بیا باهم ازدواج کنیم

×بیا باهم ازدواج کنیم
@چی
×اگه اینکارو نکنی بچتون رو میکشم
@دستت نمیتونه بهش برسه
×کی گفته
که یهو دیدم فیلیکس با یه لباس خونی و میارکا هم بسته به صندلی داخل یه اتاق تاریک بودن
تبلت خاموش کرد و گفت ×حالا چی
@لی تو عوض شدی کسی که من عاشقشم بودم نیستی
×خنده *قبول میکنی یا
@باشه باشه اونا رو آزاد کن فقط
که نزدیکم شد و لباشو گذاشت رو لبام مجبورا همراهیش کردم که آدماش فیلیکس و میارکا رو آوردن میارکا دوید بغلم منم فیلیکسو بغل کردم
×فیلیکس تیر خورده بهتره بزاری دکتر معاینه کنه
@خوبی [ با بغض]
#اره جوجه خوبم نگران نباش تیر از بغلم رد شد
بعد اینکه دکتر معاینه کرد گفت هیچی نیست و بانداژ کرد
تمام مدت میارکا بغلم بود
که خم شدم و دستاشو گرفتم
@میارکا تو باید یه مدت پیش فیلیکس بمونی
¤چرا
@من اینجا میمونم برای مدت کمی
¤زود میای پیشم
@اوهوم
دیدگاه ها (۱)

که لی گفت:مین یونگی همون شوگاست نه؟@اره. ×دوسش داری. @نمید...

برگرفته از داستانی واقعی.      در یک جزیره زیبا با افراد مهم...

شاید اشتباه کردم شاید نباید از ایران میرفتم اینجا با ایران ه...

۱ ماهی شده که به یه کلبه داخل جنگل نقل مکان کردم یک زندگی آر...

اینم پارت پانزده

نام فیک: عشق مخفیPart: 40ویو ات*خیلی صدای تیر اندازی زیاد بو...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۹۲ فصل ۳ )نگاش کردم و خندیدم و الا : گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط