لحظه ای كه عزیزی را میبینی با شوق سلام میكنی...
لحظه ای كه عزیزی را میبینی با شوق سلام میكنی...
و به فكر لحظه ای كه باید جداشوی نیستی
و در دل میگویی این بار به ماندنش عادت نمیكنم
بی آن كه بدانی
شروع میكنی :
می گویی
میشنوی
می خندی
میخندانی
دردو دل میكنی
دردودل میشنوی
گاهی اشكی از دیده فرو می اوری
ولی شادی چون بغض هایت دارد پر میكشد...
اما...
كم كم وقت رفتن سر میرسد
و تازه دم رفتن میفهمی
كه لحظه خداحافظی همان دمی است كه تازه به بودن عادت كرده بودی
و باز با اندوه جدید از غم خداحافظی كه فكر میكنی بد موقع بوده است
بغض ها را به خانه اولشان بر می گردانی
وآرام میگویی
كاش زودتر ببایی تا ...
و به فكر لحظه ای كه باید جداشوی نیستی
و در دل میگویی این بار به ماندنش عادت نمیكنم
بی آن كه بدانی
شروع میكنی :
می گویی
میشنوی
می خندی
میخندانی
دردو دل میكنی
دردودل میشنوی
گاهی اشكی از دیده فرو می اوری
ولی شادی چون بغض هایت دارد پر میكشد...
اما...
كم كم وقت رفتن سر میرسد
و تازه دم رفتن میفهمی
كه لحظه خداحافظی همان دمی است كه تازه به بودن عادت كرده بودی
و باز با اندوه جدید از غم خداحافظی كه فكر میكنی بد موقع بوده است
بغض ها را به خانه اولشان بر می گردانی
وآرام میگویی
كاش زودتر ببایی تا ...
- ۴۲۹
- ۱۵ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط