𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐



الین آن شب تا صبح نتوانست بخوابد.

هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، چهره‌ی پدرش، آقای جئون و اسم جونگکوک جلوی چشمش ظاهر می‌شد.

«مراسم نامزدی. هفته‌ی بعد.»

صبح که شد، چشم‌هایش از بی‌خوابی سرخ و صورتش خسته بود.

جلوی آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد.

موهایش به‌هم ریخته بود و زیر چشم‌هایش کمی پف کرده بود.

بعد از چند دقیقه، پایین رفت.

بوی قهوه در خانه پیچیده بود.

مادرش در آشپزخانه بود و پدرش پشت میز نشسته بود و روزنامه می‌خواند؛ انگار شب گذشته هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

الین ایستاد.

«صبح بخیر.»

پدرش سرش را بلند کرد.

«صبح بخیر. بشین.»

الین نشست.

مادرش فنجانی قهوه جلویش گذاشت.

«خوابت برد؟»

الین نگاهش را پایین انداخت.

«آره.»

دروغ بود.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای قاشق مادرش بود که آرام داخل فنجان می‌چرخید.

پدرش روزنامه را کنار گذاشت.

«امروز باید برای مراسم خرید کنیم.»

الین قاشقش را روی میز گذاشت.

«من نمی‌خوام برم.»

پدرش نگاهش کرد.

«الین...»

«نه.»

صدایش لرزید.

«همه‌چیز خیلی سریعه. من حتی نمی‌دونم اون آدم کیه.»

پدرش با لحنی کنترل‌شده گفت:

«این تصمیم گرفته شده.»

الین از جا بلند شد.

«چرا؟»

پدرش ساکت ماند.

«چرا من؟ چرا تهیونگ نه؟ چرا—»

پدرش حرفش را قطع کرد.

«چون تهیونگ مرده. تو دختری. و خاندان جئون وارث می‌خواد.»

الین خشکش زد.

«وارث...»

لب‌هایش لرزید.

«یعنی من فقط برای بچه‌دار شدنم؟»

پدرش جواب نداد.

مادرش سرش را پایین انداخت.

الین به هر دو نگاه کرد.

«شما دارید منو می‌فروشید... برای یه بچه؟ برای یه وارث؟»

مادرش آرام گفت:

«الین... این‌طور نیست.»

«پس چطوره؟»

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

«منو می‌فرستید یه خونه‌ی غریبه، پیش یه مردی که اصلاً نمی‌شناسمش و انتظار دارید فقط قبول کنم؟»

صدایش شکست.

دیگر نتوانست ادامه دهد.

از کنار میز رد شد و به سمت پله‌ها دوید.

در اتاقش را محکم بست.

---

یک ساعت بعد، مادرش پشت در آمد.

«الین؟»

«برو.»

«لطفاً بذار باهات حرف بزنم.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد در آرام باز شد.

مادرش وارد شد و کنار الین روی تخت نشست.

«می‌دونم سخته.»

الین به دیوار خیره ماند.

«شما نمی‌دونید.»

مادرش دست‌هایش را روی پاهایش گذاشت.

«منم مجبور شدم.»

الین برگشت.

مادرش ادامه داد:

«من هم بیست‌وسه سالم بود. دانشجو بودم و می‌خواستم نقاشی بخونم. اما پدرم گفت باید با پدرت ازدواج کنم... برای اتحاد دو خانواده.»

الین چیزی نگفت.

«من هم گریه کردم. داد زدم. حتی فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌تونم باهاش زندگی کنم.»

لبخند تلخی زد.

«ولی بعد... همه‌چیز کم‌کم تغییر کرد.»

الین پرسید:

«چطور؟»

«اول با هم دوست شدیم. بعد به هم اعتماد کردیم... و بعد، بدون اینکه خودم بفهمم، دوستش داشتم.»

الین آرام گفت:

«ولی شما انتخابش نکردید.»

مادرش مکث کرد.

«نه. اما بعداً یاد گرفتم که دوستش داشته باشم.»

---

آن روز الین تقریباً از اتاقش بیرون نیامد.

شب، صدای ضربه‌ای به در آمد.

«الین؟ منم.»

تهیونگ بود.

الین در را باز کرد.

تهیونگ وارد شد و روبه‌رویش ایستاد.

«شنیدم.»

الین روی تخت نشست.

«چی شنیدی؟»

«همه‌چیز.»

تهیونگ کنارش نشست.

«پدر گفت.»

الین با صدای آرامی پرسید:

«و تو چی گفتی؟»

تهیونگ دست‌هایش را مشت کرد.

«مخالفت کردم. گفتم اجازه نمی‌دم این اتفاق بیفته.»

«ولی؟»

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

«گفت اگه مخالفت کنم، از خاندان بیرونم می‌کنه. از ارث، از همه‌چیز.»

سپس به الین نگاه کرد.

«و گفت اگه من نباشم، تو تنها می‌مونی.»

الین چیزی نگفت.

تهیونگ ادامه داد:

«من نمی‌خواستم ساکت بمونم. ولی... نمی‌دونستم چطور ازت محافظت کنم.»

الین دستش را گرفت.

«تو کاری نکردی.»

تهیونگ به او نگاه کرد.

«ولی باید—»

«نه.»

الین آرام گفت:

«تو هم گیر افتادی. درست مثل من.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط دستش را آرام فشار داد.

---

صبح روز بعد، الین پایین رفت.

پدرش پشت میز نشسته بود.

الین روبه‌رویش ایستاد.

«من... قبول می‌کنم.»

پدرش سرش را بلند کرد.

«الین...»

«اما یه شرط دارم.»

«چه شرطی؟»

«قبل از مراسم باید ببینمش. می‌خوام بدونم با چه کسی قراره ازدواج کنم.»

پدرش چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد گفت:

«باشه. سه روز دیگه قرار شام میزارم.»

الین سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

آن شب دوباره روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد.

سه روز.

قلبش بی‌دلیل تند می‌زد.

نمی‌دانست چرا، اما حس عجیبی داشت.

انگار منتظر چیزی بود که خودش هم نمی‌دانست چیست.
دیدگاه ها (۱۳)

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط