سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۴۱
دختره سری تکون داد بئاتریس با گذاشت پا اش و اون کفش های پاشنه بلند و گرون قیمت رو دست دختره خنده ای کرد که باعث ناله ای از دهن دختره بیرون رفت ارولیا با بغض گفت..... ارولیا: دردش میاد
ات : بئاتریس مار ولش کن
بئاتریس خنده ای کرد و گفت ... بئاتریس: شما بد بخت ها که هیچ کس رو ندارید فقد اینجا رو سرپناه خودتون میدونید باید هر چی رو تحمل کنید
.... : درد میکنه ولم کنننن
دختره قاشق تو دست اش را محکم زد رو میز و با عصبانیت از رو صندلی بلند شد سمته بئاتریس قدم برداشت جلو پاش چهار پایه ای گذاشته بودن تا برای بالا رفتن چیزی از کمد برداشته شه گذاشته بودن را با پاش زد تا راه برایش باز شه .... ات : بدبخت .... بدبخت ترو خدا بدبخت این بدبختی که میگی تو هستی نه ما . بیچاره ناسلامتی پدرت وزیر کشور آمریکا هستش ولی ترو انداخته اینجا چرا در حالی که شاید ترو به یه دست یار پادشاه هم خواستگاری میکنند مگه نه
نیشخندی زد و روبه رو بئاتریس ایستاد
عقبی پاش را از رو دست دختره برداشت
بئاتریس: حداقل یکی رو دارم مثل تو یتیم نیستم
ات : دلت خوشه بیچاره گاو وقتی یکی رو داری که ۱۵ سال به دیدنت نمیاد و کسی که هیچ کسرو نداره چه فرقی داره
بئاتریس: تو آلان بهم گفتی گاو!
ات : آره گفتم چیه
بئاتریس عصبی دست اش را به سمته بالا میبره دختره چشم هایش را میبنده و هیچ حسی از برخورد دست بئاتریس رو صورت اش حس نمیکنه با بالا بردن پلک هایش چشم اش افتاد رو تهیونگ
تهیونگ : دوشیزه ای که بازم اسمش رو فراموش کردم درسته ...
بئاتریس عصبی دستش را از دست تهیونگ جدا کرد .... بئاتریس: شما اینجا چیکار میکنید
تهیونگ : راستش به فضولا جواب نمیدم
میچرخه سمته دختره و نگران میپرسه ...... تهیونگ : حالت خوبه ؟
دختره نگاه پر از حرص را بهش دوخت و قدمی برداشت سمته در ...
فلاویا و ارولیا به دنبال دوست اش قدم برداشت آن
تهیونگ هنوزم برایش سوال بود که چرا این دختر باهاش سرد رفتار میکرد در حالی که حسهای بهش داشت
ات : دنبالم نیاین
فلاویا: تو کجا میخواهی بری هالا
ات : گفتم دنبالم نیا
ارولیا : ات جونم بزار حرف بزنم کجا میخواهی بری
دختره از پله پایین رفت و راه سالن شمشیر را طی میکرد فلاویا و ارولیا همچنین به دنبال اش راهی بودن
پارت ۴۱
دختره سری تکون داد بئاتریس با گذاشت پا اش و اون کفش های پاشنه بلند و گرون قیمت رو دست دختره خنده ای کرد که باعث ناله ای از دهن دختره بیرون رفت ارولیا با بغض گفت..... ارولیا: دردش میاد
ات : بئاتریس مار ولش کن
بئاتریس خنده ای کرد و گفت ... بئاتریس: شما بد بخت ها که هیچ کس رو ندارید فقد اینجا رو سرپناه خودتون میدونید باید هر چی رو تحمل کنید
.... : درد میکنه ولم کنننن
دختره قاشق تو دست اش را محکم زد رو میز و با عصبانیت از رو صندلی بلند شد سمته بئاتریس قدم برداشت جلو پاش چهار پایه ای گذاشته بودن تا برای بالا رفتن چیزی از کمد برداشته شه گذاشته بودن را با پاش زد تا راه برایش باز شه .... ات : بدبخت .... بدبخت ترو خدا بدبخت این بدبختی که میگی تو هستی نه ما . بیچاره ناسلامتی پدرت وزیر کشور آمریکا هستش ولی ترو انداخته اینجا چرا در حالی که شاید ترو به یه دست یار پادشاه هم خواستگاری میکنند مگه نه
نیشخندی زد و روبه رو بئاتریس ایستاد
عقبی پاش را از رو دست دختره برداشت
بئاتریس: حداقل یکی رو دارم مثل تو یتیم نیستم
ات : دلت خوشه بیچاره گاو وقتی یکی رو داری که ۱۵ سال به دیدنت نمیاد و کسی که هیچ کسرو نداره چه فرقی داره
بئاتریس: تو آلان بهم گفتی گاو!
ات : آره گفتم چیه
بئاتریس عصبی دست اش را به سمته بالا میبره دختره چشم هایش را میبنده و هیچ حسی از برخورد دست بئاتریس رو صورت اش حس نمیکنه با بالا بردن پلک هایش چشم اش افتاد رو تهیونگ
تهیونگ : دوشیزه ای که بازم اسمش رو فراموش کردم درسته ...
بئاتریس عصبی دستش را از دست تهیونگ جدا کرد .... بئاتریس: شما اینجا چیکار میکنید
تهیونگ : راستش به فضولا جواب نمیدم
میچرخه سمته دختره و نگران میپرسه ...... تهیونگ : حالت خوبه ؟
دختره نگاه پر از حرص را بهش دوخت و قدمی برداشت سمته در ...
فلاویا و ارولیا به دنبال دوست اش قدم برداشت آن
تهیونگ هنوزم برایش سوال بود که چرا این دختر باهاش سرد رفتار میکرد در حالی که حسهای بهش داشت
ات : دنبالم نیاین
فلاویا: تو کجا میخواهی بری هالا
ات : گفتم دنبالم نیا
ارولیا : ات جونم بزار حرف بزنم کجا میخواهی بری
دختره از پله پایین رفت و راه سالن شمشیر را طی میکرد فلاویا و ارولیا همچنین به دنبال اش راهی بودن
- ۸.۷k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط