دستش را گرفت و سمته خودش چرخاند ....
ات: لعنتی کجا بودی ها ...
جونکوک برعکس او عصبی تر گفت ...
جونکوک: به تو چه باید بهت حساب پس بدم ... ها ... مگه تو کی هستی
دخترک عصبی تر کمی رو شانه اش حلش داد و گفت
ات: تو .. عوضی بیشتر نیستی .. میدونی چقدر نگرانت شدم ..
ناگهانی جونکوک کمی سکوت کرد و جا خورد
یعنی واقعا کسی بود که نگرانش بشه کمی هول کرد و مشغول صاف کردن صداش شد ... اضافه کرد
جونکوک: کار داشتم ...
دخترک پابک تر گفت ....... ات: گوشیچی ... اونم کار داشتم
جوعیوم از شنیدن این جمله خنده ای کرد ولی آرنج جین وو درست خورد تو شکم اش و سکوت کرد ...
جونکوک کلافه گفت
جونکوک: خستم ..
دیگر هیچگونه حرفی نگفت و منتظر ماند تا آن دختر کلمه ای بگویید
اشک هایش را پاک کرد
ات: بجنس میدونی ... کله شب منتظرت بودم ...
جونکوک: گفتم که کار داشتم
ات: دلیل نمیشه که نیم شب پاشی بری بعدشم اصلا به فکرت نرسید که اینجا یکی هست که نگرانت بشه
جونکوک: باشه گندش نکن
ات: ب..اشه گندش نمیکنم
با قدم های سریع از سالن خارج شد و راه اتاق خواب را در قدم اش گرفت ..
جو هیوک : بارون نمیشه
جونکوک کلافه گفت : مگه من چیکار کردم .. خب کار داشتم باید خودم کله کارخونه رو چک میکردم
جین وو: واقعا که دختره کله شب از نگرانی فقد گریه میکرد
جونکوک لبخند ریزی زد و به آرامی گفت
جونکوک: واقعا نگرانم شد
جونکوک پسر تنهایی بود حتی فکر کردن به اینکه کسی رو داشته باشه که نگرانش بشه باعث خوشحالی اش شد به آرامی بلک زد و با فکر اینکه الان وارد اون اتاق بشه و دخترک با سفت بغل بگیره و آن بوی شیرینی مو و تنش را وارد ریه هایش کنه دستش را روی دست گیره در گذاشت و پایین کشید ولی برخلاف میل اش در قفل شده بود .... کمی دلخور گفت
جونکوک: ات درو باز کن
صدا ای که یشد ازش بفضرا خوند گفت
ات: برای شما که مهم نیستم
جونکوک: مسخره بازی نکن درو باز کن باید دوش بگیرم
ات: از اتاق مهمان استفاده کن ...
جونکوک با اخم گفت .... جونکوک: بابا ما که اتاق مهمان نداریم
ات: دروغ نگو
جونکوک کلافه زمزمه کرد ( آخه تو از کجا میدونی ) .. نگاهی اخمی به در دوخت و کلافه آه ای کشید و راه اتاق جوهیوک را گرفت ... ..
اسلاید ۲ لباس ات
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۹ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک بیتوجه به حرف دخترک مشغول کشید کت چرمی اش بود ... ولی دخترک دست بردار نبود ون تا حدی عصبی بود که اگر الان اسلحه هم دستش بود بهش شلیک میکرد ...
محکم ساعد دستش را گرفت و سمته خودش چرخاند ....
ات: لعنتی کجا بودی ها ...
جونکوک برعکس او عصبی تر گفت ...
جونکوک: به تو چه باید بهت حساب پس بدم ... ها ... مگه تو کی هستی
دخترک عصبی تر کمی رو شانه اش حلش داد و گفت
ات: تو .. عوضی بیشتر نیستی .. میدونی چقدر نگرانت شدم ..
ناگهانی جونکوک کمی سکوت کرد و جا خورد
یعنی واقعا کسی بود که نگرانش بشه کمی هول کرد و مشغول صاف کردن صداش شد ... اضافه کرد
جونکوک: کار داشتم ...
دخترک پابک تر گفت ....... ات: گوشیچی ... اونم کار داشتم
جوعیوم از شنیدن این جمله خنده ای کرد ولی آرنج جین وو درست خورد تو شکم اش و سکوت کرد ...
جونکوک کلافه گفت
جونکوک: خستم ..
دیگر هیچگونه حرفی نگفت و منتظر ماند تا آن دختر کلمه ای بگویید
اشک هایش را پاک کرد
ات: بجنس میدونی ... کله شب منتظرت بودم ...
جونکوک: گفتم که کار داشتم
ات: دلیل نمیشه که نیم شب پاشی بری بعدشم اصلا به فکرت نرسید که اینجا یکی هست که نگرانت بشه
جونکوک: باشه گندش نکن
ات: ب..اشه گندش نمیکنم
با قدم های سریع از سالن خارج شد و راه اتاق خواب را در قدم اش گرفت ..
جو هیوک : بارون نمیشه
جونکوک کلافه گفت : مگه من چیکار کردم .. خب کار داشتم باید خودم کله کارخونه رو چک میکردم
جین وو: واقعا که دختره کله شب از نگرانی فقد گریه میکرد
جونکوک لبخند ریزی زد و به آرامی گفت
جونکوک: واقعا نگرانم شد
جونکوک پسر تنهایی بود حتی فکر کردن به اینکه کسی رو داشته باشه که نگرانش بشه باعث خوشحالی اش شد به آرامی بلک زد و با فکر اینکه الان وارد اون اتاق بشه و دخترک با سفت بغل بگیره و آن بوی شیرینی مو و تنش را وارد ریه هایش کنه دستش را روی دست گیره در گذاشت و پایین کشید ولی برخلاف میل اش در قفل شده بود .... کمی دلخور گفت
جونکوک: ات درو باز کن
صدا ای که یشد ازش بفضرا خوند گفت
ات: برای شما که مهم نیستم
جونکوک: مسخره بازی نکن درو باز کن باید دوش بگیرم
ات: از اتاق مهمان استفاده کن ...
جونکوک با اخم گفت .... جونکوک: بابا ما که اتاق مهمان نداریم
ات: دروغ نگو
جونکوک کلافه زمزمه کرد ( آخه تو از کجا میدونی ) .. نگاهی اخمی به در دوخت و کلافه آه ای کشید و راه اتاق جوهیوک را گرفت ... ..
اسلاید ۲ لباس ات
- ۲۳.۵k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط