#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_31
شب، تاریکتر از همیشه بود.
یونا تنها، با قدمهایی آهسته و قلبی که مثل چکش میکوبید، به سمت ساختمان قدیمی سونگهه رفت.
جههون دورتر از او، در سایهها حرکت میکرد تا اگر لازم شد، وارد شود.
ساختمان متروک بود؛ پنجرههای شکسته، دیوارهای ترکخورده، و حیاطی که انگار سالها کسی در آن قدم نگذاشته بود.
یونا به پشت ساختمان رسید.
کسی آنجا نبود.
فقط یک پاکت روی زمین.
او خم شد و آن را برداشت.
داخلش، چند عکس بود.
عکسهایی از پدرش.
عکسهایی از خودش در روزهای اخیر.
و عکسی از مادری که سالها ندیده بودش.
دست یونا لرزید.
زیر عکسها، یک کاغذ بود:
«قاتل پدرت هنوز تو خونهی چئونه. اگه میخوای اون رو پیدا کنی، به مادرت فکر کن.»
یونا سرش را بالا آورد.
و همان لحظه، صدای شکستن شیشه از بالا آمد.
یونا برگشت، اما دیر شده بود.
چیزی از تاریکی به سمتش پرتاب شد.
جههون از سایه بیرون پرید و او را کشید.
هر دو روی زمین افتادند، و جسم فلزیای با صدای شدید کنارشان برخورد کرد.
یونا نفسنفسزنان گفت:
«چی بود اون؟»
جههون با چشمهایی تیره گفت:
«هشدار.»
او دست یونا را گرفت و بلندش کرد.
«دیگه وقت فکر کردن نیست. کسی ما رو دیده.»
یونا عکسها را در مشت فشرد.
در ذهنش یک چیز مدام تکرار میشد:
مادرت.
# part_31
شب، تاریکتر از همیشه بود.
یونا تنها، با قدمهایی آهسته و قلبی که مثل چکش میکوبید، به سمت ساختمان قدیمی سونگهه رفت.
جههون دورتر از او، در سایهها حرکت میکرد تا اگر لازم شد، وارد شود.
ساختمان متروک بود؛ پنجرههای شکسته، دیوارهای ترکخورده، و حیاطی که انگار سالها کسی در آن قدم نگذاشته بود.
یونا به پشت ساختمان رسید.
کسی آنجا نبود.
فقط یک پاکت روی زمین.
او خم شد و آن را برداشت.
داخلش، چند عکس بود.
عکسهایی از پدرش.
عکسهایی از خودش در روزهای اخیر.
و عکسی از مادری که سالها ندیده بودش.
دست یونا لرزید.
زیر عکسها، یک کاغذ بود:
«قاتل پدرت هنوز تو خونهی چئونه. اگه میخوای اون رو پیدا کنی، به مادرت فکر کن.»
یونا سرش را بالا آورد.
و همان لحظه، صدای شکستن شیشه از بالا آمد.
یونا برگشت، اما دیر شده بود.
چیزی از تاریکی به سمتش پرتاب شد.
جههون از سایه بیرون پرید و او را کشید.
هر دو روی زمین افتادند، و جسم فلزیای با صدای شدید کنارشان برخورد کرد.
یونا نفسنفسزنان گفت:
«چی بود اون؟»
جههون با چشمهایی تیره گفت:
«هشدار.»
او دست یونا را گرفت و بلندش کرد.
«دیگه وقت فکر کردن نیست. کسی ما رو دیده.»
یونا عکسها را در مشت فشرد.
در ذهنش یک چیز مدام تکرار میشد:
مادرت.
- ۱۰۷
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط