پا میشوم. روی دیوار سوراخِ سفیدیست: آینه
پا میشوم. روی دیوار سوراخِ سفیدیست: آینه
این یک دام است؛ میدانم که دارم خودم را تویش گیر میاندازم؛
انداختم.
شئای خاکستریرنگ همینالان در آینه نمایان شد. میروم جلو و نگاهش میکنم؛ دیگر نمیتوانم دور شوم.
انعکاسِ چهرهام است.
اغلب در روزهای هدررفته، میمانم و تماشایش میکنم.
هیچچیز از این چهره نمیفهمم؛ مالِ دیگران معنایی دارد، مالِ من نه؛ حتی نمیتوانم حُکم کنم زیباست یا زشت. به گمانم زشت است، چون اینطور بهم گفتهاند؛ اما این در من اثر ندارد.
بهراستی یکه میخورم که کسی بتواند یک همچین کیفیتی را به آن نسبت دهد؛ انگار یک تکه خاک یا پارهسنگی را زیبا یا زشت بدانیم.
" تهوع - ژان پل سارتر "
این یک دام است؛ میدانم که دارم خودم را تویش گیر میاندازم؛
انداختم.
شئای خاکستریرنگ همینالان در آینه نمایان شد. میروم جلو و نگاهش میکنم؛ دیگر نمیتوانم دور شوم.
انعکاسِ چهرهام است.
اغلب در روزهای هدررفته، میمانم و تماشایش میکنم.
هیچچیز از این چهره نمیفهمم؛ مالِ دیگران معنایی دارد، مالِ من نه؛ حتی نمیتوانم حُکم کنم زیباست یا زشت. به گمانم زشت است، چون اینطور بهم گفتهاند؛ اما این در من اثر ندارد.
بهراستی یکه میخورم که کسی بتواند یک همچین کیفیتی را به آن نسبت دهد؛ انگار یک تکه خاک یا پارهسنگی را زیبا یا زشت بدانیم.
" تهوع - ژان پل سارتر "
- ۳.۵k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط