مرا ببر به دیاری که عشق، خسته نباشد

مرا ببر به دیاری که عشق، خسته نباشد
همیشه کشتی عاشق، به گِل نشسته نباشد

در این دیار که حتی بهار، داس ‌به‌ دست است
عجیب نیست اگر درد، دسته دسته نباشد

نمانده پنجره‌ای باز، رو به عشق ببندند
دری نمانده بکوبیم، باز بسته نباشد

چه طور بگذرم از کوچه‌های دلهره‌آور؟
که عاشقی نشنیدیم سرشکسته نباشد

اگر پسندِ دلِ دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
دیدگاه ها (۵)

نازنینم دستهایت گرمی دستان کیست؟نوش داروی لبانت مرهم و درمان...

نگاهی غرق‌ شبنم‌ دارم امشب"نه دلسوز و نه همدم دارم امشب"به ک...

چه روزها به شب آورده ام در این امیدکه با وجود عزیزت شبی به ر...

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهمبگذار در جدا شدن از یار جان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط