رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت هشتم: درخشش در میانِ طوفان
روز نمایشگاه “تلاقی حواس” بالاخره فرا رسید. سالن اصلیِ گالری دانشگاه هنرهای زیبا، با نورپردازیهای دقیق و آرامی، به فضایی تبدیل شده بود که انگار زمان در آن متوقف شده است. عکسهای جونگکوک روی دیوارهای سفید میدرخشیدند و هر عکس، داستانی از روحِ تهیونگ را بازگو میکرد. در گوشهی سالن، پیانویی قرار داشت که قرار بود در طول نمایشگاه، قطعاتِ منتخبِ تهیونگ را به صورت زنده اجرا کند.
جونگکوک، با لباسی شیک اما ساده، مدام به اطراف نگاه میکرد. او هیجان داشت، اما یک نگرانیِ مبهم در چشمانش دیده میشد. او میدانست که این نمایشگاه فقط یک پروژه نیست؛ این قدمِ اولِ آنها برای روبرو شدن با دنیاست.
تهیونگ، با دستانی که کمی میلرزید، از پشت پیانو به سمت جونگکوک آمد. «جونگکوک… من… من دارم میترسم.»
جونگکوک دست تهیونگ را گرفت و محکم فشرد. «نترس عزیزم. تو تنها نیستی. این عکسها، این موسیقی… اینها حقیقتِ تو هستن. و حقیقت نمیترسه.»
اما همان لحظه، در میانِ جمعیت، سکوت عجیبی حکمفرما شد. یک مرد با ظاهری رسمی و نگاهی سرد و سلطهجو، از میان جمعیت گذشت و درست مقابل تابلوئی ایستاد که عکسی از تهیونگ در لحظهیِ فروپاشیِ احساسیاش را نشان میداد.
«پس این همون موسیقیِ “شکسته” است که ازش تعریف میکردی، تهیونگ؟»
صدای مرد مثل یخ روی ستون فقراتِ تهیونگ نشست. تهیونگ رنگش پرید. او را میشناخت. “کیم سوبین”، برادرِ بزرگتر و استادِ سختگیرِ موسیقی خانوادهاش، که سالها بود با هر نوع ابرازِ احساس در موسیقی، تهیونگ را تحقیر کرده بود.
سوبین به سمت آنها آمد، در حالی که نگاههای کنجکاو دانشجویان و اساتید، مثل لیزرهای تیز، روی آنها متمرکز شده بود. «میدونم که همیشه دنبالِ راهی برای فرار بودی، اما فرار کردن توی قالبِ هنر، فقط یه جورِ دیگه از ضعف نشد.»
جونگکوک، که متوجه شد تهیونگ در حالِ فروپاشی است، قدمی جلو گذاشت. «آقای کیم، اگر اجازه بدید، این هنرِ ضعف نیست، این هنرِ شجاعته…»
«شجاعت؟» سوبین با خندهای تلخ، بحث را قطع کرد. «شجاعت یعنی کنترل کردنِ احساسات، نه اینکه اجازه بدی یه عکاسِ تازهکار، لایههایِ درونیِ تو رو مثل یه کتابِ باز برای همه نمایش بده! این نمایشگاه… این توهین به سنتِ موسیقیِ خانوادهی ماست.»
تمام سالن در سکوت فرو رفت. نجواهای دانشجویان شروع شده بود: “اون برادرشه؟”، “واقعاً تهیونگ اینقدر آسیبپذیره؟”، “چقدر عکسها عجیب و غریبن…”
تهیونگ، در حالی که لرزشِ بدنش را نمیتوانست پنهان کند، به سوبین خیره شد. او احساس میکرد تمامِ سالهای سکوت و انزوا، حالا زیرِ نگاهِ این جمعیت، دارد از هم میپاشد.
ادامه دارد...
🎼 پارت هشتم: درخشش در میانِ طوفان
روز نمایشگاه “تلاقی حواس” بالاخره فرا رسید. سالن اصلیِ گالری دانشگاه هنرهای زیبا، با نورپردازیهای دقیق و آرامی، به فضایی تبدیل شده بود که انگار زمان در آن متوقف شده است. عکسهای جونگکوک روی دیوارهای سفید میدرخشیدند و هر عکس، داستانی از روحِ تهیونگ را بازگو میکرد. در گوشهی سالن، پیانویی قرار داشت که قرار بود در طول نمایشگاه، قطعاتِ منتخبِ تهیونگ را به صورت زنده اجرا کند.
جونگکوک، با لباسی شیک اما ساده، مدام به اطراف نگاه میکرد. او هیجان داشت، اما یک نگرانیِ مبهم در چشمانش دیده میشد. او میدانست که این نمایشگاه فقط یک پروژه نیست؛ این قدمِ اولِ آنها برای روبرو شدن با دنیاست.
تهیونگ، با دستانی که کمی میلرزید، از پشت پیانو به سمت جونگکوک آمد. «جونگکوک… من… من دارم میترسم.»
جونگکوک دست تهیونگ را گرفت و محکم فشرد. «نترس عزیزم. تو تنها نیستی. این عکسها، این موسیقی… اینها حقیقتِ تو هستن. و حقیقت نمیترسه.»
اما همان لحظه، در میانِ جمعیت، سکوت عجیبی حکمفرما شد. یک مرد با ظاهری رسمی و نگاهی سرد و سلطهجو، از میان جمعیت گذشت و درست مقابل تابلوئی ایستاد که عکسی از تهیونگ در لحظهیِ فروپاشیِ احساسیاش را نشان میداد.
«پس این همون موسیقیِ “شکسته” است که ازش تعریف میکردی، تهیونگ؟»
صدای مرد مثل یخ روی ستون فقراتِ تهیونگ نشست. تهیونگ رنگش پرید. او را میشناخت. “کیم سوبین”، برادرِ بزرگتر و استادِ سختگیرِ موسیقی خانوادهاش، که سالها بود با هر نوع ابرازِ احساس در موسیقی، تهیونگ را تحقیر کرده بود.
سوبین به سمت آنها آمد، در حالی که نگاههای کنجکاو دانشجویان و اساتید، مثل لیزرهای تیز، روی آنها متمرکز شده بود. «میدونم که همیشه دنبالِ راهی برای فرار بودی، اما فرار کردن توی قالبِ هنر، فقط یه جورِ دیگه از ضعف نشد.»
جونگکوک، که متوجه شد تهیونگ در حالِ فروپاشی است، قدمی جلو گذاشت. «آقای کیم، اگر اجازه بدید، این هنرِ ضعف نیست، این هنرِ شجاعته…»
«شجاعت؟» سوبین با خندهای تلخ، بحث را قطع کرد. «شجاعت یعنی کنترل کردنِ احساسات، نه اینکه اجازه بدی یه عکاسِ تازهکار، لایههایِ درونیِ تو رو مثل یه کتابِ باز برای همه نمایش بده! این نمایشگاه… این توهین به سنتِ موسیقیِ خانوادهی ماست.»
تمام سالن در سکوت فرو رفت. نجواهای دانشجویان شروع شده بود: “اون برادرشه؟”، “واقعاً تهیونگ اینقدر آسیبپذیره؟”، “چقدر عکسها عجیب و غریبن…”
تهیونگ، در حالی که لرزشِ بدنش را نمیتوانست پنهان کند، به سوبین خیره شد. او احساس میکرد تمامِ سالهای سکوت و انزوا، حالا زیرِ نگاهِ این جمعیت، دارد از هم میپاشد.
ادامه دارد...
- ۳۴۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط