چند پارتی
چند پارتی
پارت سوم
یک شب، وقتی خانواده زود خوابیدند، ات برای آوردن کتاب به سالن رفت. چراغها خاموش بود، اما جونگکوک روی مبل نشسته بود. با دیدن او، ات خواست برگردد، اما جونگکوک دستش را گرفت و گفت:
"کجا میری؟"
صدایش آرام و سنگین بود. ات قلبش تند میزد. جونگکوک او را کشید، نزدیک خودش نشاند و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. گرمای بدنشان به هم رسید. ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد: "هر بار میخوام بیشتر لمست کنم… بیشتر حست کنم."
ات سرخ شد، اما مقاومت نکرد. جونگکوک آرام سرش را خم کرد و لبهایشان در یک بوسهی طولانی و پرحرارت قفل شد. این بار بوسه نرم نبود؛ پر از عطش و نیاز بود. دستان جونگکوک روی کمر و شانههای ات میلغزید و بغلشان تنگتر میشد.
ات زیر لب گفت: "اگه کسی ببینه…"
جونگکوک خندید: "پس باید بیشتر مراقب باشیم… اما حتی اگه همه بفهمن، نمیتونم عقب بکشم."
آن شب، آنها تا دیر وقت در آغوش هم روی مبل نشستند، با بوسههای کوتاه و بلند، دستهایی که نمیخواستند رها کنند، و قلبهایی که حالا خیلی بیشتر از حد مجاز نزدیک شده بودند.
روزها سختتر میگذشت. سر میز غذا، ات و جونگکوک مجبور بودند مثل یک پسرعمو و دخترعمو رفتار کنند، اما زیر میز، انگشتهایشان پنهانی در هم قفل میشد.
یک بعدازظهر، وقتی همه بیرون بودند، تنها در خانه ماندند. سکوت عجیبی همهجا را پر کرده بود. جونگکوک آرام نزدیک شد، دستانش را روی صورت ات گذاشت و گفت:
"بالاخره وقتشه… بدون ترس."
و این بار، بوسهای عمیقتر و طولانیتر بینشان رد و بدل شد. بوسهای که با بغل محکم، صدای نفسهای سنگین و دستانی که بیقرار بودند، همراه شد. هیچکدام نمیخواستند آن لحظه تمام شود.
ات سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و آرام گفت:
"این حس… خیلی خطرناکه."
جونگکوک جواب داد: "آره… اما هیچوقت شیرینتر از این نبوده."
از آن روز، رابطهشان وارد مرحلهی تازهای شد. شبها پنهانی به بالکن میرفتند، در آغوش هم مینشستند، و بوسههایی طولانی زیر نور ماه رد و بدل میکردند.
پارت سوم
یک شب، وقتی خانواده زود خوابیدند، ات برای آوردن کتاب به سالن رفت. چراغها خاموش بود، اما جونگکوک روی مبل نشسته بود. با دیدن او، ات خواست برگردد، اما جونگکوک دستش را گرفت و گفت:
"کجا میری؟"
صدایش آرام و سنگین بود. ات قلبش تند میزد. جونگکوک او را کشید، نزدیک خودش نشاند و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. گرمای بدنشان به هم رسید. ات نفسش را حبس کرد.
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد: "هر بار میخوام بیشتر لمست کنم… بیشتر حست کنم."
ات سرخ شد، اما مقاومت نکرد. جونگکوک آرام سرش را خم کرد و لبهایشان در یک بوسهی طولانی و پرحرارت قفل شد. این بار بوسه نرم نبود؛ پر از عطش و نیاز بود. دستان جونگکوک روی کمر و شانههای ات میلغزید و بغلشان تنگتر میشد.
ات زیر لب گفت: "اگه کسی ببینه…"
جونگکوک خندید: "پس باید بیشتر مراقب باشیم… اما حتی اگه همه بفهمن، نمیتونم عقب بکشم."
آن شب، آنها تا دیر وقت در آغوش هم روی مبل نشستند، با بوسههای کوتاه و بلند، دستهایی که نمیخواستند رها کنند، و قلبهایی که حالا خیلی بیشتر از حد مجاز نزدیک شده بودند.
روزها سختتر میگذشت. سر میز غذا، ات و جونگکوک مجبور بودند مثل یک پسرعمو و دخترعمو رفتار کنند، اما زیر میز، انگشتهایشان پنهانی در هم قفل میشد.
یک بعدازظهر، وقتی همه بیرون بودند، تنها در خانه ماندند. سکوت عجیبی همهجا را پر کرده بود. جونگکوک آرام نزدیک شد، دستانش را روی صورت ات گذاشت و گفت:
"بالاخره وقتشه… بدون ترس."
و این بار، بوسهای عمیقتر و طولانیتر بینشان رد و بدل شد. بوسهای که با بغل محکم، صدای نفسهای سنگین و دستانی که بیقرار بودند، همراه شد. هیچکدام نمیخواستند آن لحظه تمام شود.
ات سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و آرام گفت:
"این حس… خیلی خطرناکه."
جونگکوک جواب داد: "آره… اما هیچوقت شیرینتر از این نبوده."
از آن روز، رابطهشان وارد مرحلهی تازهای شد. شبها پنهانی به بالکن میرفتند، در آغوش هم مینشستند، و بوسههایی طولانی زیر نور ماه رد و بدل میکردند.
- ۱۶.۱k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط