Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love⁴⁴



سه ماه از آن شبِ طوفانی گذشته بود. سه ماهِ پر از آرامش، درکِ متقابل و شروعی دوباره. آفتابِ تابستان، با گرمایِ دلنشینش، شهر را در آغوش گرفته بود و انگار که طبیعت نیز، با شادیِ ما هم‌نوایی می‌کرد.

ایستگاهِ پلیس، دیگر آن فضایِ پر از تنش و اضطرابِ گذشته را نداشت. جانگکوک، پس از بهبودیِ کامل، با روحیه‌ای تازه به کارش بازگشته بود. رابطه‌اش با من، عمیق‌تر و محکم‌تر از قبل شده بود. صداقت، ستونِ اصلیِ رابطه‌مان بود و ما هر دو، از اینکه حقیقت، ما را به هم نزدیک‌تر کرده بود، شادمان بودیم.

یک بعد از ظهرِ آفتابی، در حالی که در پارک قدم می‌زدیم، جانگکوک دستم را فشرد و گفت: «می‌دونی، فکر نمی‌کردم بعد از اون همه اتفاق، بتونم دوباره به کسی اعتماد کنم. ولی تو... تو بهم ثابت کردی که حقیقت، حتی اگه سخت باشه، همیشه بهترین راهه.»

لبخندی زدم. «منم همینطور. تو بهم یاد دادی که گاهی، باید دل به دریا زد و حقیقت رو پذیرفت.»

در همین حین، تلفنِ جانگکوک زنگ خورد. او با تعجب به صفحه نگاه کرد. «یونا زنگ می‌زنه.»

با شنیدنِ نامِ یونا، کنجکاو شدم.

جانگکوک تلفن را جواب داد. صدایِ یونا از پشتِ خط، شاد و پر از هیجان به گوش می‌رسید. «سلام جانگکوک! خوبی؟ می‌خواستم بگم... اگه کاری نداری، شاید دوست داشتی با هم یه قهوه بخوریم؟»

با تعجب به جانگکوک نگاه کردم. او هم با لبخندی مرموز به من چشمک زد. انگار که اتفاقِ جالبی در شرفِ وقوع بود.

بعد از ظهرِ همان روز، جانگکوک و یونا با هم قرار ملاقات گذاشتند. من هم همراهِ جیمین، به کافه‌ای در نزدیکیِ ایستگاهِ پلیس رفتیم. جیمین، همان دوستِ وفادار و همیشگی بود. رابطه‌مان، با وجودِ تمامِ اتفاقات، تغییری نکرده بود. ما دوباره همان دو دوستِ صمیمی بودیم که می‌توانستند به راحتی با هم دردِ دل کنند و بخندند.

«امروز بالاخره با یونا بیرون رفتم.» جانگکوک با لبخندی گشاده گفت. «خیلی دخترِ جالبیه. باهوش، باانگیزه... و خیلی هم مهربونه.»

یونا که کنارش نشسته بود، با خجالت سرش را پایین انداخت. «منم همین حس رو نسبت به جانگکوک دارم. همیشه وقتی باهاش حرف می‌زنم، احساسِ آرامش می‌کنم.»

من و جیمین به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. انگار که تمامِ داستان‌هایِ عاشقانه، در حالِ رقم خوردن بودند.



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁵در همین حین، تهیون...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁶نگاهِ جیمین، آمیخت...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴³چشم‌هایم پر از اشک...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴²بویِ الکل و داروها...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴¹و در میانِ آن صحنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط