پارت دوم | «اون کی بود؟»

پارت دوم | «اون کی بود؟»

ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه بیرون آمد.

هوا کمی سرد شده بود و او دست‌هایش را داخل جیب کت‌اش فرو برده بود که صدایی از پشت سرش شنید.

— ا/ت!

برگشت.

یکی از پسرهای کلاس، «مین‌جون»، به سمتش می‌آمد.

— صبر کن.

ا/ت ایستاد.

— چیزی شده؟

مین‌جون لبخند زد.

— نه، فقط می‌خواستم درباره پروژه باهات حرف بزنم.

چند دقیقه‌ای درباره پروژه صحبت کردند.

بعد مین‌جون با خنده گفت:

— راستی، جمعه بچه‌های کلاس می‌خوان بریم کافه. تو هم بیا.

ا/ت لبخند زد.

— شاید اومدم.

همان لحظه، چند متر آن‌طرف‌تر، تهیونگ از ساختمان بیرون آمد.

نگاهش ناخواسته روی آن دو افتاد.

مین‌جون چیزی گفت و ا/ت خندید.

تهیونگ همان‌جا ایستاد.

لبخند ا/ت را دید.

و بی‌دلیل احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.

---

شب، وقتی ا/ت وارد خانه شد، تهیونگ روی مبل نشسته بود و تلویزیون روشن بود.

— سلام.

— سلام.

ا/ت کت‌اش را درآورد.

— چرا این‌قدر ساکتی؟

— خسته‌ام.

ا/ت به آشپزخانه رفت.

— شام خوردی؟

— نه.

— پس چرا منتظر من موندی؟

تهیونگ شانه بالا انداخت.

— همین‌طوری.

ا/ت مشکوک نگاهش کرد.

— یه چیزی شده.

— نه.

— تهیونگ.

— گفتم نه.

ا/ت خندید.

— خیلی تابلوئه وقتی حسود می‌شی.

تهیونگ فوراً سرش را بلند کرد.

— من حسود نیستم.

— من هنوز چیزی نگفتم!

تهیونگ ساکت شد.

ا/ت دست به سینه ایستاد.

— پس از کجا فهمیدی دارم درباره حسادت حرف می‌زنم؟

تهیونگ چیزی نگفت.

ا/ت لبخند پیروزمندانه‌ای زد.

— پس حسودی کردی!

— به کی؟

— نمی‌دونم... شاید به مین‌جون؟

تهیونگ اخم کرد.

— اسمش رو هم یادت مونده؟

ا/ت خندید.

— وای، پس واقعاً حسودی کردی!

تهیونگ از جا بلند شد.

— اون پسره چرا این‌قدر بهت نزدیک شده بود؟

— درباره پروژه حرف می‌زد.

— پروژه؟

— آره.

— و دعوتت کرد کافه؟

ا/ت لبخند زد.

— آره.

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد با لحن آرامی گفت:

— نرو.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— چرا؟

تهیونگ مکث کرد.

— چون دوست ندارم.

— این دلیل خوبیه؟

— برای من هست.

ا/ت چند لحظه نگاهش کرد و بعد خندید.

— تو واقعاً غیرقابل تحملی.

تهیونگ جلو آمد.

— ولی شوهرتم.

— متأسفانه.

تهیونگ لبخند زد.

— پس هنوز منو دوست داری؟

ا/ت آرام گفت:

— شاید.

— شاید؟

تهیونگ کمی خم شد تا صورتش را ببیند.

— باید بیشتر تلاش کنم؟

ا/ت لبخند زد.

— خیلی بیشتر.

تهیونگ دستش را گرفت.

— باشه.

اما درست همان لحظه گوشی ا/ت روی میز لرزید.

پیام جدید از مین‌جون:

«پس جمعه منتظرت هستم :)»

تهیونگ پیام را دید.

لبخندش محو شد.

— ا/ت...

— هوم؟

— فکر کنم باید درباره جمعه دوباره صحبت کنیم.
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

سلام پرنسسا، بریم برای شروع یه فیک دیگه از تهیونگ که درخواس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط