پارت شش ارباب من

پارت شش ارباب من
میبینه که دازای جلوش وایساده و خیلی هم اعصبانی میدونست اگه دلیل قانع کننده ای براش نیاره بدنش تا 10 روز درد میکنه دازای میاد روبه رو ی چویا میشینه ولی چویا اصلا نا نداشت که دوباره سرشو بلند کنه دازای چونه ی چویا رو میگیره و سرشو میاره بالا از قیافه ی چویا مشخص بود که خیلی خیلی خسته است
دازای: بگو ببینم کجای قانون 4 و 5 رو نفهمیدی؟
چویا:... ابج... یم..... زخمی.... ب... ود.... باید..... میبردمش...... بیمار... ست.. ان.... الان..... هم.... دا.. رن.... درمانش.. میکنن.
دازای: که این طور ولی خواهر تو به من چه ربطی نداره من اربابتم و تو باید به حرف من گوش بدی و من بهت گفتم که باید قبل شب اتاق من باشی دیگه به من چه خواهرت مریضه، زخمیه، یا حالا هرچی.......
پرستار: اقای ناکاهارا...... اقای ناکاهارا.....
چویا با بیتوجهی از جاش به سختی بلند میشه و میره پیش پرستار پرستار با ام اوم کردن و ناراحتی
پرستار: اقای ناکاهارا....
همون جا دازای میاد پشت چویا وایمیسته اما پرستار متوجه دازای نمیشه و ادامه میده
پرستار: خواهرتون..... خواهرتون..... اگه به یک بیمارستان تخصوصی نره تا دو روز دیگه فوت میکنه
چویا کپ میکنه اخه تنها جایی که دکترای تخصوصی داره عمارته
دازای: کی میتونیم ببریمش؟
پرستار یک دفعه متوجه دازای میشه
پرستار:... اااا.... سرورم...... هروقت که مایلید
دازای: پس میتونیم الان ببریمش
پرستار: بله
دازای به چویا میگه داچویی رو برداره و بیاد چویا هم همین کارو میکنه داشتن به سمت عمارت میرفتن وارد عمارت میشن و میرن به سمت درمانگاه دازای به چویا اشاره میکنه که داچویی رو بسپاره به اونا دکترا هم شروع میکنن به درمان داچویی دازای بیرون منتظر بود و چویا بعد چند دقیقه میاد بیرون یک لحظه چشمش به دازای میوفته که داشت بهش یک نگاه سرد مبکرد چویا نمیدونست که دازای اونو بخشیده یا نه که چویا میاد حرف بزنه دازای اونو بین خودش و دیوار گیر میندازه
دازای: پس به اربابت بی توجهی میکنی و میری؟ بعد با داد میگه *بعد توقع داری تنبیهت نکنم؟
چویا: ارباب اروم باشید من بی توجهی....
دازای: پس میگی بی توجهی نکردی؟ بزار یک چیزی رو بهت بگم زندگی تو به من هیچ ربطی نداره.... و از این به بعد باهات اونقدرا مهربون نیستم و این تخسیر خودته!
و دست چویا رو میگیره و سریع از اونجا دور میشه و.......
بچه ها به احتمال زیاد نتونم فعلا پارت ارباب من رو بزارم اما میتونم یه سناریو های دیگه ای بزارم تا ارباب من تکلیفش روشن بشه ممنونم از حمایت هاتوننننننن🥺🥺🤎🧡🤎🧡
دیدگاه ها (۶)

انرژییییییییییییییییبب

پارت 5 دازای به طرف چویا میرفت و چویا هم عقب میرفت تا اینکه ...

داچویی داشت با چویا حرف میزد (داچویی همون خواهر چویا عه) داز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط