پلک بستی که تماشا به تمنا برسد

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد

پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

 

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار

بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

 

ترسم این نیست که او با لب خندان برود

ترسم این است که او روز مبادا برسد

 

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است

عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌ !

 

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
دیدگاه ها (۱)

ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮔﻮﺷﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮔﻮﺍﻩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺘﺎﻥﻧﺪﯾﺪﻩ، ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ...

تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟برای من تو خدایی دمید...

یک عمر جان کندم میان خون و خاکسترمن نامه بر بین تو بودم با ک...

لبخند تو مانند عسل بود همیشهابروی تو مضمون غزل بود همیشههر م...

موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشدرود را از جگر کوه به دریا بک...

پیامی از کتاب آموزگار به اهل روزگار ....

My Vampire Mate Season 2 part : ۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط