پارت ۳۱
پارت ۳۱
ارتباط چشمی برقرار کردند، برای چند لحظه. چون ناروتو سریع نگاهش را گرفت:"وای...چه سکوتی شد."
همراه با یک 'هه هه هه' ارام، یک نیشخند دستپاچه. او هیچوقت توی اینجور چیزها اعتماد به نفس نداشت.
ساسکه بررسی کرد.
چشم هایش از روی مژه های روشن ناروتو روی خط های نازک گونه اش سرخورد. خیلی...بوسیدنی به نظر میرسیدند.
دلش پیچید، خودش هم جا خورد.
از کی تا حالا به اینجور چیزها فکر میکرد؟
ولی...اینطور نبود که خودش هم بدش بیاید.
Sa:"تو هم یکم به سکوت عادت کن. یه توصیه از من."
صدایش زیر بود، نمیخواست لحظه را بشکند.
چشم های آبی ناروتو به گوشه کشیده شدند، دوباره به صورت ساسکه خیره شدند:"عجیب غریبه."
"فقط بهش عادت نداری." ساسکه اصلاح کرد.
سرش رفت جلو
انقدر اهسته که حتی خودش هم متوجه نشد
نفسش لحظه ای روی گونه و خط فک ناروتو غلتید، فاصله ای که خودش میدانست خطرناک است.
اوه.
چشم های ناروتو گشاد شد و شانه هایش کمی لرزیدند، تا حدودی عقب کشید:"چیکار میکنی؟"
Sa:"لذت میبرم."
N:"از چی؟"
Sa:"از تو."
نفس ناروتو گرفت. لعنتی ساسکه دوباره داشت به طرز آشنایی معاشقه میکرد. چیزی که خیلی وقت بود ناروتو از او ندیده بود.
کم کم یادش آمد.
ان روز توی موتورخانه ی پشت زندان، فقط خودش و ساسکه، طوری میبوسیدند که انگار هیچ چیز دیگری جز ان اهمیت ندارد.
و حالا ساسکه...دقیقا داشت همانطوری رفتار میکرد، دوباره.
N:"داری لاس میزنی؟"
Sa:"نه."
N:"ولی داری میزنیا."
Sa:"منظورم اونجوری نیست."
ساسکه میگفت، ولی زبان بدنش به طرز غیرممکنی او را لو میداد. چون حالا؟ کم کم داشت از ان فاصله ی مشخص رد میشد.
لب هایش رو به بالا انحنا خورده بودند
چشم های تیره اش با چیزی خام و اولیه برق میزد، چیزی تقریبا بازیگوش
و ناروتو؟ او محکوم به فنا بود.
N:"منظورت اونجوری نیست؟! داری شبیه این فیلما میشی."
Sa:"کدوم فیلما؟"
ساسکه داشت ناروتو را میپیچاند که حواس او را پرت کند، جواب هم میداد. ناروتو به اندازه ی کافی خنگ بود که نفهمد ساسکه خودش را به کوچه علی چپ زده.
N:"همینا که یارو یهو میره تو صورت بقیه."
Sa:"عه؟"
N:"!ساسکه احمقی؟"
Sa:"شاید؟"
ناروتو تقریبا داشت با ناباوری نفس نفس میزد.
کجا بود ان اعتماد به نفس؟
پرحرفی؟
بیخیالی؟
همه او را پریشان تنها گذاشته بودند. ولی اینطور نبود که خود ناروتو هم کمی اشتیاق را ته دلش احساس نکند. میل به ادامه، شاید.
این فکر باعث شد گونه هایش بسوزد.
ساسکه بدون اینکه فکر کند [چون اگر فکر میکرد ممکن بود دلایل منطقی مزخرفش منصرفش کنند] به جلو خم شد.
به داخل.
جایی که لب هایش لب های ناروتو را لمس کردند، بدون مانع. اینبار بدون غریزه.
بدون اینکه فقط از روی میل باشد.
پرمعنا تر بود، عمیق تر بود.
چیزی که ساسکه میدانست واقعی است.
شانه های ناروتو زیر پارچه ی نازک پیراهن سرمه ای اش منقبض شدند، شوکه شد.
گرما کم کم از گردنش بالا رفت و جایی بین لبه ی گوش ها و گونه اش ثابت ماند، سرخ شد. دهانش بسته مانده بود.
ولی به نظر نمیرسید ساسکه بخواهد عجله کند.
لب هایش به نرمی حرکت میکردند
کشیده میشدند
روی جاهای مطمئن، باقی میماندند
انگار به او وقت میداد. فرصت میداد تا اگر امادگی اش را ندارد قطعش کند.
ولی ناروتو اینکار را نکرد.
شاید برای او چند لحظه بیشتر وقت برد تا باهاش کنار بیاید، ولی چه کسی اهمیت میداد؟ در اخر پلک هایش با لرزشی بسته شدند.
بالاخره خودش را رها کرد. نه برای اینکه کاملا همراهی کند - هنوز نه - ولی به حد کافی تا به ساسکه اجازه دهد که ادامه دهد.
ارتباط چشمی برقرار کردند، برای چند لحظه. چون ناروتو سریع نگاهش را گرفت:"وای...چه سکوتی شد."
همراه با یک 'هه هه هه' ارام، یک نیشخند دستپاچه. او هیچوقت توی اینجور چیزها اعتماد به نفس نداشت.
ساسکه بررسی کرد.
چشم هایش از روی مژه های روشن ناروتو روی خط های نازک گونه اش سرخورد. خیلی...بوسیدنی به نظر میرسیدند.
دلش پیچید، خودش هم جا خورد.
از کی تا حالا به اینجور چیزها فکر میکرد؟
ولی...اینطور نبود که خودش هم بدش بیاید.
Sa:"تو هم یکم به سکوت عادت کن. یه توصیه از من."
صدایش زیر بود، نمیخواست لحظه را بشکند.
چشم های آبی ناروتو به گوشه کشیده شدند، دوباره به صورت ساسکه خیره شدند:"عجیب غریبه."
"فقط بهش عادت نداری." ساسکه اصلاح کرد.
سرش رفت جلو
انقدر اهسته که حتی خودش هم متوجه نشد
نفسش لحظه ای روی گونه و خط فک ناروتو غلتید، فاصله ای که خودش میدانست خطرناک است.
اوه.
چشم های ناروتو گشاد شد و شانه هایش کمی لرزیدند، تا حدودی عقب کشید:"چیکار میکنی؟"
Sa:"لذت میبرم."
N:"از چی؟"
Sa:"از تو."
نفس ناروتو گرفت. لعنتی ساسکه دوباره داشت به طرز آشنایی معاشقه میکرد. چیزی که خیلی وقت بود ناروتو از او ندیده بود.
کم کم یادش آمد.
ان روز توی موتورخانه ی پشت زندان، فقط خودش و ساسکه، طوری میبوسیدند که انگار هیچ چیز دیگری جز ان اهمیت ندارد.
و حالا ساسکه...دقیقا داشت همانطوری رفتار میکرد، دوباره.
N:"داری لاس میزنی؟"
Sa:"نه."
N:"ولی داری میزنیا."
Sa:"منظورم اونجوری نیست."
ساسکه میگفت، ولی زبان بدنش به طرز غیرممکنی او را لو میداد. چون حالا؟ کم کم داشت از ان فاصله ی مشخص رد میشد.
لب هایش رو به بالا انحنا خورده بودند
چشم های تیره اش با چیزی خام و اولیه برق میزد، چیزی تقریبا بازیگوش
و ناروتو؟ او محکوم به فنا بود.
N:"منظورت اونجوری نیست؟! داری شبیه این فیلما میشی."
Sa:"کدوم فیلما؟"
ساسکه داشت ناروتو را میپیچاند که حواس او را پرت کند، جواب هم میداد. ناروتو به اندازه ی کافی خنگ بود که نفهمد ساسکه خودش را به کوچه علی چپ زده.
N:"همینا که یارو یهو میره تو صورت بقیه."
Sa:"عه؟"
N:"!ساسکه احمقی؟"
Sa:"شاید؟"
ناروتو تقریبا داشت با ناباوری نفس نفس میزد.
کجا بود ان اعتماد به نفس؟
پرحرفی؟
بیخیالی؟
همه او را پریشان تنها گذاشته بودند. ولی اینطور نبود که خود ناروتو هم کمی اشتیاق را ته دلش احساس نکند. میل به ادامه، شاید.
این فکر باعث شد گونه هایش بسوزد.
ساسکه بدون اینکه فکر کند [چون اگر فکر میکرد ممکن بود دلایل منطقی مزخرفش منصرفش کنند] به جلو خم شد.
به داخل.
جایی که لب هایش لب های ناروتو را لمس کردند، بدون مانع. اینبار بدون غریزه.
بدون اینکه فقط از روی میل باشد.
پرمعنا تر بود، عمیق تر بود.
چیزی که ساسکه میدانست واقعی است.
شانه های ناروتو زیر پارچه ی نازک پیراهن سرمه ای اش منقبض شدند، شوکه شد.
گرما کم کم از گردنش بالا رفت و جایی بین لبه ی گوش ها و گونه اش ثابت ماند، سرخ شد. دهانش بسته مانده بود.
ولی به نظر نمیرسید ساسکه بخواهد عجله کند.
لب هایش به نرمی حرکت میکردند
کشیده میشدند
روی جاهای مطمئن، باقی میماندند
انگار به او وقت میداد. فرصت میداد تا اگر امادگی اش را ندارد قطعش کند.
ولی ناروتو اینکار را نکرد.
شاید برای او چند لحظه بیشتر وقت برد تا باهاش کنار بیاید، ولی چه کسی اهمیت میداد؟ در اخر پلک هایش با لرزشی بسته شدند.
بالاخره خودش را رها کرد. نه برای اینکه کاملا همراهی کند - هنوز نه - ولی به حد کافی تا به ساسکه اجازه دهد که ادامه دهد.
- ۳۳۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط