زمان جواهری در مافیا پارت
زمان جواهری در مافیا پارت ۴
لیدیا:... راست میگفت... اونی که ترسیده منم.. نه اون... اما چجوری فرار کنم؟ وقتی دست و پاهام بسته است... باید یک نقشه بکشم.. قطعا یک راه فرار است.. به اطراف نگاه میکنم.. خب قطعا صحنه ی یک فیلم نیست که با سنجاق قفلی بتونم قفل زنجیرا رو باز کنم.. حتی اگه میسد هم سنجاق نداشتم... با توجع به چیزی که فهمیدم... دو نفر توی روز ازم مراقبت میکنن... و یک نفر توی شب.. که خیلی مجهز و ترسناکه... اگه فقط صداش کنم بیاد داخل و بعدش که باز کرد زنجیرا رو دور گردنش بندازم و خفش کنم میتونم.. اما..کار سخت اونجاییه که باید ساکت نگهش دارم و تا وقتی خفه میشه مقاومت کنم.. بالاخره تصمیم گرفتک ریسک کنم.. حتی با وجود اینکه احساس میکردم ممکنه نشه.. و به قیمت جونم تموم شه(هییی..توو...من باید برم دسشویی...باید برمم بیرونن بیا بازم کنن بدوو)... یک مرد ترسناک اومد تو.. واقعا ترسناک بود.. شبیه هیولا بود...بدون هیچ حرفی به سمتم اومد و دست و پاهام و باز کرد.. از فرصت استفاده کردم و سریع زنجیرو دور گردنش انداختم و بهش اویزون شدم.. لعنتی خیلی قویه...تفنگش از دستش افتاد... و منو با شدت پرت کرد عقب... دردی کل وجودمو فرا گرفت.با تمام سرعتم به سمت تفنگ رفتم و برش داشتم و شلیک کردم... سریع از اتاق زدم بیرون..حالا کجا باید میرفتم؟... پنجره... اون نه ارتفاعش زیاده... اما.. سربازا.. نمیتونم از بینشون رد شم.. و قطعا اون عوضی و سربازاش صدای گلوله رو شنیدن..... اونقدرا هم زیاد نیست.. اگه روی...برگا فرود بیام....میپرم پایین... پام.. حسش نمیکردم.. فکر کنم... در رفته بود.. شایدم... فقط شکسته بود.. لنگان لنگان.. ولی با نهایت سرعتم به سمت در خروجی رفتم که....
لیام : وقتی صدای شلیک رو شنیدم بدون اینکه به کسی بگم سریع اومدم بیرون اما خوشبختانه دقیقا جلوی اون دختر در اومدم .. داشت میلنگید... گفتم (بهت هشدار دادم که دست از پا خطا نکن .. ولی تو حرف منو زمین انداختی) حالا باید تاوان پس بدی ..من تنها بودم .. تو اون کوچه فقط من و اون بودیم... نا امید به نظر نمیرسید... دیدم تفنگ دستشه اما وقتی اومد شلیک کنه جاخالی دادم... دیگه تفنگ کار نکرد و اون ترسید و عقب عقب رفت که یهو...
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیدیا:... راست میگفت... اونی که ترسیده منم.. نه اون... اما چجوری فرار کنم؟ وقتی دست و پاهام بسته است... باید یک نقشه بکشم.. قطعا یک راه فرار است.. به اطراف نگاه میکنم.. خب قطعا صحنه ی یک فیلم نیست که با سنجاق قفلی بتونم قفل زنجیرا رو باز کنم.. حتی اگه میسد هم سنجاق نداشتم... با توجع به چیزی که فهمیدم... دو نفر توی روز ازم مراقبت میکنن... و یک نفر توی شب.. که خیلی مجهز و ترسناکه... اگه فقط صداش کنم بیاد داخل و بعدش که باز کرد زنجیرا رو دور گردنش بندازم و خفش کنم میتونم.. اما..کار سخت اونجاییه که باید ساکت نگهش دارم و تا وقتی خفه میشه مقاومت کنم.. بالاخره تصمیم گرفتک ریسک کنم.. حتی با وجود اینکه احساس میکردم ممکنه نشه.. و به قیمت جونم تموم شه(هییی..توو...من باید برم دسشویی...باید برمم بیرونن بیا بازم کنن بدوو)... یک مرد ترسناک اومد تو.. واقعا ترسناک بود.. شبیه هیولا بود...بدون هیچ حرفی به سمتم اومد و دست و پاهام و باز کرد.. از فرصت استفاده کردم و سریع زنجیرو دور گردنش انداختم و بهش اویزون شدم.. لعنتی خیلی قویه...تفنگش از دستش افتاد... و منو با شدت پرت کرد عقب... دردی کل وجودمو فرا گرفت.با تمام سرعتم به سمت تفنگ رفتم و برش داشتم و شلیک کردم... سریع از اتاق زدم بیرون..حالا کجا باید میرفتم؟... پنجره... اون نه ارتفاعش زیاده... اما.. سربازا.. نمیتونم از بینشون رد شم.. و قطعا اون عوضی و سربازاش صدای گلوله رو شنیدن..... اونقدرا هم زیاد نیست.. اگه روی...برگا فرود بیام....میپرم پایین... پام.. حسش نمیکردم.. فکر کنم... در رفته بود.. شایدم... فقط شکسته بود.. لنگان لنگان.. ولی با نهایت سرعتم به سمت در خروجی رفتم که....
لیام : وقتی صدای شلیک رو شنیدم بدون اینکه به کسی بگم سریع اومدم بیرون اما خوشبختانه دقیقا جلوی اون دختر در اومدم .. داشت میلنگید... گفتم (بهت هشدار دادم که دست از پا خطا نکن .. ولی تو حرف منو زمین انداختی) حالا باید تاوان پس بدی ..من تنها بودم .. تو اون کوچه فقط من و اون بودیم... نا امید به نظر نمیرسید... دیدم تفنگ دستشه اما وقتی اومد شلیک کنه جاخالی دادم... دیگه تفنگ کار نکرد و اون ترسید و عقب عقب رفت که یهو...
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط