قلب اسا فرو ریخت... اما هنوز ایستاده بود. با همان پاکی هم
قلب اسا فرو ریخت... اما هنوز ایستاده بود. با همان پاکی همیشگی.
در همین لحظه، نامجون سریع جلو اومد. نگاهی به تهیونگ انداخت، بعد با صدای محکمی گفت:
«اسا... با من بیا.»
دستش رو گرفت و به سمت گوشهای از حیاط کشوند. صدای قدمهاشون تند بود. وقتی از تهیونگ فاصله گرفتن، نامجون رو به اسا گفت:
«ببین اسا... اون دیگه هیچی یادش نمیاد. ما... ما مجبور شدیم. حالتش خیلی بد بود. همهچیو نابود میکرد، خودشم داشت از بین میرفت. فقط یه راه بود... آوردن الهه فراموشی.»
اسا با چشمای خیس و صداش لرزون گفت:
«یعنی... همه چیز پاک شده؟ حتی من؟ حتی بچهمون؟»
نامجون سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
«آره... حتی اسم تو.»
اسا نگاهی به نوزاد انداخت. گونههای بچه رو بوسید.
بعد گفت:
«ولی من فراموشش نکردم. اون پدر این بچهست، حتی اگه نخواد باور کنه.»
در همین لحظه، بقیه برادرا رسیدن. جونگکوک، جیمین، هوپی ...
جیمین جلو اومد و گفت:
«اسا... باور کن ما فقط میخواستیم نجاتش بدیم. هیچ راه دیگهای نبود.»
اما تهیونگ که از دور همه چیز رو میدید، جلو اومد. کنار جمع ایستاد. نگاهی به اسا و بچه انداخت.
بعد با صدای سرد و بیاحساس گفت:
«حتی اگه حرفهاتون درست باشه... من این زن رو نمیشناسم. و هیچ علاقهای ندارم که چیزی یادم بیاد.»
همه ساکت شدن. نفسها سنگین بود. قلب اسا شکست، ولی هنوز محکم ایستاد
در همین لحظه، نامجون سریع جلو اومد. نگاهی به تهیونگ انداخت، بعد با صدای محکمی گفت:
«اسا... با من بیا.»
دستش رو گرفت و به سمت گوشهای از حیاط کشوند. صدای قدمهاشون تند بود. وقتی از تهیونگ فاصله گرفتن، نامجون رو به اسا گفت:
«ببین اسا... اون دیگه هیچی یادش نمیاد. ما... ما مجبور شدیم. حالتش خیلی بد بود. همهچیو نابود میکرد، خودشم داشت از بین میرفت. فقط یه راه بود... آوردن الهه فراموشی.»
اسا با چشمای خیس و صداش لرزون گفت:
«یعنی... همه چیز پاک شده؟ حتی من؟ حتی بچهمون؟»
نامجون سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
«آره... حتی اسم تو.»
اسا نگاهی به نوزاد انداخت. گونههای بچه رو بوسید.
بعد گفت:
«ولی من فراموشش نکردم. اون پدر این بچهست، حتی اگه نخواد باور کنه.»
در همین لحظه، بقیه برادرا رسیدن. جونگکوک، جیمین، هوپی ...
جیمین جلو اومد و گفت:
«اسا... باور کن ما فقط میخواستیم نجاتش بدیم. هیچ راه دیگهای نبود.»
اما تهیونگ که از دور همه چیز رو میدید، جلو اومد. کنار جمع ایستاد. نگاهی به اسا و بچه انداخت.
بعد با صدای سرد و بیاحساس گفت:
«حتی اگه حرفهاتون درست باشه... من این زن رو نمیشناسم. و هیچ علاقهای ندارم که چیزی یادم بیاد.»
همه ساکت شدن. نفسها سنگین بود. قلب اسا شکست، ولی هنوز محکم ایستاد
- ۷.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط