عشقی بینهایت 💓➿
عشقی بینهایت 💓➿
پارت6️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با غرور دست به سینه ایستاده بود. 🗿✨* از امروز منو صدا کنین... کارآگاه عشق!🗿🔍
اینوسکه: من صدات میکنم احمق.🗿💥
زنیتسو: هوی!🗿💔
تانجیرو:*خندهش گرفت. 😂*
آئویی:*یه نفس عمیق کشید.* خو، حالا که نمایشتون تموم شد... لطفاً یکم آروم باشین.
زنیتسو:*ناخودآگاه دوباره به تانجیرو نگاه کرد.* تانجیرو...
تانجیرو: هوم؟
زنیتسو: فقط یه سؤال.🗿
تانجیرو: بپرس.
زنیتسو:*به کانائو اشاره کرد.* اگه کانائو-سان ازت کمک بخواد... میری؟
تانجیرو:*بدون حتی یه لحظه فکر کردن.* معلومه که میرم.
زنیتسو:*یهویی با انگشت بهش اشاره کرد.* هاااااا! دیدین؟!🗿💥
تانجیرو:*چشمهاش گرد شد.* هه؟! مگه چیز عجیبی گفتم؟😀💔
اینوسکه: منم اگه یکی کمک بخواد میرم.🗿
زنیتسو:*چند لحظه ساکت موند.* ...خراب کردی بحثمو.🗿💔
همه:*خندهشون گرفت. 😂*
کانائو:*که از دور حرفهاشونو شنیده بود... خیلی آروم لبخند کوچیکی زد.🌸*
تانجیرو:*اتفاقی نگاهش به کانائو افتاد.*
{چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد...}
کانائو:*از خجالت نگاهشو پایین انداخت. 🌸*
تانجیرو:*گونههاش کمی قرمز شد.*
تانجیرو:*تو ذهنش: ...هر بار که نگاش میکنم... قلبم یه جور عجیبی تندتر میزنه...🥹💖*
زنیتسو:*همه چیز رو دید.* *زیر لب.* ...من دیگه مدرک لازم ندارم.🗿🔍✨
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💓به نظرتون زنیتسو بالاخره مطمئن شده یا هنوزم میخواد کارآگاهبازیشو ادامه بده؟🤣🗿🔍نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت6️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با غرور دست به سینه ایستاده بود. 🗿✨* از امروز منو صدا کنین... کارآگاه عشق!🗿🔍
اینوسکه: من صدات میکنم احمق.🗿💥
زنیتسو: هوی!🗿💔
تانجیرو:*خندهش گرفت. 😂*
آئویی:*یه نفس عمیق کشید.* خو، حالا که نمایشتون تموم شد... لطفاً یکم آروم باشین.
زنیتسو:*ناخودآگاه دوباره به تانجیرو نگاه کرد.* تانجیرو...
تانجیرو: هوم؟
زنیتسو: فقط یه سؤال.🗿
تانجیرو: بپرس.
زنیتسو:*به کانائو اشاره کرد.* اگه کانائو-سان ازت کمک بخواد... میری؟
تانجیرو:*بدون حتی یه لحظه فکر کردن.* معلومه که میرم.
زنیتسو:*یهویی با انگشت بهش اشاره کرد.* هاااااا! دیدین؟!🗿💥
تانجیرو:*چشمهاش گرد شد.* هه؟! مگه چیز عجیبی گفتم؟😀💔
اینوسکه: منم اگه یکی کمک بخواد میرم.🗿
زنیتسو:*چند لحظه ساکت موند.* ...خراب کردی بحثمو.🗿💔
همه:*خندهشون گرفت. 😂*
کانائو:*که از دور حرفهاشونو شنیده بود... خیلی آروم لبخند کوچیکی زد.🌸*
تانجیرو:*اتفاقی نگاهش به کانائو افتاد.*
{چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد...}
کانائو:*از خجالت نگاهشو پایین انداخت. 🌸*
تانجیرو:*گونههاش کمی قرمز شد.*
تانجیرو:*تو ذهنش: ...هر بار که نگاش میکنم... قلبم یه جور عجیبی تندتر میزنه...🥹💖*
زنیتسو:*همه چیز رو دید.* *زیر لب.* ...من دیگه مدرک لازم ندارم.🗿🔍✨
ادامه دارد...💓🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💓به نظرتون زنیتسو بالاخره مطمئن شده یا هنوزم میخواد کارآگاهبازیشو ادامه بده؟🤣🗿🔍نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۰۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط