از شب ها بیزارم
از شب ها بیزارم؛
شب که میشود،
غم و غصه ها هجوم می آورند به مغزت.
شبها تصویر یک آدم فراموش شده ناخودآگاه جلوی چشمانت خودنمایی میکند و هرکار هم که بکنی ،
هرچقدر هم تظاهر کنی حسی نداری،
جوری جلوی چشمانت است و جم نمیخورد که انگار با تک تک سلول های وجودت پیوند خورده...
شب ها دست های سردت سرد تر است،
شب ها بغض ها سنگین تر است،
شب ها خاطرات میندازنت گوشه رینگ و چپ و راست مشت میکوبند به صورتت...
کاش میشد؛
شب ها را مرد،
سپیده صبح،
از اول شروع کرد همه چیز را...
بی غم و غصه،
بی بغض،
بی خاطره،
با دستانی گرم...
💔 aMiiRrrr💔 ❤ 💔
شب که میشود،
غم و غصه ها هجوم می آورند به مغزت.
شبها تصویر یک آدم فراموش شده ناخودآگاه جلوی چشمانت خودنمایی میکند و هرکار هم که بکنی ،
هرچقدر هم تظاهر کنی حسی نداری،
جوری جلوی چشمانت است و جم نمیخورد که انگار با تک تک سلول های وجودت پیوند خورده...
شب ها دست های سردت سرد تر است،
شب ها بغض ها سنگین تر است،
شب ها خاطرات میندازنت گوشه رینگ و چپ و راست مشت میکوبند به صورتت...
کاش میشد؛
شب ها را مرد،
سپیده صبح،
از اول شروع کرد همه چیز را...
بی غم و غصه،
بی بغض،
بی خاطره،
با دستانی گرم...
💔 aMiiRrrr💔 ❤ 💔
- ۵.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط